حکایت اصغر بی قُدُد

نوشته‌ی ع.پاشایی

در ارتباط با‫:‬

حکایت اصغر بی قُدُد

ع.پاشایی

   

مثل این که منطقی بودن به ما مازندرانیها نیامده. می‌گویید چرا؟ پس گوش کنید. اول برایتان یک جکایت چِکِلیایی نقل کنم.
یک بابایی بود به اسم اصغر، تو محله ی آبمَنگُلِ تهرون. رو پیشونیش یه غده داشت به این بزرگی. اهل محل بهش میگفتند «اصغر قُدُد» (qodod، البته با غُدَد، جمع غده، اشتباه نمی کنید.) اصغر قُدُد کلافه بود. ایذ اومده بود. پولی جفت و جور کرد و رفت هزار تختخوابی خوابید و عمل کرد و شتر مرد و حاجی خلاص. از شر غده خلاص شده بود. بعد از این که جای عملش خوب شد با سربلندی تو محل آفتابی شد. از آن روز به بعد همه ی اهل محل بهش میگفتند اصغر بی قُدُد !
حالا حکایت ماست. اسم کوچکم هست عسکری، می نویسم « ع.» همه چیز می خوانند مگر عسکری: علی، عباس، علی رضا، عین الدین، عسجر، عسجری، اصگر…. بار اول که کارت ملی به دستم دادند، بعله، حدستان درسته. نوشته بودند: عسگر. خیلی جاها طرف به عسکری بودن من اعتراض می کنه. میگم بابا اسم کوچیک ندارم. یادشان رفته بنویسند تو شناسنامه. حالا تا طرف کمی معطل میکنه فوراً میگم ببخشید اسم کوچیک ندارم.
اما چرا منطقی بودن به ما مازندرانیها نیامده. و همین باعث شد من بنویسم: ع.
قضیه از این قرار بود. یک رسم اسم گذاری در ساری این بود که برای اسم پسرها اسم پیامبر و امان شیعه را روی تکه های کاغذ می نوشتند میگذاشتند لای قرآن. قرآن را باز میکردند و هر اسمی که میامد میشد اسم آن نوزاد. ما دو امام حسن داریم : حسن مجتبی و حسن عسکری. هر دو کلمه‌ی مجتبی و عسکری صفتند. پس اگر مجتبی می تواند اسم کوچک باشد ـــــ که همه جا فت و فراوونه ـــــ عسکری هم «منطقاً» می تواند اسم کوچک باشد. و این اسم در مازندران کم نیست. قبلنا در هر کلاسی یکی دوتا عسکری بود. البته عسکری فامیلی هم بود. معروف‌ترین شاهد اسم کوچک: پهلوان نامدار ما آقای عسکری محمدیان.
اما اسم واقعی من سیاوش است. پدر خدا بیامرزم اسم چهره ی مظلوم شاهنامه، همان گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده. در واقع زلیخا ندریده، را روی من گذاشت. از برامتر و مدرسه و همه جا سیاوش بودم و در کنج شناسنامه، عسکری و پشت جلد کتابهایم: ع. (ع هم به این شکل قیافه ی غربت زده یی دارد). تا کنون این ع. لااقل هشتادهزار بار پشت کتابهایم نوشته شده ـــــ پشت هشتادهزار نسخه از کتابهایم، اما هنوز که هنوزه نه ع. نه عسکری به رسمیت شناخته نشده. حق با شماست : این اصغری همچنان اصغر بی قُدُده. والسلام .

9 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. چقد شاکی

  2. لذت بردم آقای پاشایی عزیز. جهت ارایه ی مصداق لینک زیر صفحه ی معرفی شماست در ویکی پدیای فارسی و متاسفانه حاوی همان اشتباه رایج. توجه بفرمایید:
    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B3%DA%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C

  3. بفرما. این هم معجزه ی اصغر بی قُدُد. ممنون برمک جان.

  4. سلام آقا یا خانم محک
    متن چکلی پکلیایی فوق اشتباه مکرری را درباره ی نام آقای پاشایی عنوان می کند و بنده هم به عنوان مصداق لینک معرفی ایشان را در ویکی پدیای فارسی که از قضا حاوی همان اشتباه است ذیل متن گذاشتم. شما هم زحمت کشیدید و همان متن و همان اشتباه را ترجمه کردید و گذاشتید در ویکی پدیای مازندرانی. مشکل شد دو تا. آمدیم ثواب کنیم کباب شد. در هرحال می خواستم خواهش کنم یک بار متن فوق را بخوانید.
    باتشکر
    برمک قنبرپور

  5. چکلی پکلی ادمو حرف میاره .بخصوص بعد از حرف های جناب برمک. دوهزار وپانصد سال پیش مرد دانشمندی بردر اکادمی اش نوشت انکه هندسه نمیداند وارد نشود وبه تاسی از ایشان دوست عزیزی بردر اکادمی اش چیزی نوشت نزدیک به این مضمون بازبان مازندرانی وارد شوید .رفیقی دارم که در هردیدار با صدای بلند میکوید درووود. منهم در پاسخش میگویم سلام . او مرا متهم به عرب زدگی میکند ودر اخر بدروود. باز هم بپرم انورتر. همخانه ی دوران دانشجویی ام سعی داشت حتما با لهجه ی تهرونی حرف بزند از جمله اینکه موقع خرید انگور به فروشنده معترض بودکه بابا انگورت همه اش شاخله ماخله اس . ظاهرا نمیشه همه ی اینها رو با یک چوب راند . اما چیزی تو کله ام قلقلکم میده که اگه بخوای میشه. مگر ساروی بودن یا مازندرانی بودن ویا حتی ایرانی بودن به این است که ما گلکی مازندرانی یا فارسی حرف بزنیم -یا دیگر زبانهای ایرانی – .ماخیلی چیزهای خوب داشتیم وداریم که دست دستی داریم ازبین میبریم /اب خاک جنگل . اشاره بکنم به بروشوری که وزات بهداشت ودرمان چند سال پیش چاپ کرد. تو اون بروشور فراونی وپراکندگی جغرافیایی انواع بیماری های سرطانی را نشان میداد مازندران ماوشما دردو نوع از این سرطانها شاکرد اول بود. فرداکه مازندران وایران ما سوت وکور برهوت شد ایا کسی در ان میماند که گلکی مازندانی ویا فارسی سخن گوید . ایا میشودبخشی از ان همتی که صرف زنده کردن فلان کلمه مهجور میشود به این مهم بپردازد. تا نشود یکی برشاخ بن میبرید.

  6. برنج
    اگر فارسی زبان باشید و کلمه ی« برنج » را بشنوید چه چیزی در ذهن تان مجسم میشود؟ احتمالن یکی از این سه مفهوم برنج را، یا شاید هر سه را با هم.
    ۱٫ مفهوم اول برنج شاید آن دانه یی باشد که سفید است و ۲٫ معمولن، نه همیشه، به پخته اش هم می گویید «برنج». اگر از آن برنج سر سفره خوشتان آمده باشد شاید از میزبان بپرسید : شما معمولن برنج‌تان را از کجا میخرید؟ البته به برنج پخته، بسته به نوع طبخ آن، پلو، چلو، و مانند این ها، هم گفته می شود. پس تا این جا دو کاربرد کلمه ی «برنج» را داریم: دانه‌ی برنج و شکل پخته‌ی برنج.
    ۲٫ کاربرد سوم کلمه‌ی برنج را در ترکیب فارسی « برنجزار » می بینیم. یعنی مزرعه‌ی برنج، که به طور فنی تر، به آن «شالیزار» گفته میشود. در این کاربرد سوم، مقصود از برنج همان دانه‌ی داخل غلاف ـــــ معروف به «شلتوک» ــــــ است که در برنجزار یا شالیزار، ایستاده است، که بعد از درو، خواه در شلتوک مانده باشد یا از آن جدا شده باشد، همچنان در فارسی، تأکید میکنم در فارسی، به آن هم برنج گفته می شود.
    من نمی دانم آیا در گیلان این سه مفهوم برنج یک نام دارند، مثل فارسی، یا سه نام متفاوت، مثل مازندران. مددی از دوستان گیلانی این را روشن میکند.
    اما در مازندران. ما در زبان گِلِکی کلمه ی «برنج» را به کار نمی‌بریم. به جای این سه کاربرد لغت برنج سه واژه‌ی متفاوت داریم: به ترتیب: بینج binj، دونه dune ، پلا pelA. بینج همان شالی است که همان برنج با شلتوک فارسی است. دونه همان دانه ی سفید پوست گرفته است که در برنج فروشیها میبینید. و پِلا همان پلو است، با شکل و طبخهای متفاوت: پِلا: سفید ساده، پلوُ pelu (پلو سفیدی که با گوشت یا مرغ و همراه با روغن پخته شده باشد)، دمی پلا dami pelA یا دم پختک که با مخلوط باقالی یا عدس پخته میشود…. و مانند اینها)، و به شالی زار یا برنجزار فارسی هم می گوییم بینجسون binjessun یا بینج جار binjejAr، و به خزانه‌یی که بذر برنج را در آن میکارند که بعد آن را در کشتزار نشا کنند گفته می شود تیم جار timjAr ، که «تیم» همان تخم است. جار همان زار فارسی است، به معنی مزرعه.
    اینها مقدمه یی بود که بتوانم این چیزها را از شما بپرسم: ۱٫ برای ما بنویسید سوای آنچه من نوشتم شما از لغت بینج چه می دانید؟ آیا بینج، سوای برنج، کاربردهای دیگری هم دارد؟ همین طور هم دونه. آیا شما کاربرد دیگری ، سوای برنج، برای دونه میشناسید؟ آیا مثل کلمه ی «دانه» در فارسی به کار برده شود؟ مثلن: بچه ی یکی یک دانه / دونه (گلکی: اتا تیم (attA tim، ناردون (دونه یا دانه‌ی انار، به گلکی : انار تیم enAr tim ).
    لطفن همه، خصوصن شما بر و بچه های لپر laper ، این را از پیرها تان بپرسین و برای ما پست کنید. ممنون

  7. جناب پاشایی بسیار عزیز، جای بسی شادمانیست که بعد از شاملوی بزرگ شما حال “بامداد” ما هستید. اما چرا فقط بامداد ساری؟ مگر به همه ما غیر ساروی ها تعلق ندارید؟ با درود بر بامداد بزرگ.

  8. آقای بخش فنی، سلام. من یک موضوع انشا داده بودم. کو ؟ کجا رفت؟ معلم کلاس اکابر شدن بهتر از این نمیشه. اکابر هم همان اکابر قدیم، که یکی دو تا شان انشاشان را نوشته بودند! موضوع این بود: ایرانی چیست؟ نکنه خدای نکرده نمی دونیم ایرانی چیه؟

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.