خوانش «خانه مازندران»

(۱)

در ارتباط با‫:‬ , , , ,

خوانش «خانه مازندران» (۱)

ع.پاشایی

«خانه‌ی مازندران» شعریست به زبان اسپانیایی. اما این خانه، موجود زنده‌یی است که فضای حیاتیش اسپانیا و اسپانیایی است. زبان و زمان، یا به عبارت دیگر، فرهنگ و خاک و آبش اسپانیایی است نه مازندرانی یا فارسی. هر چند خیالش و جولانگاهش مازندران بوده است. در رگهایش خون مازندرانی جاریست. آن صداهای سراسرِ شبی زنجره‌ها را می‌گویم. بارها در خوانش این شعر به این زنجره‌ها خواهیم رسید. این را به این خاطر یادآوری می‌کنم که ما در این شعر، یا دقیقتر بگویم، در این خانه، با مفهوم زنجره در یک کتاب حشره‌شناسی سر و کار نداریم. این زنجره‌های سختکوش ، به معنی پرتلاش و بسیار کوشنده، نه سختگیر، بل‌که با پشتکار و با کارو تلاشی یکبند، تمام شب و روز، روزها و شبهای پیاپی زنجیر می بافند، زنجیری بلورین در سراسر شب تا سحر، که راوی دیگری در همین خانه در همین ماه از سال آن را این طور حس کرده. الان خرداد است و چیزی به حضور زنجره‌ها نمانده.
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان. من می نویسم «زنجره» اما مدام به «جِرجِرانی» فکر می‌کنم، که اسم ساروی آن است، برای این گفتم ساروی که در شهرهای دیگر مازندران گویا به اسم‌های دیگری معروف است. لااقل ۶۷ سالش را من یادم است که این‌ها برایم «جرجرانی» بوده‌اند. اسم انگلیسی‌اش را بلدم که cicada است، و با آن که اسم ژاپنیش، semi سِمی، را هم به خاطر هایکوهای ژاپنی، بلدم اما برای من همان جرجرانی است. اسم یک مجموعه‌ی ترجمه‌ ی هایکوی کیمیه مائه‌دا و من «لاک پوک زنجره» است، اما شک ندارم او از زنجره این‌جا سِمی می‌فهمد و من جِرجِرانی.
شاید فکر کنید که من یادم رفته که زنگ اول را از کجا شروع کنم. نه. تمام «خانه‌ی مازندران» برای من مثل یک برگ است در یک باغ بلورین بزرگ صدای زنجره‌ها، نه، جِرجِرانی‌ها. می خواهم این را تأکید کنم که شعر اگر چه ترجمه است از اسپانیایی، اما زنجره‌اش مازندرانی، یا دقیقتر بگویم دارکِلایی (داراب-کلایی) است.
شعر ترجمه است. پس لازم است در کلماتش دقیق شویم. از دوست خوبم فرهاد خواسته بودم که شعر را برایم کلمه به کلمه هم بنویسد، و همین طور از خانم خانس که یک ترجمه‌ ی سردستی انگلیسیش را هم برایم بفرستند، فقط برای خواندن خودم. اما هر دو کار حالا به درد کلاس خوانش هم می‌خورد. برویم سر دو سطر اول.
یادتان که نرفته یک نسخه‌ی سطرشمار‌ی شده‌ی شعر با فهرست‌هایی که نازلی و برمک از ملکول‌های شعر تهیه کرده‌اند جلوتان باشد. شیوه‌ کار را بر این می‌گذاریم که من بیشتر سؤال کننده باشم، و شما هم جواب بدهید و هم سؤال کنید.
۱ در حالی که گرد بر گرد ما حصار می‌کشید شب
۲ از کاج بالا رفتیم.
شعر با mientras «درحالی که» یا «همان طور که» و بعد nos یعنی «ما را» شروع می‌شود. منظورم این است نه مثلاً به این شکل که شب داشت دور ما را حصار می‌کشید و ما هم از درخت کاج بالا می‌رفتیم. در متن اصلی «گرد بر گرد» نیامده: «حصار می‌کشید ما را». اما جای شب در همان آخر سطر است، و در سطر ۲ هم این ‌کاج، چنان که در عکس هم می‌بینید، بین ما به «کاج مطبق» معروف است و درخت بومی مازندران یا ایران نیست. حتماً عکس‌هایی از این درخت را در سایت خواهیم دید.
• آیا شکل این درخت، در این شعر، می‌تواند در خوانش ما مهم باشد؟ یا این طور و به این شکل بپرسیم:
• چه رابطه‌یی بین سطر اول و شکل این درخت هست؟ البته این را هم، در حاشیه، بگویم که یکی آن شب واقعاً ـــــ فقط یک نفر ــــــ از این درخت بالا رفته بود.
آیا حضور «شب» در پایان سطر، یعنی فاعلی که فعلش مقدم بر خودش دیده می‌شود، می‌تواند کارکرد خاصی داشته باشد یا فرقی به حال ما نمی‌کند؟
• آیا در این شروع، سنگینی شعر روی کلمه‌ی خاصی است؟ مفهوم خاصی مطرح می‌شود؟
• شعر با این دو سطر شروع شده یا این دو سطر وصف و مقدمه و فضاسازی به حساب می-آیند؟
• آیا سؤال معنا داریست اگر بپرسیم با آن که از بیرون شعر می دانیم که یک نفر از درخت کاج بالا رفته چرا راوی می‌گوید «… رفتیم»؟ در ضمن سطر دوم این طور شروع می‌شود «بالا رفتیم از کاج»، بدون ذکر ضمیر.
گفتم ترجمه‌ی انگلیسی سردستی است، دو سطر اول این طور است:
As the night was surrounding us
We climbed to the araucaria
ترجمه‌ی خوبیست؟
• همین دو سطر را به اسپانیایی بخوانیم:
Mientras nos cercaba la noche,
subimos a la araucaria.
برای شما آهنگ خاصی دارد؟ برای همدیگر بخوانید و به آن گوش کنید.
همین قدر برای دستگرمی خوبست. بقیه ی سؤالها و جوابها با شما.

27 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. (۱)
    فکر می کنم به سئوال اول (آیا شکل این درخت، در این شعر، می‌تواند در خوانش ما مهم باشد؟)، فقط یک داراب کلایی می تواند پاسخ دهد! چرایش را الان می گویم. منطقه ای از داراب کلا که خانه آقای پاشایی در آن قرار گرفته، معروف است به «پاشاییِ باغ سر» یعنی باغ پاشایی. فرم معماری و نمای بیرونی خانه، که این چند سال اخیر پرده های نارنجی رنگش در میان پس زمینه سبز تپه خودنمایی می کرد، باعث شده در ذهن یک داراب کلایی، این خانه به صورت یک خانه متفاوت و رؤیایی نقش بندد.
    عصر، بعد از اینکه این پست را خواندم، برای کاری از خانه زدم بیرون. در راه چند بار سطر اول شعر را با خودم تکرار کردم، برای بار چندم که آن را زیر لب زمزمه می کردم، به طور ناخودآگاه روی «کاج» توقف کردم و شکل کاج مطبق حیاط خانه و فرم بیرونی خانه در ذهنم کنار هم قرار گرفتند. نمای خانه به سبک خانه های ژاپنی است به نظر من. دو طبقه و با سقفهای شیروانی. طبقه بالا (اتاق زیر شیروانی) از طبقه پایین باریکتر است. شما به کاج مطبق نگاه کنید، دقیقن همین فرم را در آن می بینید. وانگهی، از بیرون شعر به ما گفته شده تنها یک نفر بالای درخت کاج رفته بود و منطقن هم همه اهل خانه و مهمانان نمی توانستند با هم بالای درخت رفته باشند، چون نه توانایی اش را داشتند و نه درخت تحمل وزن همه را داشت. بله کاج در سطر اول شعر همان خانه است، خانه آقای پاشایی واقع در پاشایی باغ سر، خانه مازندران. بنابراین «کاج» در سطر اول یک کارکرد استعاری دارد. راوی میان خانه و کاج مطبق تشابه معماری دیده و خانه را به کاج تشبیه کرده است.
    بار دیگر و با قاطعیت بیشتر می گویم که کاج همان خانه است که با پدیدار شدن تاریکیِ شب همگی به داخل خانه رفتند و ما می خوانیم: «در حالی که گرد بر گرد ما حصار می‌کشید شب / از کاج بالا رفتیم.»

    به زودی عکسهای خانه را از نمای دور و همچنین عکسهای کاج مطبق را با اجازه آقای پاشایی، – صاحب «خانه مازندران»- اینجا قرار می دهم تا نظر دیگر دوستان را در این مورد بدانیم. از دوست خوبمان علی هاتفی نیا می خواهم به عنوان خبرنگار ویژه به سراغ آن خانه برود و عکاسی کند!

  2. عین‌القضات درمورد شعر می‌گوید:
    “جوانمردا!
    این شعرها را چون آینه دان!
    آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود.
    اما هر که نگه کند صورت خود تواند در آن دیدن.
    همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنایی نیست!
    اما هرکسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.”
    من هم با عین‌القضات موافقم. به نظرم عارف هم شعر را از نظر خودش تفسیر کرده. جالب هم بود، تشابه بین کاج و خانه. به نظرم عارف افسار شعر را از دست شاعر به دست خود گرفت و آن‌طرف که خود دوست داشت راند. چه بسا که شاید خود شاعر اصلا و ابدا متوجه تشابه کاج و خانه نبوده است!!

  3. من تا به حال هیچ وقت به هیچ شعری از این دریچه ی خوانش نگاه نکرده بودم ،منظورم اینه که همیشه یه شعری رو خوندم و یک مفهوم کلی را خواستم از توش درک کنم. لذت بردن از شعر یه حس جدیدیه واسم که دوست دارم یاد بگیرم.
    اگر درست فکر کرده باشم، توی ۴ سطر اول چند تا اسم معنی داشتیم ، زمان و عشق و شایدم شب. اینا در واقع پدیده های اصلی هستند که برای توصیفشون و به تصویر کشیدنشون حضور اسمهای ذات مثل کاج، تاب و چمن لازمه. یعنی شاعر از این حضورها استفاده می کنه تا پدیده ها و مفاهیمی رو که به راحتی قابل لمس نیست به تصویر بکشه..
    حسی که من از سطر اول می گیرم فضایی هست که شاعر برای شروع ما رو به اونجا می بره که یواش یواش داشته شب می شده…..(پس اینکه شب آخر جمله بیاید مهم است.)

  4. علی جان ممنون. این نقل عین القضات را در باب شعر هم بابک احمدی در کتابش آورد و هم من در یک کتابم و حالا هم تو . بیا به این نقل بیشتر نگاه کنیم. این ذات زبان است که این طورست، نه فقط زبان شعر. شما می توانید با هر جمله یی چنین کاری بکنید. مثلن: خیال روی تو در هر طریق همره ماست. هر کس می تواند این «تو» را به دلخواه ببیند. منتها اجزای این بینش باید با اجزای دیگر آن قطعه از زبان همخوان باشند. یادمان نرود که منطق زبان را زیر پا نگذاریم. دیدن خود در این آینه دیدن یک واقعیت است نه خیالبافی کردن. نمی شود هر کس هر می خواهد بگوید و خیال کند دارد خودش را در آینه ی شعر میبیند. (فقط روان پریشها حق دارند با زبان خیالبافی کنند از نوعی که پریشانی شان را منعکس کنند. ) منظورم این است که بافتن «معنی» برای یک شعر همان خود را در آینه ی شعر دیدن نیست . بهترست از عارف بخواهیم که نکته یی را که گفته بازتر کند. یا به قول تو «افسار» را همچنان تو دستش نگه داشته باشد.

  5. با عارف سر این داستان صحبت کردم . حرفم این بود که اگر کسی عکس خانه وکاج مطبق را ندیده نمیتواند چنین تصویری راداشته باشد. تازه دروصف خانه گفته شد ژاپنی . حال انکه عنوان شعر وبه نظر من فضای شعر مازندرانی است . اگر شبی تابستانی دردشتی ویاباغی به صدای جیر جیرک – جرجرانی ویا هرچه که خطابش میکنی گوش دهی حداقل من اینجور حس میکنم که انگار با استمرار صدایشان چیزی میسازند وبطرف بالا – اسمان – رها میکنند. مثل یک نردبام که میشود از ان بالا رفت.

  6. یادمان نرود که شعر گفته «شمع می زنند…». به توضیح برمک در این زمینه توجه کنید . شمع می زنند که سقف نریزد . این برف امسال کاج مطبق ما را خشک کرد. دلمان را خوش کرده ایم که سبز خواهد شد. تنها کاجی که خشک شده همین کاج است.

  7. ببینم. همکلاسیهای عزیز. میخواستید معلم رو بذارید سرکار؟ یا کل کلاس سرکاری بود؟ پس چرا حرفی حدیثی در کار نیست؟ نکنه چون شنیدید سرشاخه های کاج مطبق «خانه ی مازندران» ما از سرمای امسال خشک شده شما هم خوانش تان خشک شده. نکنه شما هم به ویروس «گرفتارم. وقت ندارم» گرفتار شدید؟ یا شاید هم کلاس چون مفته خوانش تان نمیگیره؟ نعطیل کنیم بریم تفریح؟ این طور که معلومه شما مدتهاست تعطیل کردین و سر معلم بی کلاهه؟

  8. ع.پاشایی عزیز
    برای اینکه کاج مطبق شما دوباره سبز شود که امیدوارم همینطور باشد باید هر روز غروب زیرش را غرق آب کنید حتی به ساقه اش آب بپاشید . البته که این کار اگر به حسن آقا موکول کنید نتیجه نمی دهد مگر خودتان با لا سرش بمانید با اینکار من پنج کاج لاوسون را که پارسال خشک شده بود احیاء کردم البته من کلِ مردادماه وهفته اول شهریور دارابکلا بودم نتیجه خوبی داد. من هم نگران آن کاج زیبای مطبق شما هستم ولی چون ریشه اش به اصطلاح زنده هست امیدوار به احیاء اش هستم .

    ( شایدمقدمه خوبی برای ورود به بامداد ساری بود )
    باارادت مهدی نیکنامی (kaveh heydari) در فیسبوک
    در ضمن حق عضویت را چگونه باید بپردازیم دوستان راهنمایی بفرمایید

  9. ممنون از راهنمایی تان. از طرف کاج هم تشکر میکنم.

  10. من چند سؤال درباره ی شروع شعر پرسیده بودم که فقط نازلی به آنها جواب داده. جواب خود شما و نظرتان را درباره ی آنچه نازلی گفته چشم به راهم.

  11. پس از چند بار خوندن ،من ای ترتیب رو تو شعر دیدم.
    .
    در حالی که بر گرد ما حصارکشید
    شب
    از کاج بالا رفتیم
    …………….
    زمان تاب می خورد در تاب
    عشق خواب بود در طراوت چمن
    پژواکی از رقص های عتیق، می پیچید دور گردو بن
    و خاطره اسب ها، می لرزاند دشت ها را
    بالای خانه خاموش، مریخ تحمیل می کرد تبارش را
    در همان حال، زنجره های سمج، شمع می زدند زیر تاریکی
    تمام حیات می گذشت در ان ساعت ها:
    ………………
    ارزوی نخستین، پاره شد در میان خاربوته های تمشک.
    موسیقی از میان اینه ها گذشت.
    یکی روستای درد کشیده در سیاهی پدیدار شد،
    یاران مرده ، در زاری
    اما دست هوا نشست روی درد
    و در صدای پسر جوان خونریزی کرد گذشته.
    رام شدند سایه ها.
    ………….
    عشق خواب بود در طراوت چمن
    ………….
    بیدار نشو!
    درون چرخ نرو!
    و تاجی از یاسمن ها گذاشتیم بر
    سپیده دمان.
    چون باز کرد پلک ها را
    شعری شکفت.
    .

    زمان تا جایی از این شعر ساکن مونده. در تاب ، در طراوت چمن ، در بالای خانه خاموش،
    لحظه ای رازالود، حادثه ای میره که شب رو دگرگون کنه،
    اما

    سکون، به شب بر میگرده.
    و هنوز عشق خوابه در طراوت چمن، خوابی که بیداریش، شکفتن شعره.

  12. به نظر من هم کل فضا مانند رویایی در همان لحظات تاریک شدن هوا ، در خواب و بیداری تا سپیده دمان سپری شده و با بازکردن پلک ها ، خاطرات شب به صورت شعری رمزآلود در آمده است.

  13. ممنون نازلی جان. البته شعر «خانه ی مازندران» چند ماه بعد در مادرید نوشته شد. آیا منظورت اینه که تمام شعر در رؤیا میگذره؟ حتا واقعیت درخت و زنجره و مریخ … ؟ شعر، در خوانش تو، خاطرات یک شب است که در رؤیا گذشته؟ ملکولهای این «مانند رؤیا» را برای ما تجزیه کن.

  14. سلام آقای پاشایی. منظورم این بود که فضای آن شب با تمام زیبایی های واقعی اش که درخت، زنجره، تاب ، چمن و غیره از اجزای آن بود در ذهن شاعر که داشته اون فضا رو در واقعیت لمس می کرده مانند رویایی می گذشته به همین خاطر انقدر رمزآلود به نظر می رسد. نمی دونم تونستم منظورم رو درست بیان کنم!

  15. ممنونم نازلی جان. منظور از شرکت در بحث خوانش یکیش همین است که ما با هم نیمقدم نیمقدم برویم جلو. منتظریم ببینیم بچه های دیگر کلاس و یا خواننده ها گفتنی چه دارند.

  16. پژواکی از رقص های عتیق، می پیچید دور گردو بن
    در مورد این بخش از شعر نظر خاصی دارید؟ برای من خیلی ملموس نیست.

    بالای خانه خاموش، مریخ تحمیل می کرد تبارش را
    مریخ به نظر میرسد نمادی باشد؟؟؟

  17. نارلی جان. سوال خوبیست. ببینیم برو بچه های کلاس چه نظری دارند. یک را هنمایی میکنم. شعر غربی امروز اصولن پیچیده تر از شعر فارسی امروز است. کارکرد کلمات از یک طرف و حضور پررنگ نمادها و تفاوت چشمگیر فرهنگی آنها در فرهنگ غربی و ما درک شعر را پیچیده تر می کند. مثلن مریخ ــــــ که سیاره ی سرخی است ـــــ آن شب بالای خانه می درخشید. اما برای درک تحمیل تبارش بهترست به اسطوره ی مریخ / مارس نگاه بکنی. می توانی تک تک اسم های این شعر را نماد بگیری و در دیکشنری نماد ها آنها را بررسی کنی. من هم چند سال پیش که این شعر را خواندم با این کار شروع کردم. ما هم اینجا به کمک دوستان همین کار را خواهیم کرد.

  18. سلام به همگی من تازه به این صفحه پیوستم بعنوان یه مخاطب آزاد
    ۱-در تایید صحبتهای آقای عارف آهنگر و حرفهای آقای شکری باید بگم نیازی نیست حتما خانه آقای پاشایی رو دیده باشیم تا به تشابه کاج و خانه پی ببریم. در همین شعر، شاعر کار ما رو راحت کرد. ۲ بار کلمه بالا بکار رفته یک بار در فعل «بالا رفتیم» و یک بار در سطر ۸ شاعر عبارت : «بالای خانه خاموش» رو میاره که مکان این «بالا بودگی» رو هم نشون بده= خانه این وسط بین کاج و خانه یک استحاله تشبیهی صورت گرفته…
    ۲-در مورد اون سوالتون که فرمودید: «آیا در این شروع، سنگینی شعر روی کلمه‌ی خاصی است؟ مفهوم خاصی مطرح می‌شود؟» به نظرم شعر روی کلمه شب به شدت سنگینی می کند. اولا که شب به عنوان یک فاعل در انتهای سطر آمده و این یه جورایی برهم ریختن ساختار زبانی است از نظر تقدم و تاخر فعل- مفعول- فاعل. این ترفندی است که در شعر عموما برای برجسته سازی یک عنصر(در اینجا فاعل) بکار میره… از طرف دیگه در ادامه شب به یک شخصیت مهم در شعر تبدیل می شود. شعر در شب می گذرد اشیایی که در شعر حضور دارند از منظر یک چشم در تاریکی شب دیده می شوند اما در تاریکی که چیزی دیده نمی شود!!! اگر شعر رو با دقت بخوانید متوجه می شوید بیشتر عناصر شعر با صدایشان به تصویر کشیده شده اند یا با نوعی جلوه سمعی نه خصوصیت بصری شان.مثلا:
    ۵ پژواکى از رقص‌هاى عتیق(ما نمی دانیم منظور از رقص های عتیق چیه؟ اصلا رقص رو نمی بینیم در شعر فقط می تونیم پژواکشو بشنویم)
    ۱۴ موسیقی از میان آینه‌ها گذشت.( باز هم صدا)
    ۱۸ و در صداى پسر جوان خونریزى کرد گذشته( تصویر خون در صدا)
    انگار که شاعر در وسط باغی ایستاده باشد و چشمهایش را ببندد( البته در شب نیازی هم به این کار ندارد. فقط برای تمرکز…خودم این کارو زیاد انجام دادم قبلا) و گوشهایش را تیز کند و اطرافش را از دریچه گوشش بشنود. بقیه تصاویر( با خصوصیت بصری شان) در سیاهی می گذرند و مبهم، تاریک، متناقض و بی هوا هستند
    ۱۵ یکی روستای دردکشیده در سیاهی پدیدار شد( پدیدار شدن در سیاهی؟؟؟؟؟)
    ۱۷ اما دست هوا نشست روی درد( دست هوا جدا از استعاره بودنش سیالیت و هوایی بودن رو نشون میده)

    در انتها هم این شب است که متحول می شود و تمام تغییرات روی آن صورت می گیرد و به سپیده دمان می رسد.
    آقای پاشایی و دوستان اگر چیزی رو بیراه گفتم لطفا راهنمایی بفرمایید

  19. ممنون ناهید عزیز. اینجا بیراه نداریم. حرفهایمان را جدی میزنیم و می خواهیم ببینیم دیگران چه طور می بینند. این شعر جای گشت و گذار زیادی دارد. شما به شب و صدا توجه کردید. همان توصیه یی را که به نازلی کردم به شما هم می کنم. در سطح مفهوم شب و صدا قدم خوبیست که می توانید دنبالش کنید، اما از آنها و آنهای دیگر در سطح نماد یا رمز غافل نشوید. آیا درخت و پژواک و رقص و عتیق می توانند سمبل یا نماد باشند، در فرهنگ اسپانیایی و در اندیشه ی غربی؟ خواه شما آنها را نماد بگیرید خواه نه، بررسی آنها از این دریچه لازم است.

  20. می خوام از آقای پاشایی خواهش کنم ترجمه انگلیسی این شعر رو هم هر چند سردستی باشه در سایت بگذارند ممکنه خیلی بدردمون بخوره
    سپاس

  21. تبار مریخ (مختصر):
    مریخ کلمه ای عربی است. به فارسی به آن بهرام گویند که در کتاب‌های قدیمی فارسی آن را فلک شحنهٔ پنجم و سایس رواق پنجم نیز نامیده‌اند. البته ریشه آن احتمالا فارسی باشد. برمی گردد به مرداخ که کلدانی است؛ مأخوذ از مرد (مذکر) و آخ یا آک (به معنی اسب) در افسانه های یونان باستان نیز یکی از پیکرهایی که برای مریخ تصور می کردند شکل اسب بود واژه مارس هم از همین مریخ آمده. در فستیوالهایی که در ماه مارس برگزار می شود مسابقات اسب سواری و حتی قربانی کردن اسبها مرسوم بود(یا شاید هم هست) سیاره مریخ چهارمین سیاره از هفت سیاره منظومه شمسی است و همانطور که می دانید بخاطر وجود اکسید آهن به رنگ سرخ است (ویژگی های زمین شناسیش بماند)
    مریخ (مارس Mars در رم) که در یونانی Ares می نامندش در اساطیر سرزمینهای مختلف خدای جنگ است. یکی از ماههای تقویمی (march) هم بنام این اسطوره است. در اساطیر رم اعتقاد بر این بود که ماه مارس، ماه جنگ است. البته در ابتدا خدای زراعت، حاصلخیزی، بهار و نگهبان احشام بود. بعدها آن را خدای وابسته به ارواح عالم اسفل و متعاقبا خدای جنگ و مرگ خواندند. جونو یا Juno ( ژوئن) همسر ژوپیتر (سیاره مشتری) است که پدر و مادر مارس هستند. فلورا Flora الهه گل دهی و شکوفایی گیاهان، جونو را با علف جادویی ای لمس کرد و جونو باردار شد و مارس به دنیا آمد که از ابتدا بسیار عصبی پرخاشگر بود.( احتمالا به دلیل سرخ بودن این سیاره چنین تصوری می رفت) مارس از venus( همان سیاره ناهید یا زهره) ۲ پسر دوقلو داشت؛ رومولوس و رموس که هر دو در افسانه ها بنیان گذار رم هستند به همین دلیل مارس را نیای رم می دانند اعتقاد بر این است که مارس در شرایط بحرانی به کمک رم می آید. مارس در معابد رم در جایگاه دوم بعد از ژوپیتر قرار دارد. رمی ها عادت داشتند قبل از جنگ در معبد مارس جمع شوند و برای پیروزی دعا کنند. در مقر معبد ماکسیموس- کاهن اعظم رم (اسم محوطه Regia بود که در فارسی من دیدم به «گردو» ترجمه شده!!) نیزه مارس نگهداری می شد وقتی نیزه تکان می خورد آن را نشانه منحوس جنگ می پنداشتند. در این زمان فرمانده جنگجویان باید نیزه را تکان می داد و در همان حال فریاد می زد: « بیدار شو مارس!» (در سطر ۲۱ شعر هم فکر می کنم اشاره ای به این جمله شده منتهی به حالت متضادش: بیدار نشو! ممکنه هیچ ربطی هم به این نداشته باشه! شما بگید…)
    «در نماد شناسی مارس را نماد نیزه، شمشیر، گرگ، دارکوب و کلاغ دانسته اند.» (اگر لازم شد در مورد نمادهای این حیوانات بیشتر تحقیق میکنم. شما هم کمک کنید)
    یکی از داستانهایی که درباره مارس وجود دارد به سپر مقدس او برمی گردد که در زمان پادشاهی Numa Pompilius در رم از آسمان به زمین افتاده است. اعتقاد بر این بود که این سپر برای رفاه رم بسیار حیاتی است، پادشاه ۱۱ سپر همانند سپر مارس ساخت و هر ۱۲ سپر (سپرهای ساخته شده + سپر مارس) را در معبد آویزان کرد تا دزدانی را که ممکن بود بخواهند سپر مارس را بدزدند فریب دهد. بعدها پادشاه، کشیشانی بنام salii (به معنی جهنده) را برای محافظت از سپر گماشت. بعد از آن تا چند سال کشیشان زره های از مدافتاده قدیمی می پوشیدند و در طول مراسم ماه مارس رقص های تشریفاتی برای جنگ اجرا می کردند. در سروده های رم باستان ۲ جا به مارس اشاره شده: ۱- برادران میدان (Arval Brothers) که در حال انجام یک رقص سه مرحله ای آوازی برای مارس می خوانند تا به زمین و زراعتشان برکت دهد. ۲- Carmen Saliare که قطعه ای از فرهنگ قدیم لاتین است که در اجرای saliiها بکار می رود. همانطور که ذکر شد saliiها در حال انجام مراسمی همراه با رقص های منظم ۱۲ سپر را حمل می کردند. (ممکنه اون رقص های عتیق در شعر کلارا خانس هم بی ربط نباشه به ماجرای این رقص ها)

    منابع:
    ویکی پدیای انگلیسی: http://en.wikipedia.org/wiki/Mars_%28mythology%2
    ویکی پدیای فارسی: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE
    دایره المعارف اساطیر: http://www.mythencyclopedia.com/Le-Me/Mars.html
    دایره المعارف اسطوره ای: http://www.pantheon.org/articles/m/mars.html
    پنجره ای رو به جهان: http://www.windows2universe.org/mythology/mars.html

    تا بعد…

  22. ممنون از اطلاعاتی که در باب میتولوژی مریخ دادید. اما این سئوالات به وجود می آید که مریخ در آن شب چه چیزی را دقیقن میخواسته تحمیل کند؟ چرا راوی از مصدر «تحمیل کردن» استفاده می کند و مثلن نمی گوید مریخ تبارش را به رخ می کشید یا چیزی شبیه به این. در تبار مریخ چه چیز قابل تحمیلی وجود دارد؟ و اینکه به کی تحمیل میکرده تبارش را؟

  23. ناهید جان به این سوال عارف جواب نده. یعنی جواب دادی. حالا عارف جان، میخواهی ناهید را تبدیل کنی به معلم متکلم وحده؟ حسب المعمول کلاسها؟ اول اون سوال را از خودت بکن. حالا که اطلاعات خوبی از مارس یا مریخ داری، همان طور که راوی میگوید مارس هم بالای خانه ی خاموش هست و کنش او را هم دیدیم، به توجه به این داده ها و داده های بعدی کنشهای دیگر را تخیل یا تصور کن. حالا تو و گروهت، ترانه و محمود، به فهرست ملکولهای شعر ــــــ که کار مشترک نازلی و برمک بود ــــــ برگردید و داده ها یا ملکولهای واقعی شعر را از آنچه از خیال راوی به بیرون تابیده یا تراویده جدا و فهرست کنید، به طور طولی. بررسی تحلیلی عرضی را میگذاریم برای بعد.
    بررسی نمادها یا رمزها و طول اسطوره یی این ملکولها ما را به عوالمِ جانِ پُرخیال راوی میبرد. دو نماد اول شب و درخت بود. ببینید کلارا موقعی که شعر فارسی می خواند ــــــ که فراوان خوانده، البته نه مستقیماً ـــــ اگر مثلاً نماد و تاریخ اسطوره یی درخت سرو را در فرهنگ و هنر ایرانی نداند می تواند حتا این بیت بسیار ساده ی حافظ را حس کند؟ که می گوید: به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید / که رفته ایم به داغ بلند بالایی (از حافظه نقل می کنم، که هیچ تعریفی ندارد. کم وکسریش را اصلاح بفرمایید) . اول اطلاعات بیرونی را لازم داریم، مثل همین اطلاعات خوبی که ناهید درباره ی مارس داد، بعد نشاندن این اطلاعات است در شعر، یعنی در خیال راوی و بعد … یادمان نرود که خوانش شعر بازسازی آنست؛ حس کردن آنست نه فقط فهمیدن آن. فرق فهم و حس را هم حتماً می دانی . نمی دانی؟ یک مثال برایت میزنم که تا عمر داری یادت نرود. میدانی که، یعنی میفهمی که، وزن جرم خورشید چه قدر است؟ ۱۰ به توان ۵۲٫ (سوادم قدیمی است). اما وزنش را «حس» هم می کنی؟ تصورش هم کار دست آدم میدهد. مواظب باش. این مثال زیادی ماقبل تاریخی بود. یک مثال مدرن. سه هزار ملیارد میفهمی چه قدره؟ یک ۳ بنویس هرچند تا صفر که می خواهی جلوش بذار. اما حس می هم میکنی؟ نه والله. من که فقط ۳۰ دلار را حس می کنم. تو چه طور؟ با این مثال شک ندارم شعر خانه ی مازندران را حتماً فهمیدی.

  24. خب. بعد از یادداشت ناهید آهنگری مدتی چشمم به در بود که یکی وارد شود. نشد. ناگزیر خودم دست به کار شدم. لطفن یک نسخه ی سطرشماری شده جلو روتان باشد. لطفن بعد از خواندن خوانش من نظر بدهید.

    نگاهی به زمان و مکان شعر
    زمان شعر ــــــــ در فاصله‌ی زمانی آمدن شب است تا زدن سپیده‌ی صبح. از این نظر می‌توان شعر را سه قسمت کرد. یکی شب که خودش تکّه می‌شود: از سطر ۱ تا ۱۱، و قسمت دوم که با تقسیم شب به «ساعت‌ها» شروع می‌شود، از سطر ۱۲ تا ۲۰، و قسمت سوم، از سطر ۲۱ تا ۲۵، که دمیدن سپیده است و آمدن روز که زمان بیداری است، و این با شکفتن یک شعر تجلی پیدا می-کند.
    قسمت اول وصف چیزهایی است که به نظر می‌رسند هستند و هنوز چیزی که باید اتفاق بیافتد نیافتاده است، یعنی این قسمت «زمینه» است. در قسمت دوم که سطر ۱۲ ما را آماده‌ی آن می‌کند تمام حیات می‌گذشت در آن ساعت‌ها: گذشت زندگی در معنای گسترده و بیش‌تر انسانی آن را نشان می‌دهد. یعنی از «آرزوی نخستین» که نخستین استحاله‌ی زندگی انسانی است تا آرامش رام شدند سایه‌ها، که بشارت روشنی است و در خواب بودن عشق.

    مکان شعر ــــــــ مکان شعر در زمان شعر مکانیت یا جسمیّت پیدا می‌کند. تنها مکان مشخصی که در شعر آمده خانه‌ی خاموش (سطر ۸) است و شاید هم pueblo (سطر ۱۵) ــــ البته اگر به معنی روستا گرفته شود، چه این لغت به معنی مردم و روستاییان هم هست، و توصیه می‌کنم که سه معنی را یک‌جا باید در اندیشه داشت. هر چند پیداست که هوا کم‌کم دارد روشن می‌شود و ده در متن سیاهی ظاهر می‌شود، اما می‌توان آن را تمثیلی و مَجازی گرفت تا حقیقی. اما با این‌همه مکانی که در شعر آمده مکان شعر نیست، مگر خانه‌ی مازندران که آن هم در حقیقت، با آن‌چه در آن رخ می‌دهد، مکانیت یا مادیت و مکانی محدودش را از دست می‌دهد.

    نگاهی طولی به شعر ــــــــ خانه‌یی خاموش (س ۸) یا باغی را در روستایی (س ۱۵ ) مجسم کنید که دورش را مزارع یا دشت‌هایی خاطره‌انگیز (س ۷) ــــ خاطره‌ی اسب‌ها برای راوی ــــ گرفته، و کم‌کم دارد وارد شب می‌شود (س ۱). در حیاط این خانه یک کاج مطبق (س ۲) بزرگ، تصور کنید بیست متری، با تابی (س ۳) و درخت یا درخت‌های گردوی (س ۶) کهنسال، احتمالاً پر از صدای زنجره‌های سختکوش (س ۱۰) که یک بند صدا می‌دهند و شمع می‌زنند زیر تاریکی (س ۱۱). بالای این خانه‌ی خاموش سیاره‌ی مریخ (س ۹) ــــ که بیشک آن شب سرخ یا صـورتـی‌رنـگ بوده است ــــ ظاهر می‌شود. بی‌شک راوی تنها نیست. آن‌هایی که از کاج بالا رفتنـد (س ۲)، و شاید کسی یا کسانی دیگر روی علف‌های باغ خوابیده‌اند (س ۴). شاید صدای موسیقی (س ۱۴)، از باغ یا روستا، می‌آید یا شاید هم همان صدای کُرِ زنجره‌هاست (س ۱۰ و ۱۱). یک سؤال توی پرانتز (آیا حضور این زنجره‌ها و آن موسیقی که در آینه‌ها تکثیر می‌شود (س ۱۴) آشکارا با آن «خانه‌ی خاموش» (س ۸) ــــ که گویا خاموشی‌اش تا مریخ می‌رود ــــ در تضاد نیستند؟) احتمالاً تمشک وحشی تیغداری که راوی در باغ دیده ــــ که در باغ‌های مازندران فراوان است ــــ او را به نماد تمشک وحشی می‌برد؟ (س ۱۳) احتمالاً راوی آن‌جا در گفت‌وگوی با دیگران چیزی از آن ده ــــ که خانه در آن است و هم خانه روی کوهی بنا شده و دره و ده آن پایین در سیاهی فرو رفته است ــــ از روستا یا روستاییان دیگر درباره‌ی «یاران مرده» (س ۱۶) یا جوانی (س ۱۸) شنیده که ده را در زاری (س ۱۶) می‌بیند. و شاید حکایـت همین زاری است که زخم گذشته سر باز می‌کند و خون‌چکان می-شود (س ۱۸).اما در این باغ یاس و یاسمن (س ۲۳) هم هست، و رسیدن سپیده و بیداری و شکفتن شعر (س‌های ۲۳ تا ۲۵)، که در تقابل با سطرهای ۱۵ تا ۱۸ قرار می‌گیرد.
    آیا راوی تمام شب را تا دمیدن سپیده بیدار بوده است؟ این تصویر اولیه در خوانش سطر سطر شعر، در عرض و در عمق، وضوح بیش‌تری پیدا می-کند.

    شاید بشود روایت شعر را به سه اپیزود تقسیم کرد. ۱۱ سطر اول یک اپیزود است، و از سطر ۱۲ که لحن روایت عوض می‌شود تا سطر ۱۸ اپیزود دوم است. اپیزود دوم از غیاب می‌گوید. اپیزود سوم، سطرهای ۱۹ و ۲۰، خروج تدریجی از شب، و بازگشت به سطر ۴ است. در اپیزود چهارم سطرهای ۲۱ و ۲۲، لحن راوی خطابی می‌شود، و نمی‌خواهد کسی یا چیزی (عشق؟) بیدار شود و «در چرخ» برود. در اپیزود چهارم این خطاب به بیداری و شکوفایی می‌رود و سپیده می‌دمد و شعری می‌شکفد (س ۲۳ تا ۲۵) اگر بخواهیم دقیق-تر شویم این سه اپیزود، یا این ۲۵ سطر، را می‌توان به ۱۱ بند تقسیم کرد، به این شکل:
    بند ۱: سطرهای ۱ و ۲
    بند ۲: سطرهای ۳ و ۴
    بند ۳: سطرهای ۵ تا ۷
    بند ۴: سطرهای ۸ تا ۱۱
    بند ۵: سطرهای ۱۲ تا ۱۶
    بند ۶: سطرهای ۱۷ و ۱۸
    بند ۷: سطر ۱۹
    بند ۸: سطر تکراری ۲۰
    بند ۹: سطرهای ۲۱ و ۲۲
    بند ۱۰: سطرهای ۲۳
    بند ۱۱: سطرهای ۲۴ و ۲۵
    (این بحث دنباله دارد)

  25. سلام. هنوز دیر نشده برای وارد شدن؟
    من آخر کلاس می‌شینم. از اونام که اون ته می‌شینم لواشک می‌خورم. تازه وسط سال هم اومدم، یه نیمکت اختصاصی هم می‌خوام. آخه اول بحثا رو خوندم و بعدن می‌خوام برم شعرو بخونم.

  26. نفیسه جان ممنون از شرکتت. ببینیم دوستان نظرشان چیه.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.