جبین بر خاک نِه – ۱۶

در ارتباط با‫:‬ ,

[آداریو Adario، رئیس قرن هفدهمى قبیله‏ ى هوُرون Huron، که به کوندیارونک Kondiaronk (اسم هوُرونى‏ اش) و موش صحرایى (که فرانسوى ها صداش مى‏ کردند) هم معروف بود. او به شجاعت و عقلش معروف بود، و سهم برجسته‏ یى در جنگ فرونتناک Frontenac(1686-1697) داشت، و این‏ها یک سلسله کشمکش‏ بین فرانسوى‏ ها و انگلیسى‏ ها، و بین فرانسوى‏ ها همراه با متحدان سرخپوست‏شان و ایرکویى‏ ها Iroquoiبود. مهارتش در دیپلوماسى و متحد کردن قبایل از او یک صلح‏ ساز محبوب ساخت. در مونترئال در حین یک کنفرانس صلح مهم در ۱۷۰۱ درگذشت. آداریو خیلى سفر مى‏ کرد و از سفرهایش مى‏ گفت: «من در فرانسه، نیویورک و کِبِک بوده‏ ام، که آن‏جا رسوم و نظریات انگلیسى‏ ها و فرانسوى‏ ها را مطالعه کردم.» گفتگوى زیر بین آداریو و بارون دو لاهونتان Baron de Lahontan، کاشف و فرماندار مستعمره‏ ى فرانسوى در پلاسنتیا Placentia در نیوفوندلَند Newfound-land صورت گرفت. لاهونتان به آداریو توضیح مى‏ دهد که بدون تنبیه بدها و پاداش دادن به خوب‏ها، قتل و دزدى همه‏ جا را خواهد گرفت، و سفیدپوست به زودى بدبخت‏ترین مردم روى زمین خواهد بود. آداریو، در جواب او فهمش را از قانون سفیدپوست‏ها بیان مى‏ کند.]

نه، شما تا این جا به قدر کافى بدبختید، و من واقعاً نمى ‏توانم تصور کنم که شما چه‏ طور مى‏ توانید بدبخت‏تر از این باشید. اروپایى‏ ها باید چه جور آدم هایی باشند؟ جزو چه جور موجوداتى به حساب مى‏ آیند؟ اروپایى‏ ها، که باید مجبورشان کرد کار ِ خوب بکنند، و هیچ مشوق دیگرى براى پرهیز از بدى جز ترس از تنبیه ندارند. اگر از شما بپرسم، او چه جور مردى است شما به من جواب مى‏ دهید که فرانسوى است، و اما من ثابت مى‏ کنم که مرد شما تقریباً بیدستر است. چون مرد را نباید به زور وادار کرد که راست روى دو پایش راه برود، یا مجبورش کرد به خواندن و نوشتن، و نشان دادن هزار نمونه‏ ى دیگر از سختکوشیش. . . .
کى این سرزمین‏هایى را که حالا شما ساکن آنید به شما داده، به چه حقى شما آن‏ها را صاحب شده‏ اید؟ آن‏ها پیش‏ترها همیشه مال الگونکین‏ ها Algonkin بود. صادقانه بگویم، برادر عزیز من، از ته دل برایت متأسفم. نصیحتم را گوش کن و هوُرون را برگردان؛ پُرپیداست که من تفاوت زیادى بین حال و روز تو و خودم مى‏ بینم. من ارباب حال و روز خودم هستم و مال خودم هستم. من صاحب بدن خودم هستم، من به طور مطلق مى‏ توانم از خودم خلاص شوم، کارى را که دوست دارم مى‏ کنم، من اولین و آخرین ِ ملتم هستم، من از هیچ بشری نمى‏ ترسم، فقط به روح بزرگ متکى‏ ام. اما تن تو، همین‏طور روح تو، محکوم به وابستگى به فرمانده بزرگ توست، نایب‏ السلطنه‏ ى تو از شرّت خلاص مى‏ شود، تو اختیار انجام دادن کارى را که دلت مى‏ خواهد ندارى؛ تو از دزدها، شاهدهاى دروغى، آدمکش‏ ها و مانند این‏ها مى‏ ترسى، و تو به اشخاص زیادى وابسته‏ اى که مقام شان آن‏ها را به بالاتر از تو رسانده. درست است یا نه؟

 

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.