بئودونه (متن کامل)

در ارتباط با‫:‬ , ,

  

بئودونه

نوشته ع.پاشایی

    

بئودوُنه   Bau.dune

[اگر شما قبلاً دو بخش اول و دوم از  این بحث چِکِلی پِکِلیاییِ بئودونه را خوانده‌اید. لطفن حالا فقط به بخش ۳ نگاه کنید. چون در این نوشته هر بخش یک‌کاسه کرده‌ایم. ]

بئودونه

بئودونه

۱

در گیرودار جنگ بود. یادم نیست به چه مناسبتی به میهمانی رسمی سفارت چین دعوت شده بودم. دبیر اول و دوم سفارت هر دو ایران‌شناس بودند، و دلیل بودن ما شش نفر اهل قلم در میان دیپلمات‌های داخلی و خارجی همین بود. همه توی حیاط و دور استخر جمع شده بودند و ما شش تا هم جمع کوچکی درست کرده بودیم، بهترست بگویم وصله‌ی ناجوری بودیم. ما شش‌تا قلمی‌ها از هر دری حرف می‌زدیم. اسم دو تن از این شش را می‌برم: ایرج افشار و محمدتقی دانش‌پژوه، یادشان به خیر. میهمانی عصرانه بود. پذیرایی‌گرها سینی‌های غذا را می‌گرداندند. به رسم چینی‌ها. تو تمام سینی‌ها یک نعلبکی بود که توی آن مقداری خلال چوب چیده بودند، که با آن می‌توانستید مثلاً یک کوفته قلقلی بردارید، یا آن را فرو کنید توی یک بریده‌ی خربزه، که چهار در چهار با یک سانت  قطر، با ظرافت بریده بودند. یک بار که یک چوب خلال برداشتم فرو کردم توی آن چهار در چهارِ سفید. فرو نرفت. با دست بَرِش داشتم. شیرینی بود. نگاه کردم. شکلش که خیلی شبیه بود، گذاشتم تو دهن. بله خودش بود. فکر کردم از بازار خریده‌اند. این را از هویی پرسیدم. گفت نه. آشپز چینی سفارت درست کرده. همین موقع هویی از پیش ما رفت و من نتوانستم اسم این شیرینی را بپرسم.

سال‌ها گذشت.

یک روز همسرم صدا کرد: «سیاوش بیا ببین یکی داره توُ NHK (تلویزیون ژاپن) بَئوُدوُنه درست می‌کنه. چی؟ بئوُدوُنه! بله. یک ژاپنی داشت کامیناری اوکوشی (Kaminari Okoshi) درست می‌کرد که بی‌هیچ شک و تردیدی ــــ یعنی ما دو نفر هیچ شکی نداشتیم ــــ بئودوُنه بود. معلوم شد که در ژاپن به بئودوُنه سوای برنج و شکر گاهی چیزهای دیگری هم اضافه می‌کنند.

این را شیرینی «سنتی» ژاپنی دانسته‌اند (به عکس کامیناری اوکوشی نگاه کنید).

بئودونه‌ی ژاپنی

بئودونه‌ی ژاپنی

بئودونه‌ی ژاپنی

بئودونه‌ی ژاپنی

    

    

    

    

بچه که بودیم یکی از شیرینی‌های مورد علاقه‌ی ما بَئوُدونهbaudune بود ــــ البته bau یا bao، با صدای u / o کوتاه، یا u یی که فشاری رویش نیست. همیشه برای من سؤال بود ــــ و هنوز هم هست ــــ که چرا می‌گویند بَئوُ. بَئوُ در گِلکی geleki ساری به معنی حشره است و در ترکیباتی مثل پیر بئو، بئوشال و مانند این‌ها هم آمده است. «دونه» که از نظر لغوی همان «دانه» است، در مازندران به معنی برنج است، برنج پوست گرفته‌ی بدون شلتوک. آخه، در فارسی به شالی ـــــ برنج با شلتوک هم می‌گویند «برنج». این را هم بگویم که در گلکی یک «بینج» binj داریم، که برنج با شلتوک است، یعنی همان «شالی». از این‌جاست بینجسّون binjessun: یعنی شالی‌زار. «دونه» در گلکی فقط به برنج اطلاق می‌شود. چرا؟  بحثش بماند برای وقت دیگر.

بئوُدوُنه چی شد؟ این سال‌ها می‌بینم که در ساری نسل جوان به آن می‌گویند «بادوُنه». راه حلی دانسته، یا ندانسته، است برای خلاص شدن معنی نامعلوم «بئوـ» پرسیدم «با دونه»؟ استدلال‌شان این است که این شیرینی را با «دونه» (= برنج) درست می‌کنند. می‌گویم خیلی چیزها را با «دونه» درست می‌کنند، چرا فقط این یکی «با دونه» است؟ وانگهی، حرف اضافه‌ی «با» در گویشِ گلکیِ ساری به کار نمی‌رفته، مگر در این سال‌ها. اول این را توضیح بدهم که منظورم از «گلکی ساری» این است که من فقط می‌توانم از گلکی رایج در ساری، آن هم به گویش چند نسل قبل حرف بزنم، و واقعاً نمی‌دانم، به این یا آن کلمه و اسم در شهرها و روستاهای بیرون از ساری چه می‌گویند و چه جوری می‌گویند.

اما «با». به این جمله‌های فارسی توجه کنید:

  1. با کی رفتی آن‌جا؟
  2. بئودونه را با چی درست می‌کنند؟
  3. با این کارت بانکی می‌شود خرید کرد؟

به گلکیِ پیش‌تر:

  1. کینِ همراه بوردی اونجه؟ kine hemra burdi unje?
  2. وِرِ چی‌شی جه[یا، جم] درس کُندِنه؟

 Ve re chishi Je [Jem] deres kondene?

  1. این کارت جِه [جِم] بنشنه خرید هاکوردِن؟

In kart je (jem) benshene xarid hakorden?

به جای «با» ما از «جه» یا «جم» یا «هِمرا» [همراه] استفاده می‌کنیم. البته نسل جدید، و در گویش جدید، در نمونه‌های بالا همه‌جا می‌تواند «با» به کار ببرد.

«بَئوُدوُنه» را چی‌شی جه درست کندنه؟

«دوُنه جم»، با «دونه». شاید آن صدای u کوتاه، یا حتا نزدیک به o، در bau از یک طرف، و ناشناخته بودن معنی bau، در بئوُدوُنه، باعث شده که آن را «بادوُنه» تصور کرده ظاهراً مشکل معنی این کلمه را حل کنند.

بئودونه بادونه

بئودونه‌ی مازندرانی

 

۲

بخش اول «بئودونه» در سایت  مازندنومهمنتشر شد و نظرهایی را به دنبال داشت. بی حواشی هم نبود. بخشهایی از آنها را مستقیماً از آنجا به همان شکلی که آمده نقل میکنم. یکیش این بود: « آقا گلکی ساری باز دیگه چیه؟!!! مگه نه اینکه زبون ما تبریه؟! چرا از زبون گیلانی به جای زبون مازندرانی استفاده میکنین؟»

ــــ ناچارم تکرار کنم که من ادعای محقق بودن در زبان گلکی را ندارم، چون ساروی هستم پس مینویسم «گلکی ساروی» یعنی گلکی رایج در ساری. البته دیده‌ام که از نزدیکیهای گرگان ــــــ کلاجان قاجار ــــــ گلکی حرف می زنند تا انتهای گیلان. گویا، یعنی شاید، احتمالاً یک زبان باشد با تفاوتهای بسیار که حاصل قرنها زندگی در این نواحی است. یک نمونه از این تفاوت را در گفتگوی آقای علی ذبیحی و من دیدید. این هم یکی دیگر. از منزل ما در داراب کلا تا ساری سه فرسخ است اما کلی تفاوت در این زبان میبینید. مثلاً در ساری به گنجشک فارسی (در تهران: «گنجیشک، در تهرون: گنگیشک) میگویند: میشکا، و در بعضی محلات میچکا، در داراب کلا: جیکا. نمی دانم در صومعه سرا و ماسال چه میگویند. من میگویم «اینتا مِشِه» inta meshe (این مال منه). حسن میگوید: اینتا مِنیه.

کاربر دیگری، همانجا، می نویسند : «این شیرینی یک شیرینی سنتی شمال ایران هست وبه نام های دختر دونه .کیجا دونه.دتر دونه باو دونه وبئو دونه در زبان مازنی یا تبری استعمال میشود در مناطق کوهستانی ساری (دودانکه و چهار دونگه(   واژه بئو دونه بکار میرود بئو به کرم های ریز سفید رنگ یا کلا به حشرات ریز میگویند چون دونه هم ریز و سفید هست این کلمه را بصورت مرکب بئو دونه بکار میبرند…»

ــــ یعنی میفرمایید اجداد ما «در مناطق کوهستانی ساری» این قدر بی ذوق بودند؟ حالا فهمیدم. آنهایی که با ذوق بودند برای لاپوشانی بی سلیقگی نیاکان محترم بی ذوق، «با دونه» را اختراع کردند که از شر آن کرمهای سفید خلاص شوند. صد البته که رفیق ما مزاح میفرمایند .

این هم یک کامنت دیگر: «گیرمون اوردینا!! بئو دونه چیه برادر؟والا پدربزرگ و مادربزرگامونم میگفتن بادونه ولی اکثرا که بخوان سلیس تر صحبت کنند میگن بهاردونه.زبون ما طبری یا مازنی و ربطی به گیلکی نداره.آخه شماها چرا انقد بی اعتماد بنفسید که انقد جسارت ندارید نام زبون مادریمونو سر زبون ها بندازید دقیقا واسه غذاها هم همینطوره.»

ــــــ ای بابا چرا حرص و جوش میخوری؟  بئودونه بخور.

نظر دیگر: «سلام باید خدمت این نویسنده عزبز عرض کنم مادر بزرگ وتمام اقوامم ساروی هستیم و هیچوقت همچین کلمه ای رو ازشون نشنیدم همه بهش مگیم بهاردونه…البته الان ما سارویها باید بریم تو روستاهای شما زندگی کنیم و شما فرهنگ وزبونتونو به جاهای دیگه معرفی کننین در ضمن ما مازنی ها به زبان مازندرانی صحبت مکنیم(مازنی)گیلکی زبان گیلانیهاست امیدوارم نویسنده عزیز برای نوشتن مقالهه های بعدیش توجه کنه موفق باشید.»

ــــــــ شما بهاردونه میل بفرمایید ما بئودونه.

کاربر دیگری که خیلی غیرتی شده، مینویسند : «آمدن ها و رفتن ها و حرف زدن ها و نوشتن های آقای پاشایی مثل همین نوشته هبچ زمان هدفی روشن نداشته است…. »

ـــــ چی شد؟ اولِ کِتِرا رَندی؟  avvel e keterA rani؟  معلومه که جناب ایشان  خیلی وقته که از دست من دلخورند.

در دنباله اش  آمده: «چرا جای تعجب است که چینی ها و هندی ها و ویتنامیها … که مثل ما برنج می کارند و مثل ما برنج می خورند آن ها هم مثل ما برنج را به انواع و اقسام طبخ می کنند یکیش همین بئودونه . یکیش هم پلو . آن ها هم نون کماج از برنج دارند و انواع دیگر . ما نفهمیدیم کجای مطلب عجیب بود.تعجب پیرمرد از مازندرانی ها بود یا از چینی ها ؟ شاید تعجب آقای پاشایی از مشابهت نام محصول با نام انواع سوسک در زبان مازندرانی است که صحیح سوسک بئوکا است و آن متفاوت است . آیا نام خاص مازندرانی برایشان تعجب برانگیز بود؟ این که مازندرانی ها هم محصولی از برنج را به زبان خاص خود نام می برند، این برای پیر مرد عجیب بود ؟؟ بئو دونه یا بائو دونه به معنای گت دونه یا فارسی آن دانه گنده شده است، چرا که دانه های برنج در طبخ این محصول اتساع و انبساط پیدا می کند . بهو و بئو هنوز هم از زبان ساروی های کهنسال در موقعیت تعجب شان از بزرگی و فراوانی یک چیز یا یک موضوع شنیده می شود .»

ـــــــ تنها چیزی که بعد از اظهار تعجب و محبتشان فرمودند این بود که « بئو دونه یا بائو دونه به معنای گت دونه یا فارسی آن دانه گنده شده است، چرا که دانه های برنج در طبخ این محصول اتساع و انبساط پیدا می کند.» از «اتساع و انبساط»شان که بگذریم، ایشان بئو را به معنی «بزرگ» گرفتند. میشه لطف کنید یکی دو مثال گلکی (یا مازندرانی / طبری / تبری / مازنی …) بیاورید؟ داشت یادم میرفت. بئوکا فقط به سوسک گفته نمی شود . حالا که پای بئوکا وسط کشیده شد و حشره بودن بئو تلویحاً  نفی شد، بفرمایند «چسن بئو» cesen bau درسته یا چسِن بئوکا؟ برای فارسی زبانها و دیگرا ن عرض می کنم این جانور «خرچسونه» است و در ترکیب آن هم بئو هست و بزرگ هم نیست.

بئودونه بادونه

بئودونه‌ی مازندرانی

بئودونه بادونه

مواد اولیه‌ی بئودونه‌ی مازندرانی

     

     

     

     

      

     

کامنت دیگر: «ما از کودکی از کلمه ” بادونه” استفاده می کردیم که ظاهرا همان “باد دونه” یعنی “دونه باد کرده ” بوده که به اینگونه در آمده.»

تا این جا برای «بئو»، در بئودونه، اینها را داریم: با دونه، بهار دونه، باد دونه، بو دونه، بره دونه. و دختر دونه، کیجا دونه، دِتِر دونه.

   

۳

همکار ما خانم ارمغان هم از چند بانوی سالخورده‌ی بابلی درباره‌ی «بئو» ، در بئودونه، پرسیده‌اند. آن‌ها، با توجه به معنی پیشگفته‌ی بئوُ، به معنی حشره، این‌طور نظر داده‌اند که شاید «بئوُ» همان «بِرِه» bere باشد که «بِرِه هِدائن» berehedāen در گِلکی، به معنی «بو دادن» است. در ضمن این هم برای‌شان تعجب‌آور بوده است که در این صورت چرا « بِرِه » شده «بئوِ». اما پیشتر در گفتگوی با آقای علی ذبیحی گفتیم که در طرز تهیه‌ی «بئوُدوُنه»، «بِرِه»دادنی در کار نیست، برنج را در این شیرینی بره یا بو نمی‌دهند.

به گمان من حالا دیگر باید روشن باشد که بئوُدر بئوُدوُنهbaudune کلمه‌یی گِلِکی نیست. اگر کلمه‌یی همصدا با این بئوُدر گِلِکی به معنی «حشره»، یا در ترکیب‌هایی مثل «بئوُشال» baushāl، یا پیربئوُpirbau (سفره‌مار) نیامده بود، شاید کار تا این حد پیچیده نبود.

      مجبوریم چِکِلی‌مان را ادامه بدهیم. خواننده اگر دلش می‌خواهد می‌تواند از این به بعد حرف‌های مرا شوخی تلقی کند.

حالا که بئوُ، گِلکی نیست مال هر کجا که باشد دیگر فرقی نمی‌کند. به گمانم bao / bau مال چین و ماچین است. تعجب نکنید، که چینی؟ آن هم در یک شیرینی سنتی مازندرانی؟ برای کم کردن فشار تعجب شما یادآوری می کنم که در گذشته کم نبود مواد  غذایی یا غذاهای خارجی با اسم خارجی در فارسی، و همین طور در گلکی. دو نمونه بسه؟ یکی «اسفناج» که یونانی است و دیگری «فلفل» که سنسکریت است. (نگاه کنید به فرهنگ بزرگ سخن.) برگردیم چوُکِلی (  cukeli ) به دست دنبال چکلی پکلی خودمان.

گفتیم اسم ژاپنی رایج بئوُدوُنه در توکیو ــــ و جاهای دیگر ژاپن ــــ کامیناری اوکوشیاست. در آن نه «بئوُ» هست، نه کلمه‌یی که به معنی دوُنه، یا برنج باشد. در بئودونه بودن کامیناری اوکوشی شک نکنید. مواد آن ــــ سوای مخلفاتی که به دلخواه به آن اضافه می‌کنند ــــ و طرز تهیه‌اش با بئوُدونه فرقی نمی‌کند. ژاپنی‌ها آن را شیرینی سنتی خودشان می‌دانند، خواه برنج مال خودشان بوده باشد خواه آن را از چین (با ۷۰۰ کیلومتر فاصله) یا از کره (با ۱۶۰ کیلومتر) یادگرفته باشند.

[ لطفن از این حرف من که شاید اصل بئودونه چینی باشد فوراً با چینی ها فامیل درنیایید، که مثلن هزار سال پیش یک دسته چینی (مثل دروغهای ادبیات فارسی : یک دسته بت چین و شمع چِگِل و … ) آمده بودند ده ما دار کلا، یا شاید هم شهر ما ساری و با نشانی محله ی برامتر، پیچ دوم از سیزده پیچ، بئودونه درست کردند …. ]

800px-Kaminari-okoshi03

کامیناری اوکوشی – بئودونه‌ی ژاپنی

در اینترنت گشتم که در منابع چینی ــــ خصوصاً در لغت‌نامه‌های چینی به انگلیسی ــــ در این باره چه نوشته‌اند.

این را اول بگویم که در چینی صدای کلمات مهم نیست، شکل نوشتاری آن‌ها اصل است، که تعیین کننده ی معنی یک کلمه است، به خلاف فارسی. اگر bao را در لغت‌نامه‌ها جست‌وجو کنید لااقل ۵۰ سرواژه با همین صدا، و شاید با همین تعداد bau، پیدا کنید، البته با معانی متفاوت. مثلاً ما در فارسی می‌گوییم asir، می‌نویسم: اسیر، عصیر، اثیر. این حداکثر است (کاری به تفاوت تلفظ‌ها در مورد ث و ص نداریم). اما چینی‌ها برای یک‌ صدای معین ده‌ها کلمه دارند، از این‌رو کار ما مشکل‌تر است. پس برای محدود شدن دایره‌ی جستجو، در قدم اول، bao را محدود می‌کنیم به غذاها.

اگر در اینترنت baozi (bao+zi) را جست‌وجو کنید به یکی از غذاهای مهم چینی می‌رسید. یه جوری کوفته برنجی است، کوفته‌ها یا گولّه‌های پلو که توی آن گوشت هست.

ــــ نه. این که «بئوُدوُنه» نیست. در توضیح آن نوشته «بئوُزِه» به بَئو، بَئوُ، بئوُشک، پَئوُ (bao، bau، bausak، pau، . . .) و اسم‌های دیگر هم معروف است.

ـــــ باز یک چیزی گیرمان آمد. می‌گوید دو شکل از این غذا را می‌توان در بیش‌تر بخش‌های چین و اندونزی پیدا کرد: دابَئو dabao (گوله‌ی بزرگ)، که ده سانتی‌متر قد و هیکل دارد، و معمولاً آن را از بیرون می‌خرند و می‌برند. و دیگری «سیا بئو / شیا بئو» xiabao یا «گولّه / کوفته‌ی کوچک». به قد و اندازه کیک یزدی ما. پیداست که این‌جا bao / بَئوُ به معنی گولّه است. این غذا را در ژاپن هم می‌خورند.

گفتم بهترین راه این است که از دوستان ایران‌شناس چینی یا ژاپنی کمک بگیرم. چینی در دسترس نبود. دیدم چراغ آکیکو اوُچی‌یاما در بخش gmail chat سبز است. چه خوب. آکیکو دختریست انسان‌شناسی خوانده و فارسی را هم خیلی خوب بلد است. در ژاپن، در کیوتو، و در تهرون فارسی خوانده است. در زمینه‌ی امامزاده‌های ایران تحقیق می‌کرده.

من با خط فارسی تایپ می‌کنم و او با خط رومی، همان لاتینی.

ـــ سلام.

ـــ سلام.

ـــ خوبی، خوشی؟ چه می‌کنی؟

ـــ دارم پایان‌نامه‌ام را می‌نویسم.

ـــ سِن‌سِه‌ی (sensei: استاد، معلم)  نازنین ما چه‌طوره؟

 (منظورم کوئیچی هانه‌دا است، استاد صفویه‌شناس ژاپنی قابلی که پدر و جدّش هم ایران‌شناسان بزرگی بودند.)

ـــ خوبه.

ـــ زحمتی دارم.

ـــ زحمتی نیست.

ـــ کامیناری اوکوشی به چینی چی میشه؟ منظورم اینه که اسم این شیرینی به چینی چیه؟ آخه ما هم در مازندران این شیرینی را داریم، اسمش بئوُدوُنه است، «دوُنه» یعنی «برنج»، اما «بئوُ»، در این ترکیب، به گمان من گِلِکی، یعنی زبان مازندرانی، نیست. شوخیه، یا خیال‌بافیه، اما من گمان می‌کنم، این کلمه چینیه.

ـــ جالبه. من نمی‌دونم. باشه. الان از دوست چینی‌ام می‌پرسم.

(یکی دو دقیقه‌ی بعد برایم کانجی / هَن‌زِه ــــ یعنی «واژه‌نگاره» یا شکل نوشتاری  چینی آن را ــــ تایپ می‌کند، همراه با «روماچی»، یعنی شکل رومی‌نوشت یا لاتینی آن.)

 

ـــ دوستی چینی‌ام میگه میشه

Mǐhuā tang

ـــ لطفاً کانجی‌ها را یکی‌یکی برایم معنی کن.

“mi” mishe “berenj”, “huā” mishe “gol” ya shokufe, “Tāng” mishe shekar  (می میشه برنج، هوُا میشه گل یا شکوفه، تانگ میشه شکر)

ـــ ممنونم. خیلی کارساز بود. بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. بقیه‌اش را در اینترنت دنبال می‌کنم.

بئودونه‌ی چینی

بئودونه‌ی چینی

بئودونه‌ی چینی

بئودونه‌ی چینی

   

   

   

    

    

     

در واقع اسم امروزی بئوُدوُنه‌ی چینی می‌شود «برنج ــ گل ــ شکر». سه کلمه کنار هم بدون هیچ‌گونه اضافه‌یی بین آن‌ها. بارها دیده‌ام که شیوه‌ی نامگذاری غذاهای چینی و گِلِکی گاهی خیلی به هم شبیه است. معنی حرفم این نیست که غذاها هم شبیه‌اند.

به این نمونه‌های گِلِکی نگاه کنید: وینگوُمْ غوُروُ vingumghuru: بادمجانْ غورهْ آب. یا «سیر پیاز اِنار تیم» sirpiyāz enārtim: سیر پیاز انار دون، بدون هیچ کسره‌ی اضافی. (شما چندتا از این اسم‌های گِلِکی بلدید؟ برای ما می‌نویسید؟). منظورم این بود که این شکل از اسم بردن از اسم غذا شیوه‌یی نه چندان گِلِکی است و نه چندان فارسی. برگردیم سر خط.

حالا که «می‌هوُا» (می = برنج، هوُا: گل، شکوفه) را داریم ببینیم دیگر چه چیزهایی پیدا می‌کنیم.

بله! ایناهاش: 

bao mi huā بَئو می ‌هوُا.  ببینید کانجی برنج   انتزاع زیبایی است از «بینج» : برنج به صورت شالی یا شلتوک.

«می‌هوُا» را بلدیم، دو کلمه است: «برنج شکوفه». جلو این عبارت به انگلیسی نوشته puffed rice popcorn: «پاپ‌کورن پف کرده‌ی برنج»، چیزی مثل برنجک. این را توضیح بدهم که معنی اول corn «غلّه» است، مثل گندم، برنج و مانند این‌ها، و معنی دوم آن «ذرت» است، و البته پاپ‌کورن با ذرت در ایران رایج است. از این‌رو، اگر امروزه چینی می‌گوید «پاپ‌کورن» لزومی ندارد که منتظر ذرت باشید، و به احتمال زیاد «کورن» برای او همان «برنج» است، شاید به صورت نَسریِ naseri ، که «بئوُ بینج» است؟ در ترکیب عبارت «بئو می هوا » ظاهراً از تانگ یا شکر خبری نیست. 

پس تا اینجا یک «بئوُ می‌ هوُا» داریم که دو جزء اولش، «بئوُ می»، می‌تواند همان بئو دونه باشد؟ یعنی «برنج پف کرده». بئوُدوُنه، مگر غیر «دوُنه‌ی پف کرده» است؟

 

ـــــ خودت که این ترکیب را درست نکردی؟

ــــــ بیا خودت این عبارت را در اینترنت به عنوان یک ترکیب چینی جستجو کن. باشه، باز هم میگردم. ترکیب دیگر: 

bào yù mǐ huā

popcorn puffed rice

 پاپ‌کورنِ برنج پف کرده. bao huā را ارجاع می‌دهد به bao yu mihua. شکل دیگر «بئو» گفتیم، «پئو» است، که نوشته به انگلیسی puffed swollen spongy: پف کرده، باد کرده، اسفنجی.

باز هم بگردیم؟ یک نگاهی به طرز تهیه‌ی «بئوُدوُنه» بیاندازیم: «یک مشت برنج آماده برای سرخ شدن (پَتِه بَزِه دوُنه patebaze dune) را توی ظرفی که روغن داغ فراوانی در آن هست می‌ریزیم، همین که پُف کرد آن را با کفگیر برمی‌داریم. . . .» بئوُدوُنه چیزی نیست مگر «برنج پف کرده + شکر.»

کامیناری اوکوشی

کامیناری اوکوشی – بئودونه‌ی ژاپنی

کامیناری اوکوشی

کامیناری اوکوشی – بئودونه‌ی ژاپنی

 

    

    

    

    

    

هیچ می‌دانید «برنج» در فارسی معنی دوگانه‌یی دارد، که نشان می‌دهد فارسی این کاره نیست. چون هم به «شالی» می‌گوید «برنج» ــــ که به گِلِکی بینج binj ــــ و هم به «دانه»ی آسیاب کرده، یعنی پوست گرفته‌ی آن ــــ به گِلِکی «دوُنه». برای معنی اول «برنجزار» و «برنجستان» هم در فارسی داریم، و البته هم شالی‌زار. و در گِلِکی «بینجسّوُن» binjessun در گِلِکی هیچ وقت «دوُنه‌جار» نداشته‌ایم. یک «تیم‌جار» (تخم‌زار) داریم که کاربرد دیگری دارد. چکلی‌پکلی «بینج» و برنج، شلتوک / چلتوک و مابقی قضایا بماند برای یکی از این چِکِلی پِکِلی‌ها.

 

27 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. مطلب فوق العاده ای بود. واقعا لذت بردم. کاش همیشه سعی کنیم با تحقیق درباره مسایل مختلف نظر بدیم تا چیزی یاد بگیریم به جای اینکه بلافاصله با شنیدن یک چیز جدید و مغایر با دانسته های قبلی مان، به فکر دادن جوابی دندان شکن باشیم. توهین و تمسخر در فضای مجازی متاسفانه به مشکلات دیگرمان اضافه کرده است.

  2. ممنون نازلی جان. میگن تو تورنتو همه چی میفروشن. ببین بئودونه هم دارن.

  3. اره واقعاً، ولی این یه قلم رو هنوز ندیدم.، یه سر میرم محله چینی ها شاید پیداکردم.

  4. دامون عزیز. لطفن ببین بئودونه در گیلان اسمش چیه. حالا هم وصفش را داری و هم عکسش را. محاله گیلان بئودونه نداشته باشه. تنها ارتباط روی زمین که هیچ وقت تعطیلی بردار و گسست پذیر نیست ارتباط آشپزخانه هاست. هر فرهنگی همیشه هرجا رفته پخت و پز و «آلات خوان» را هم با خودش برده، همین طور آداب خوردن را . از طرف دیگر تولید برنج در گیلان همیشه به طور چشمگیری بیشتر از مازندران بوده ـــــ مگر در این اواخر. ارجاع می دهم به مقاله ی «برنج »در دانشنامه ی انگلیسی ایرانیکا. آمارش را آنجا دیدم. مقام آشپزخانه به هیچ وجه پایین تر از کتابخانه نیست.

  5. بسیار مطلب زیبایی بود و با یک جمع بندی کامل، درست و زیبا. حالا ذهن من درگیر اسامی باقی غذاها شده که حداقل من ریشه خیلی از اون ها اطلاعی ندارم. مثلا همین شیرینی نسیری یا نازخاتون و… . شاید تو اینترنت بشه مطالبی راجع به اون ها پیدا کرد. شاید…

  6. سلام
    زیبا بود جناب پاشایی عزیز
    امید که دیگر خوردنیهای از این دست را هم بنویسید. (تهیه کننده و خورنده پیدا میشوند)
    برای جناب دامون عزیز هم که امیدوارم بازدید کنندۀ این صفحات باشند که حتماً همین طور است آرزوی توفیق دارم . بنده به تنهایی نمیتوان پذیرای گروه دامل از کشور کره باشم اما میتوانم پذیرای دامون عزیز چه تنها چه با گروه دوستان یا اعضای خانودۀ محترمشان باشم. و باز هم تکرار که دسته جمعی صفای دیگری دارد.
    در مورد بئودونه چیزهایی از رامسر به خاطرم آمد البته زیاد جزئیات را نمیدانم باشد که یک نفر از رامسر آن را اصلاح کند. در این شهر برای این منظور برنج نیم پخته شده را در آفتاب خشک کرده در روغن سرخ میکنند که به آن « بیشته برنج » میگویند که باید همان « برنج برشته » باشد. نوع دیگر آن را سرخ کرده به همراه عدس و تخمه و امثالهم میخورند که به آن « پفکی » میگویند. جزئیات بیشتر را نمیدانم.
    بخت یار باشید.

  7. بسیار شوخی جدی آلودی بود. ببینم در ایرانی باستان میشه برنج رو بازسازی کرد….؟؟؟

  8. حتمن پیگیری میکنم جناب پاشایی

    جناب ذبیحی عزیز لطف دارید شما

    ما در کلاچای پفکی درست می کنیم و الحق خوش طعم و دلنشینه

  9. جناب پاشایی در مصاحبه تون در مازندنومه خوندم که گفتین زبان گلکی/گیلکی ادبیات .. نداره (اون واژه یادم رفته 🙂 شرمنده)

    وگفتین داشتن ادبیات شفاهی ملاک نیست

    میخواستم بدونم شما تعریفتون از ادبیات .. 🙂 چیه؟ برام سؤاله

    ممنون

  10. دامون جان. من یادم نیست اما حتمن خیلیها همانجا با کامنتهاشان به حرفم جوابهای روشن داده اند.
    اما تعریف «ادبیات» در فرهنگ بزرگ سخن : ۱٫ « مجموعه ی آثار مکتوب که …. به شیوه یی هنری در قالب شعر ، داستان … در آمده باشد.» ۲٫ بخشی از علوم انسانی … » ۳ ….
    در گلکی چنین چیزی داریم؟ البته در دوره ی جدید چیزهایی داریم، مثل شعرهای گلکی نیما، ببخشید، شعرهای تبری/ طبری نیما! صد البته شعر و قصه و … داریم چون «زبان» گلکی داریم . می توانید به چیزی مثل ادبیات فارسی در گلکی اشاره بکنید؟ می گویند اصل این یا آن کتاب گلکی / طبری بوده خب. مبارک باشه. اما «مکتوب» هم بوده. اصلش کو؟ به شعر و قصه و … نمی گویند ادبیات، ادبیات شفاهی هم عبارت دقیق و درستی نیست. اینها ذیل فولکلور قرار میگیرند. تعریف ادبیات یادمان نرود: «مجموعه ی آثار مکتوب …» این را هم یادآور شوم که «ادبیات » برابرنهاد رایج برای literature است که در ساختارش letter هست که به معنی حروف الفبا است، و این دلالت دارد به مکتوب بودن. یار باقی، دیدار باقی.

  11. ممنون از پاسختون
    بنده هم با شما هم عقیده اما به دلیل کمبود سواد میخواستم تعریف ادبیات رو بدونم

    برای شخص من مهم امروزه

    به یکی از دوستانم (که بسیار بر آثار به دست نرسیده گلکی/گیلکی (مثل کلیله و دمنه) مانور میداد) چند ماه پیش میگفتم که: این کار بیهوده ست.

    گیریم گیلکی/گلکی اصلن سابقه ی تاریخی نداشته باشد، برای شخص من مهم امروزه که کارهایی در حال انجامه.

    دیروز با خبر شدم که شخصی به نام قاسم غلامی کفترودی قرآن رو به گیلکی ترجمه کرده. سالها پیش احمد مرعشی ماه پری رو به گیلکی ترجمه کرده. شاعران ما هساشعر رو پی ریزی کردن. دوستی رودسری درحال اتمام رمانی به گیلکیه و فراوان داستان های کوتاه و فعالیت های کاربران به زبان گیلکی.

    اینهاست که منو امیدوار به احیای زبان گیلکی میکنه

  12. بی شک کار مفید و دلنشینی است. از جناب پور جعفری هم چند وقت پیش شنیدم که ایشان هم دارند کارهای ریشه یی در گلکی / گیلکی می کنند. شما در انتهای کامنتت نوشتی «اینهاست که منو امیدوار به احیای زبان گیلکی میکنه». منظورتان از «احیا» همان اصطلاح است که دکترها برای بیمار ان قلبی در اورژانس یا اتاق عمل در آن حال خاص به کار می برند (من فقط تو فیلمها دیدم) ؟ پس جز دعا کاری از دست من بر نمیاید: خدا شفا بدهد. راستی از آن آریایی هایی نیستی که از لغتهای بیگانه بیزارند، همین «کامنت» خودمان را می گویم ؟ البته کامنت هم «اَنیران» نیست. برایش، از روی ریشه ی لاتینی آن، برابرنهاد «همیاد» را پیشنهاد می کنم، که مبادا کامنتهای، نه ، «همیاد»های بد و بیراه تحویل من بدهند.
    عزیز من، زبان مال مردم است و آنها صاحبش هستند. اگر آن را نمی خواهند، خب نمیخواهند. شک ندارم این یکی به زور نیست. شما بگو وقتی که سیل میاید چه کار باید کرد؟ قبل از سیل و وقت سیل و بعد از سیل؟ کاردک به دست درزهای دیوار را بتونه کاری کنیم ؟ چه طوره؟ اصلن کی گفته بناست سیل بیاید؟ چکلی پکلی است حرفهای بدبد نزنیم. همه چی، دامون جان، مثل بئودونه ی ذبیحی شیرین که نیست.

  13. من؟ آریا؟ کی؟ کجا؟
    ما که انیرانی هستیم بزرگوار؛ من دروغ پرستم شما هم که از دیوهایید

    منظورم از احیا در واقع کاریست که باید بشه تا از استحاله ی یک زبان به خاطر شرایط سیاسی و … جلوگیری بشه

    درسته که زبان مال مردمه اما همین مردم به خاطر شرایطی از زبانشون دست میکشن، یا تضعیفش میکنند (نمونه ش رو خودتون بهتر میدونین) که باید جلوی این کار با یادآوری های فراوان گرفته بشه

  14. البته عذر میخام که اونقد رک گفتم نقل قول بود

  15. جناب پاشایی سلام

    من یه پرس و جویی از دوستان کردم و به وابیشته برنج/بج رسیدم که چیزی شبیه همین بئودونه ست

    با تشکر

  16. ممنون دامون جان. آیا طرز تهیه اش مثل بئودونه است؟ این لغت بوریشتن bavrishten ، که با پیشاوند ha، یعنی هاوریشت هم در گلکی داریم، مفهوم بو دادن و تفت دادن را دارد ـــــ که در گفتگوی ذبیحی و من خواندید ـــــــ در طرز تهیه ی بئودونه نیست. ما چیزی داریم به اسم « دونه بوریشت» dune bavrisht که در لغت خیلی شبیه همان اصطلاح گیلکی است. این کار حرفیهای این رشته، یعنی آشپزهای مازندرانی و گیلانی است که نظر بدهند. تنها غذایی که من بلدم «مار دنی بی« mAr danibi است (یعنی غذایی که «مادر نباشد»، که پدر و بچه ها درست می کنند. شکمگیره یی یا چیزی کمتر از نیمرو. من تخصصم در کمال هنر آشپزی، یعنی در بخش دوم این هنر مقدس است, که همان خوردن است. البته بعد از افطار. سفره ی شما رنگین باد!

  17. سلام مجدد

    والله من آشپز نیستم اما از به چند نفر لینک اینجا رو دادم و یکیشون اون نام رو گفت و پرسیدم از طرز تهیه گفت همونجوری که در این سایت اومده

    و البته ورگ هم در ذیل یکی از مطالب ازش نام برده بود

  18. حکایت اصغر بی قُدُد

    مثل این که منطقی بودن به ما مازندرانیها نیامده. می‌گویید چرا؟ پس گوش کنید. اول برایتان یک جکایت چِکِلیایی نقل کنم.
    یک بابایی بود به اسم اصغر، تو محله ی آبمَنگُلِ تهرون. رو پیشونیش یه غده داشت به این بزرگی. اهل محل بهش میگفتند «اصغر قُدُد» (qodod، البته با غُدَد، جمع غده، اشتباه نمی کنید.) اصغر قُدُد کلافه بود. ایذ اومده بود. پولی جفت و جور کرد و رفت هزار تختخوابی خوابید و عمل کرد و شتر مرد و حاجی خلاص. از شر غده خلاص شده بود. بعد از این که جای عملش خوب شد با سربلندی تو محل آفتابی شد. از آن روز به بعد همه ی اهل محل بهش میگفتند اصغر بی قُدُد !
    حالا حکایت ماست. اسم کوچکم هست عسکری، می نویسم « ع.» همه چیز می خوانند مگر عسکری: علی، عباس، علی رضا، عین الدین، عسجر، عسجری، اصگر…. بار اول که کارت ملی به دستم دادند، بعله، حدستان درسته. نوشته بودند: عسگر. خیلی جاها طرف به عسکری بودن من اعتراض می کنه. میگم بابا اسم کوچیک ندارم. یادشان رفته بنویسند تو شناسنامه. حالا تا طرف کمی معطل میکنه فوراً میگم ببخشید اسم کوچیک ندارم.
    اما چرا منطقی بودن به ما مازندرانیها نیامده. و همین باعث شد من بنویسم: ع.
    قضیه از این قرار بود. یک رسم اسم گذاری در ساری این بود که برای اسم پسرها اسم پیامبر و امان شیعه را روی تکه های کاغذ می نوشتند میگذاشتند لای قرآن. قرآن را باز میکردند و هر اسمی که میامد میشد اسم آن نوزاد. ما دو امام حسن داریم : حسن مجتبی و حسن عسکری. هر دو کلمه‌ی مجتبی و عسکری صفتند. پس اگر مجتبی می تواند اسم کوچک باشد ـــــ که همه جا فت و فراوونه ـــــ عسکری هم «منطقاً» می تواند اسم کوچک باشد. و این اسم در مازندران کم نیست. قبلنا در هر کلاسی یکی دوتا عسکری بود. البته عسکری فامیلی هم بود. معروف‌ترین شاهد اسم کوچک: پهلوان نامدار ما آقای عسکری محمدیان.
    اما اسم واقعی من سیاوش است. پدر خدا بیامرزم اسم چهره ی مظلوم شاهنامه، همان گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده. در واقع زلیخا ندریده، را روی من گذاشت. از برامتر و مدرسه و همه جا سیاوش بودم و در کنج شناسنامه، عسکری و پشت جلد کتابهایم: ع. (ع هم به این شکل قیافه ی غربت زده یی دارد). تا کنون این ع. لااقل هشتادهزار بار پشت کتابهایم نوشته شده ـــــ پشت هشتادهزار نسخه از کتابهایم، اما هنوز که هنوزه نه ع. نه عسکری به رسمیت شناخته نشده. حق با شماست : این اصغری همچنان اصغر بی قُدُده. والسلام .

  19. جناب آقای پاشایی سپاس از حوصله تان. گام به گام ما را با خود بردید و بر اطلاعاتمان افزودید.قسمت اول مقاله که در مازندنومه چاپ شد خیلی ها بی حوصله و زود قضاوت کردند و بنده در همانجا آنها را دعوت به صبر کردم چون پیدا بود مقاله دنباله دارد. ممنون.

  20. امروز با یکی از دوستان چینی راجع به بئودونه صحبت کردم. من عکسهای بئودونه خودمان را نشان دادم او هم مال خودشان را که ظاهراً اسنک متداولی هم هست چون همسر کانادایی این خانم هم با آن آشنا بود.، بئو چهار تلفظ تقریباً مشابه با معانی متفاوت دارد و آن بئو که تلفظش مثل همینی هست که ما می گوییم( حداقل از نظر من) همان طور که آقای پاشایی گفتند معنی پف کردن شبیه آنچه در pop corn اتفاق می افتد، را میدهد. این موضوع اشتراک خیلی برایمان جالب بود و موضوع صحبت های دیگری و یافتن اشتراکات فرهنگی زیادی شد که خوشایند بود. بازهم ممنون آقای پاشایی .

  21. ممنون نازلی جان از تحقیق شیرینت.
    کاسه همسایگی اصطلاحی تهرونی است که گلکیش می شود همسایه کاسه hemsAye kAse، همراه با این مثل که: « همسایه کاسه دِ سر دارنه یک سر درد سر دارنه» hemsAye kAse de sar dArne yek sar dard e sar dArne. : کاسه همسایگی دو سره یا دو طرفه است ، یک طرفه که باشه دردسر درست میشه. نازلی جان غرض این است که ما مازندرانی ها هم کاسه ی بئودونه ی چینی ها را خالی نفرستادیم. تویش گردو یا درستتر بگویم آغوز Aquz گذاشتیم. یک روز در این باره مینویسم اما حالا طرح مساله را مینویسم تا بعد.
    سال ۹۵ میلادی یک سال ژاپن بودم ، در موسسه ی فرهنگها و زبانهای آسیای آفریقایی وابسته به دانشگاه گای گودای توکیو، روی فهم فرهنگ ژاپنی و چند و چون شکلگیری این فرهنگ با توجه به منابع قاره یی آن کار میکردم. به قول مولانا «پرس پرسان این به چند و آن به چند» رسیدم به تاریخی بودن یا کجایی بودن بودی درمه Bodhidharma بنیادگذار ذن Zen در چین، که این یکی از بخشهای مهم آیین بودا در آسیای خاوری است . مخلص کلام. یکی از منابع مهم اما بحث انگیز در این زمینه کتاب Sinica اثر لافر Laufer بود. (حتمن فکر میکنی پیرمرد یادش رفته از کاسه همسایگی بگوید.) ماجرا از این قرار است که چینی ها هر چه از ایرانی ها میگرفتند جلو اسمش یک علامت هو hu میگذاشتند. یکی از آنها گردو است. لافر مفصلن کلماتی مثل گردو ، جوز، گوز ــــــ که در ترکیب آغوز هم هست ـــــ تحقیق میکند . اما آن کلمه چینی برای گردو هیچ کدام اینها نیست. به این نتیجه میرسه که این لغت باید عبری باشه که توسط تجار یهودی ایرانی از ایران اما با اسم عبری آن به چین برده شده. آن کلمه به معنی گردو همین «آغوز » یا اَغوز یا اِغوز … گلکی است. برداشتم در حاشیه ی کتاب لافر نوشتم : لافر جان این لغت گلکیه. کاش گلکی هم بلد بودی یا منبعی از زبان گلکی در دسترست بود. » آغوز احتمالن از جایی مثل شَمِرزاد خیلی راحت وارد جاده ی ابریشم میشه و میرسه به دست چینی ها. گفتم مساله را به صورت طرح مینویسم. اما کم نیست بده بسون شکمی ما با چینیها، البته نه از نوع جنس چینی این سالها. عمری اگر باقی ماند از آنها مینویسم، البته به صورت چِکلِی پِکِلی. عزت زیاد.

  22. ممنون آقای پاشایی… خیلی جالب بود. فکر کنم غیراز بده بستون شکمی احتمالا” کلی تبادل رسم و رسوم هم داشتیم. یه چیزی که برام خیلی جالب بود شباهت های مراسم عروسی بود.. ما تو روستاهای اطراف ساری یه چیزی داریم بنام ” پل سری” البته مشابهش رو جاههای دیگر ایران هم دارند که راه عروس و داماد رو سد می کنند تا یه پولی بگیرند و بعد بگذارند که آنها بروند سر خانه و زندگی خودشان.. یه چیزی شبیه همین را چینی ها هم دارند با این تفاوت که جلوی در ورودی خانه را می بندند!!

  23. نازلی جان ممنون. لطفن دوستان هر کلمه ی گلکی که به کار میبرند لاتینی یا به اصطلاح رومی نوشت آن را هم بنویسند. برای صدای آ هم A به کار ببرید. بازهم ممنون.

  24. من به خاطر مسائلی شغلی مدتی در گیلان بودم
    به نظر من ما مازندرانی ها با تمام تفاوتی که با گیلانی ها داریم در اصل با هم همریشه و همزبانیم شبیه شاخه های متفاوت و خیلی متفاوت کردی

  25. خیلی جالب بود.من از مادر بزرگم پرسیدم گفتن که توی غرب استان یعنی سمت تنکابن به پفکی معروفه.

  26. با سلام و عرض ارادت
    مطالب شما در مورد بادونه و طرز تهیه آن بسیار عالی بود .ما در بندپی بابل بسیار از بادونه در مراسم های شادی و حتی عزا استفاده می کنیم.

  27. تو گوگل دنبال دستور تهیه بهار دونه میگشتم که با مطلب جالب و دلنشین شما در مورد این شیرینی روبه روبه شدم . خیلی خوش حال شدم از اینکه هنوز کسانی هستن که به شکل جدی و تخصصی به زبان محلیشون اهمیت میدن و اونو برسی میکنن . نسل پدر و مادر ما که همیشه تو خونه با بچه هاشون فارسی حرف زدن و با پدر و مادر خودشون محلی ، ما جوونا رو دچار دوگانی کردن حالا ما نه فارسی رو به درستی بلدیم و نه زبان محلیمونو که داره روز به روز بیشتر فراموش میشه .
    موفق باشین

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.