سیمیمن بهبهانی در گذشت

2 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. سیزده سال پیش, خواهرم گیتی هنگام مراجعت مادرم ازسوئد اونو بدست خانم بهبهانی سپرد.بچه ها هم ماما نو تو فرودگاه تهران از خانم بهبهانی تحویل گرفتن. مامان هر وقت به مناسبتی کتابی یا عکسی از ایشان میدید از همسفرش میگفت. ازمهربانیهایش واز حس مسولیت درقبال دیگری. حتی یادمه به خاطر خاطره ی خوشی که از ایشون داشت کتاب یاد بعضی از نفرات را با اینکه چشمش درست همراهی نمیکرد چند بار خوند. حالا باید از مامان بخوام تو اون دنیا هوای این همسفر پرواز تهران – استکهلم رو در اخرین پروازش داشته باشه. جای همه شان سبز و یاد همه شان پابرجا.

  2. اسمال جان، دلی که مهر میکارد همیشه سبز است.
    سیمین خانم را ـــــ که بین ما این طور معروف است ـــــ از روی کارهایش میشناختم، اما خودش را از نزدیک، نه. تا سال ۱۳۵۳٫ من در ساری دبیر دبیرستان و دانشسرا بودم و سال ۵۲ به دلایل سیاسی ممنوع التدریس شدم، و در اختیار وزارت خانه. اما اوایل گاهی قاچاقی، تا موقعی که سازمان امنیت تو چرت بود، این جا و اونجا درس میدادم. در تهران نو یک دبیرستان دخترانه پیدا کردم رفتم آنجا. سیمین خانم هم آنجا درس میدادند. یک ماه آنجا بودم. زنگ تفریح هم دستم به سیمین خانم نمی رسید. از دست دخترها، مدام چندتایی دختر دور و بر سیمین خانم بال بال میزدند. سخت مهربان بود و مهرورز و بسیار روشن بین. از دوستان مشترک فهمیده بود که کتاب بودا را من نوشته بودم. خوانده بود و خوب هم خوانده بود، که این خیلی بیشتر از انتظار من بود. بعدها یک روز به من گفت« ترکیب «طبل بیمرگی» را از کتاب تو گرفتم». تا این حد دقیق و امین و حق شناس بود. بودا در اولین گفتارش برای مریدانش خود را «طبل بیمرگی» خوانده بود که بشارت انوشگی او بود در مرتبه ی بوداگی.
    سیمین خانم هم طبل بیمرگی بود برای همه ی ما و هم تبیره زنِ پیام آورِ بیمرگی. تو بیمرگی، همیشه سبز خواهی بود . دوستت داریم.

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2018 تمام حقوق محفوظ است.