جبین بر خاک نِه – ۸

در ارتباط با‫:‬ , ,

p 24 001

براى ما خاکسترهاى نیاکان‏مان مقدس ‏اند و آرامگاه‏شان محل مقدس است.

 

رئیس سیاتل، رئیس دوامیش Dwamish، موقع تسلیم  سرزمینش به  فرماندار آیزک استیونز در ۱۸۵۵

 

 

 

[خانم سیسیلیو بلک‏توث Cecilio Blacktooth، خطاب به هیأت دولت در وارنرز هات ‏اسپرینگ Warner’s Hot Spring در آغاز قرن [بیستم] مى‏گوید که چرا ملتش سرزمین‏شان را تسلیم نمى‏ کنند.]

 

 

از شما تشکر مى‏کنیم که به این‏جا آمدید تا با ما طورى که ما بتوانیم بفهمیم حرف بزنید. از ما مى‏ خواهید فکر کنیم که بعد از این محل، جایى که همیشه زندگى مى‏ کردیم، کجا را بیش‏تر دوست داریم. قبرستان ما را آن‏جا مى‏ بینید؟ پدرها و پدربزرگ‏هاى ما آن‏جا هستند. آن کوه آشیان عقاب Eagle-nest و کوه لانه‏ى خرگوش Rabbit-hole را مى‏ بینید؟ موقعى که خدا آن‏ها را ساخت، این‏جا را به ما داد. ما همیشه این‏جا بوده‏ ایم. ما این‏جا خواهیم مرد. پدران ما مردند. ما نمى‏ توانیم آن‏ها را بگذاریم برویم. بچه‏ هاى ما این‏جا به دنیا آمدند ــــ ما چه‏ طور مى‏ توانیم از این‏جا دور بشویم؟ اگر به ما بهترین جاى دنیا را هم بدهید براى ما این‏جا نمى‏ شود. . . . این خانه‏ ى ماست . . . . ما نمى‏ توانیم جاى دیگرى زندگى کنیم. ما این‏جا متولد شده‏ ایم و پدران ما این‏جا به خاک سپرده شده‏ اند. . . . ما همین‏جا را مى‏ خواهیم نه جاى دیگر را. . . .

      براى ما جاى دیگرى وجود ندارد. نمى‏ خواهیم که شما جاى دیگرى را براى ما بخرید. اگر این‏جا را نمى‏ خرید ما مثل بلدرچین‏ها به کوه‏ها مى‏ رویم، و آن‏جا مى‏ میرم، پیرها، زن‏ها و بچه‏ ها. بگذارید دولت خوشحال باشد و افتخار بکند. مى‏تواند ما را بکشد. ما نمى‏ جنگیم. کارى را مى‏ کنیم که او مى‏ گوید. اگر نتوانیم این‏جا زندگى کنیم، مى‏ خواهیم به کوه‏ها برویم و بمیریم. ما خانه‏ ى دیگرى نمى‏ خواهیم.

 

[توُـ ئکاـ‌کاس Tu-eka-kas،  پدر رئیس ژوزفِ قبیله‏ ى نِز پِرس   Nez Perces، در وقت مرگ در ۱۸۷۱ به پسرش یادآور شد که هیچ‏وقت استخوان‏هاى پدرش را نفروشد. رئیس ژوزف مرگ او را وصف مى‏ کند.]

 

 

پدرم فرستاد دنبالم. دیدم دارد مى‏ میرد. دستش را گرفتم. گفت: «پسرم، تنم دارد به زمینِ مادر برمى‏ گردد، و روحم خیلى زود به دیدن رئیس روح بزرگ مى‏ رود. وقتى که مُردم، به فکر سرزمینت   باش. تو رئیس این مردمى. آن‏ها چشم‏شان به توست که راه‏شان ببرى. همیشه یادت باشد که پدرت هیچ‏وقت سرزمینش را نفروخت. هر وقت به تو مى‏ گویند پیمانى را امضا کن که خانه‏ ات را بفروشى نباید گوش کنى. چند سال که بگذرد، دور و برت را همه جا سفیدها گرفته‏ اند. آن‏ها چشم‏شان به این زمین است. پسرم هیچ‏وقت حرف‏هاى دَمِ مرگ مرا فراموش نکن. این سرزمین تن پدرت را دارد. هیچ‏وقت استخوان‏هاى پدر و مادرت را نفروش.» من دست پدرم را فشار دادم و گفتم من با جانم از قبرش محافظت مى‏ کنم. پدرم لبخند زد و به سرزمین روح رفت.

       او را در آن دره‏ ى زیباى آب‏هاى گردنده به خاک سپردم. آن زمین را بیش‏تر از همه‏ ى دنیا دوست دارم. مردى که قبر پدرش را دوست ندارد از جانور وحشى بدترست.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2018 تمام حقوق محفوظ است.