نماد شناسی شعر

«خانه مازندران»

(نسخه کامل)

اینها نمادهایی هستند که در شعر خانه مازندران به کار رفته اند و خواندن و درک صحیح شعر مستلزم شناختن این نمادهاست. این نمادها توسط اعضای کلاس خوانش -ناهید آهنگری و میترا امیری- ترجمه شده اند. «خانه مازندران» را اینجا بخوانید.

نماد شناسی شعر «خانه مازندران»

گردآوری و ترجمه: میترا امیری، ناهید آهنگری

 

عشق love

نمادهای سنتی عشق همیشه به یک نوع دوگانگی در عناصر متضاد اشاره داشته اند که با وجود همه تضادها با هم یکی شده اند. به عبارت دیگر آنها نماد پیوستگی و بیانگر هدف نهایی عشق حقیقی هستند: از بین بردن دوگانگی و جدایی، یکی شدن در یک مرکز عارفانه، همان مفهوم یگانگی در فلسفه شرق دور؛ گل سرخ، گل نیلوفر آبی، قلب، نقطه تابش( این نقطه تابش فکر کنم خیلی به کارمون بیاد)، همه اینها معمولترین نمادهای این مرکز پنهان (یگانگی) هستند؛ پنهان به این دلیل که این مرکز در فضا(مکان) وجود ندارد اما نشان دهنده حالت بدست آمده بواسطه حذف جدایی (یا دوگانگی) می باشد.عمل بیولوژیکی عشق نیز، خود بیانگر این میل به مردن در خود موضوع میل (منظور آن چیزی است که مورد میل و آرزو است) و حل شدن در آن است. بر اساس کتاب باروخ، میل شهوانی و ارضای آن کلید منشاء جهان است.ناامیدی در عشق و انتقامی که در پی آن می آید ریشه در شر و خودخواهی دارد. کل تاریخ عملی شدن همین کارعشق است.

شب night

شب نماد زنانگی، اصل انفعال و ناخودآگاه است. میلتون شب را به عنوان «فرزند ارشد همه چیز» و اسپنسر آن را «مادربزرگ همه» توصیف کرده اند. هزیود(شاعر یونانی) به آن نام «مادر خدایان» داده بود( البته هزیود در کتاب نسب نامه خدایان، شب را فرزند «هرج و مرج» خوانده) یونانیان باستان معتقد بودند که شب و تاریکی قبل از خلق همه چیز وجود داشته است. از این رو، شب- مانند آب- بیانگر باروری، استعداد و جوانه زنی است. برای همین است که در شب، حالتی از انتظار و وعده نور (روز) وجود دارد. در ادبیات کلاسیک، شب بصورت راندن یا راننده یک ارابه جنگی با گروهی از اسبها به تصویر کشیده شده(انگار که شب همیشه در حال جنگ است و در حال تغییر و دگردیسی) در سنت نمادشناسی، شب به همان معنای مرگ و رنگ سیاه، درد و غم، از دست دادن ایمان و تاریکی روح در نظر گرفته شده است.

زمان time

زمان به ندرت نماد چیز دیگری غیر از خودش قرار گرفته اما در مواردی معمولا نماد طلوع، مرگ و فصل ها در نظر گرفته شده است. برتلوت گفته که الگوی زمانی از تقسیم مکان نشأت می گیرد که این به ویژه در ایجاد هفت روز هفته صدق می کند. درواقع شناخت هفت جهت مکانی ( دو جهت برای هر سه بعد مکانی به علاوه مرکز) که منجر به طرح ریزی هفت تایی ترتیب زمان شد. در این بین، روزیکشنبه، روز استراحت، مربوط به مرکز و از آنجا به مرکز عرفانی یا منبع الهی مرتبط است، از این رو ذاتا مقدس است. این عقیده به استراحت، بیانگر تصور بی تحرکی مرکز است در حالیکه شش جهت دیگر پویا و پر جنب و جوش اند. اینجاست که مرکزِ مکان و زمان، مشخصه روحانی خود را حفظ می کند. در دقیقترین معنا این منطقه( مرکز) در درون دایره (مرکز دایره) همان بی زمانی و بی مکانی است، یا غیر صوری یا همان «هیچ عرفانی». در اندیشه های شرقی نشانه بهشت می باشد.

تعبیر «داس زمان» که در غزلیات شکسپیر آورده شده یکی از مهم ترین تعابیر برای زمان است که به نوعی تشبیهی است برای دروی محصول و مرگ داس زن (درو کننده) ستمکار. هرچند این یک جور معنای مجازی است اما به تفکرات یونانیان در عصر باستان و کرونوس(Kronos)- یکی از خدایان یونانی- برمی گردد. خدای زراعت که همیشه با داسی در دستش مجسم شده. کلمه time در ریشه شناسی لاتینی شده ی(شاید هم ترجمه ی) کلمه chronus یونانی است که از آن کلمه chronic (دیرینه) و chronology (گاهشماری) در زبان لاتین مشتق شده است. در یونان باستان هم chronus را با khronos یا Kronos یکی در نظر می گرفته اند. از طرف دیگر شکسپیر در جایی تعبیر «حرص زمان» و «خورنده ی جوانی» را برای زمان بکار برده این هم برمی گردد به همان کرونوس؛ اعتقاد براین بود که اوکودکان خود را می بلعید. بنابراین زمان خودش مصرف می کند یا می خورد هرآنچه را که خود می آفریند. اما در طرف مقابل زمان فضیلتهای خاص خود را داراست مثلا اینکه التیام بخش جراحت هاست و حقیقت دختر اوست چرا که زمان می تواند از حقیقت ها پرده بردارد و جبران خسارت اشتباهات کند. تعبیر ارابه ای که به همراه چند اسب رانده می شود (توجه کنید به نماد شب) یک سویه و سریع بودن مسیر زمان (همچون خطی مستقیم) را یادآوری می کند و از طرف دیگر حرکت «ابدیت» حرکتی دایره ای، با شکوه و آرام همچون رقص است. بر اساس کتاب میلتون، در بهار ابدی بهشت بی خزان ساعتها می رقصند. گویی بعد از مرگ زمان، دیگر ارابه ای در کار نیست. ساعتها در جستجوی روز می رقصند؛ در یک وزن عارفانه (در اینجا منظور وزن شعری و موسیقایی است) به قول الیوت: «تنها رقص وجود دارد.»

رقص dance

تصویری است جسمانی، از یک جریان معین، درحال شدن یا در گذر زمان (همانطور که احتمالا خودتان هم متوجه شده اید رقص و زمان در نمادشناسی ارتباط تنگاتنگی با هم دارند) این معنا به وضوح در آموزه های هندی، مثل رقص «شیوا» که در نقش خود به عنوان Natarâjâ (پادشاه رقص کیهانی و نماد وحدت فضا و مکان در فرضیه تکامل) ظاهر شده، وجود دارد. یک اعتقاد جهانی وجود دارد که، چون رقص یک هنر ریتمیک فرم است، آن را نمادی از قانون خلقت نیز می دانند. به همین دلیل است که رقص یکی از قدیمی ترین اشکال سحر و جادو بوده. هر رقص پانتومیم دگردیسی است (بنابراین لازمه یک ماسک برای تسهیل و پنهان این دگردیسی است) که [آن ماسک] به دنبال تغییر و تبدیل رقصنده به خدا، شیطان یا صورتهای وجودی دیگر است. عملکرد آن در نهایت در ارتباط با خلقت عالم وجود است. رقص تجسم انرژی ابدی است: این همان مفهوم حلقه آتشی است که در رقص شیوا او را احاطه کرده بود. رقص های مردم که همراه با آغوش اجرا می شوند، نماد ازدواج کیهانی، و یا وحدت آسمان و زمین، و یکی شدن مرد و زن است.

در ادبیات کهن هم مثل مدرن تقریبا هر جنبش منظمی می تواند نام رقص به خود بگیرد. در کتاب ادیسه، هومر الهه سپیده دم را در بسترخود در حال رقص توصیف کرده شاید به این دلیل بوده که پرتوهای خورشیدی که هنوز پنهان شده (نزدیک سپیده دمان) به نوعی در حال رقص روی ابرها هستند. جنگ هم یک رقص است چرا که آرس Ares (خدای جنگ) در حال رقص بوده رقص بدون موزیک (در جنگ) و رزمندگان هم، رقصندگان انیو Enyo (الهه جنگ و ویرانی)هستند. اما صلح «ملکه رقص» است. بهترین نمادی که برای رقص مجسم شده الگوی چرخشی اجرام آسمانی است. زمان یک حرکت است. بنا به گفته افلاطون ستارگان نیز در یک الگوی پیچیده در حال رقص اند. در تعبیر سنتیِ «رقص ساعتها» بیانگر چرخه فصول است این یک نوع رقص ابدی است.

در ادبیات مدرن رقص اغلب معانی ای چون معاشقه، آینده و اکتشافات معنادار و مهم خصوصا برای قهرمان زن را برمی انگیزد.

قدمت Antiquity

سن یک شیء یک نوع اهمیت مضاعف به آن شیء اعطا می کند، اهمیتی که از اهمیت اصلی خود شیء بیشتر است. اهمیت قدمت به ملاحظات زیر برمی گردد:

آن چه که قدیمی است معتبر، خالص، حقیقی و در ارتباط با جهان دیگر است، چیزهای قدیمی هیچوقت ما را گول نمی زنند چرا که به اعتبار حقیقی بودن خود پایدار مانده اند.همه چیزهای قدیمی ابتدایی اند و به آن «قرون اولیه» که با افتخار هم عصرطلایی بشریت خوانده شده نزدیک تر است. هر آنچه که قدیمی است به مراحل اولیه و ابتدایی زندگی فردی مربوط است یعنی به زندگی آزاد و سبکبار کودکی؛ بهشت گمشده ای از دوران کودکی.

دشت Field

در وسیع ترین معنا، دشت نشانه وسعت مکان و امکانات بی حد و حصر است. یکی از القابی که به میترا (خورشید و مهر) می دادند، «دارنده (پادشاه) دشتها» بود. وظیفه میترا همچنین به عنوان خدای آسمان هدایت روح از نفس به بهشت بود درواقع راهنمای روح بود.

بوته خاردار تمشک Bramble

بوته خاردار نماد پاکی و پاکدامنی خالص و بکر (باکره پاکدامن) است که در شعله های عشق خود از پا درآمده باشد. مطابق با بوته های مشتعل در کتاب مقدس، نماد سیمل (Semele) نیز است. اما سیمل کیست؟ Semele یک اسطوره یونانی است، دختر Boeotian و Harmonia بود. او را مادر دیونسیوس (خدای شراب، میگساری و زراعت) می دانند که از زئوس باردار شده بود. درواقع او تنها مادر فانی یکی از خدایان یونانی بود. از نظر ریشه شناسی Semele از کلمه PIE به معنی زمین مشتق شده و به نوعی او را مادر زمین هم می نامند. بعد از مرگ Semele فرزندش دیونسیوس او را از دام جهنم می راند و با نام جدید «ریاست بر جنون و هیجان» که الهام گرفته از نام پسرش می باشد، به الهه ای در کوه المپ تبدیل می شود. در سنت اسطوره شناسی بعد از عصر مسیحیت، خدایان باستان و روایت هایشان بصورت تمثیلی تفسیر می شد مثلا در فلسفه نوافلاطونی «هنری مور»، Semele با عنوان «تخیل ذهنی» در نقطه مقابل «ادراک حسی» در نظر گرفته میشد.

خود تمشک در نماد شناسی اسطوره ای معانی مختلفی دارد در تفکر مسیحی نماد جهل معنوی است، گاهی نماد غم روحی همراه با مرگ هم بوده است( اینجا مرگ به معنی مرگ هر چیز جوان، تازه، شهوت انگیز و زیباست که انسان سعی در حفظ و بقای آن دارد اما شاید این هم مثل همان آرزوی نخستین پاره می شود و از بین می رود). در فرهنگ عامه غربی اعتقاد بر این است که مسیح هنگام به صلیب کشیده شدن تاجی از خارهای تمشک بر سر داشت به همین دلیل برخی رنگ سرخ عمیق تمشک را نماد خون مسیح هم می دانند.

ساعتها hours

در آثار هومر ساعتها نگهبانان دروازه های کوه المپ هستند. بعضی جاها هم نگهبانان دروازه های بهشت نامگذاری شده اند، به ابرها شکل می دهند و آنها را می پراکنند، بر فصلها و زندگی انسان حکومت می کنند. در سنت اساطیری حاصلخیزی زمین را گسترش میدهند، همچنین ستاره ها و صورتهای فلکی را دوباره به نظم درمی آورند. ساعتها به عنوان دختران زئوس و تمیس مورد احترامند. اسامی ای چون اونومیا، دیک و ایرنه نیز دارند که نمایانگر قانون، عدالت و صلح اند. همچنین با سه خاریتس یا Charite یا Grace (که الهه های رحمت در اساطیر یونانند) نیز همراه بودند. کلمه فصل در زبان یونانی hora است که از لاتین اخذ شده. و سپس از فرانسه به انگلیسی به عنوان hour راه پیدا کرد. کلمه hora در لاتین در اصل به معنی هر ۸ ساعت است؛ درواقع ۳ نوع hora یا ساعت(یا شاید فصل) داریم که بی ارتباط با تعداد آن الهه ها نباید باشد. ساعت اول بنام Thallo که الهه شکوفایی و بهار و محافظ جوانیست، ساعت دوم بنام Auxo که تجسم پاییز و سومی Carpo که تجسم به ثمر رسیدن و میوه دادن و جفت گیری تابستانی است. در سنتها، گذر فصلها به نوعی «رقص» ساعتها نیز شناخته شده.

باید درنظر بگیریم که اولا ساعتها بیانگر جبر جهانی اند. دوما آنها به لحظه های این جبر شخصیت می دهند از این رو سازنده احتمالات و شانس برای فعالیتهای انسان اند. موقعیت آنها، احاطه کردن خورشید، شبیه مسیر فرشتگان است که در حالت احاطه خدای مندورلا در پیکرنگاری مسیحی متصور شده است.

مریخ mars

مریخ کلمه ای عربی است. به فارسی به آن بهرام گویند که در کتاب‌های قدیمی فارسی آن را فلک شحنهٔ پنجم و سایس رواق پنجم نیز نامیده‌اند. البته ریشه آن احتمالا فارسی باشد. برمی گردد به مرداخ که کلدانی است؛ مأخوذ از مرد (مذکر) و آخ یا آک (به معنی اسب) در افسانه های یونان باستان نیز یکی از پیکرهایی که برای مریخ تصور می کردند شکل اسب بود واژه مارس هم از همین مریخ آمده. در فستیوالهایی که در ماه مارس برگزار می شود مسابقات اسب سواری و حتی قربانی کردن اسبها مرسوم بود(یا شاید هم هست) سیاره مریخ چهارمین سیاره از هفت سیاره منظومه شمسی است و همانطور که می دانید بخاطر وجود اکسید آهن به رنگ سرخ است.

مریخ (مارس Mars در رم) که در یونانی Ares می نامندش در اساطیر سرزمینهای مختلف خدای جنگ است. یکی از ماههای تقویمی (march) هم بنام این اسطوره است. در اساطیر رم اعتقاد بر این بود که ماه مارس، ماه جنگ است. البته در ابتدا خدای زراعت، حاصلخیزی، بهار و نگهبان احشام بود. بعدها آن را خدای وابسته به ارواح عالم اسفل و متعاقبا خدای جنگ و مرگ خواندند. جونو یا Juno ( ژوئن) همسر ژوپیتر (سیاره مشتری) است که پدر و مادر مارس هستند. فلورا Flora الهه گل دهی و شکوفایی گیاهان، جونو را با علف جادویی ای لمس کرد و جونو باردار شد و مارس به دنیا آمد که از ابتدا بسیار عصبی پرخاشگر بود.( احتمالا به دلیل سرخ بودن این سیاره چنین تصوری می رفت) مارس از venus( همان سیاره ناهید یا زهره) ۲ پسر دوقلو داشت؛ رومولوس و رموس که هر دو در افسانه ها بنیان گذار رم هستند به همین دلیل مارس را نیای رم می دانند اعتقاد بر این است که مارس در شرایط بحرانی به کمک رم می آید. مارس در معابد رم در جایگاه دوم بعد از ژوپیتر قرار دارد. رمی ها عادت داشتند قبل از جنگ در معبد مارس جمع شوند و برای پیروزی دعا کنند. در مقر معبد ماکسیموس- کاهن اعظم رم (اسم محوطه Regia بود) نیزه مارس نگهداری می شد وقتی نیزه تکان می خورد آن را نشانه منحوس جنگ می پنداشتند. در این زمان فرمانده جنگجویان باید نیزه را تکان می داد و در همان حال فریاد می زد: « بیدار شو مارس». در نماد شناسی مارس را نماد نیزه، شمشیر، گرگ، دارکوب و کلاغ دانسته اند.

یکی از داستانهایی که درباره مارس وجود دارد به سپر مقدس او برمی گردد که در زمان پادشاهی Numa Pompilius در رم از آسمان به زمین افتاده است. اعتقاد بر این بود که این سپر برای رفاه رم بسیار حیاتی است، پادشاه ۱۱ سپر همانند سپر مارس ساخت و هر ۱۲ سپر (سپرهای ساخته شده + سپر مارس) را در معبد آویزان کرد تا دزدانی را که ممکن بود بخواهند سپر مارس را بدزدند فریب دهد. بعدها پادشاه، کشیشانی بنام salii (به معنی جهنده) را برای محافظت از سپر گماشت. بعد از آن تا چند سال کشیشان زره های از مدافتاده قدیمی می پوشیدند و در طول مراسم ماه مارس رقص های تشریفاتی برای جنگ اجرا می کردند. در سروده های رم باستان ۲ جا به مارس اشاره شده: ۱- برادران میدان (Arval Brothers) که در حال انجام یک رقص سه مرحله ای آوازی برای مارس می خوانند تا به زمین و زراعتشان برکت دهد. ۲- Carmen Saliare که قطعه ای از فرهنگ قدیم لاتین است که در اجرای saliiها بکار می رود. همانطور که ذکر شد saliiها در حال انجام مراسمی همراه با رقص های منظم ۱۲ سپر را حمل می کردند.

سایه shadow

همان گونه که خورشید، روشنایی روح است، بنابراین سایه نیمه ی منفی بدن، یا تصویری از بُعد شیطانی اوست. انسان های اولیه بسیار معتقد بودند که سایه alter ego یا روح است. این عقیده در ادبیات و فولکلور برخی فرهنگ های پیشرفته نیز وجود دارد. (۳۵) همان طور که Frazer اشاره کرده است، انسان های نخستین سایه یا انعکاس تصویرشان در آب و آیینه را روح خود یا بخش حیاتی خود می دانستند.

تاریکی darkness

تاریکی برابر است با ماهیت، مادرانگی و جوانه زدن. با این تفاوت که پیش از تمایزِ ماهیت وجود داشته است. تا زمانی که تاریکی نخستین به دو قسمت روشن و تاریک تقسیم شد، دوگانگی بین روشنایی و تاریکی نمادِ اخلاقیات به حساب نمی آمد. ازاین رو، مفهوم خالص تاریکی در سنت نمادین به عنوان “تیرگی” شناخته نشده است و برعکس به معنای “اغتشاش نخستین” می باشد. تاریکی همچنین با پوچی رمزآلود ارتباط دارد و در نتیجه زبان سحرآمیز (Hermetic ) جاده ایست که به اسرار مبداء حیات برمی گردد. طبق گفته ی Guénon روشنایی اصل اولیه ی تمایز و نظم سلسله مراتبی است. تیرگی که همیشه قبل از Fiat lux بوده، در نمادشناسی سنتی، وضعیت پیشرفت نکرده ی قدرت های نهانی را نشان می دهد که “به هرج و مرج رسیده اند”. بنابراین، این تاریکی معرفی شده به جهان، پس از پیدایش نور حرکتی به سمت عقب دارد. پس این حقیقت که سایه با اصول شیطانی در ارتباط است، نیروها را پاک نکرد.

موسیقی music

نماد شناسی موسیقی یکی از پیچیده ترین کارهاست. موسیقی عناصر تمامی مولفه هایی که در تولید صدا دخیلند را پخش می کند: سازها، ریتم، تن، نت های میزان طبیعی، الگوهای ردیف، ابزارهای رسایی، ملودی ها، هارمونی فرم و… نماد شناسی موسیقی می تواند از دو نقطه نظر بررسی شود: یا با نگاه به ان به عنوان بخشی از الگوهای منظم جهان- همانطور که در قدیم درک میشد. یا با پذیرفتن آن به عنوان یک نمود «ارتباط» در پیوند با گفته ها و روابط. جنبه های ابتدایی دیگر نماد شناسی موسیقی برمی گردد به ارتباط آن با میزان (وزن شعر) و شمار که برخاسته از فلسفه فیثاغورث است. مفهوم جهانی سازهای موسیقی- تبعین آنها از یک المان مشخص- اولین بار توسط curt sachs مورد مطالعه قرار گرفت. در این نماد شناسی شکل خاص هر ساز باید از تن صدای ان متمایز باشد. مثلا فلوت در شکل خود شبیه مردانگی و در صدای زیر و لطیف خود شبیه زنانگی است. در حالی که درام یا طبل در پاکدامنی نهنج مانند شکلش شبیه زنانگی و در صدای عمیق و قوی اش شبیه مردانگی است. ارتباط نماد شناسی موسیقی با حدیث نفس در ادبیات و هنر (حتی هنر گرافیکی) تماما در ملاکهای آهنگسازی قدیم که با تقلید دقیق در ریتم، موومان، وزن از ویژگیها و حتی شکل حیوانات عجین شده است. اشنایدر توضیح می دهد چطور شنیدن برخی آوازهای سنگالی مثل «آواز لک لک» آنطور که او می گوید: دیدن در حال شنیدن است- در ریتم های متوازنی که درست مثل حرکت پرنده است. با استفاده از تمثیل می توان موارد پرمعنی ای که به نمادگرایی راه یافته اند را یافت: یک تسلسل ملودیک در کلیت خود بیانگر احساسات پیوسته مشخصی است. و این تسلسل معادل یک انسجام مشخص است، به شکلی نمادین. از طرف دیگر، نوای زیر و عمیق متناوب بیانگر «جهش»، «دلتنگی» و نیاز به تحول است. اشنایدر نتیجه می گیرد که این حالتی از تصور مثل تسخیر فضای بین دره و کوه است (همچون فضای بین زمین و آسمان). مسئله ارتباط نت های موسیقی با رنگها و سیارات نامشخص تر از سایر ارتباطات نمادین با موسیقی است. هرچند که نمی توانیم بدون ارائه مواردی از ارتباط عمیق و زنجیره ای موجود در پدیده ها از آن بگذریم. به عنوان مثال: نظیر میزان پنج نتی می توانیم الگوهای طبقه بندی شده پنج تایی را پیدا کنیم: مقیاس متوسط دیاتونیک diatonic (وابسته به مقیاس کلید هشت آهنگی در هراکتاو)، از آنجا که هفت نت وجود دارد، برمی گردد به بیشتر نظامهای زیست- ستاره شناسی (بخشی از زیست شناسی که وجود گیاه در سیاره و ستاره ها را مطالعه می کند) که مسلما مهم ترینشان نیز هست. گرایش امروز به سمت ردیف های ۱۲ نتی را می توان با نشانه های زودیاک مقایسه کرد. اما تا کنون دلایل کافی برای این شکل خاص از نمادشناسی موسیقی وجود نداشته. اینجا یک سری تناظرات تنظیم شده توسط یک فیلسوف رمزی فرانسوی بنام Fabre d’Olivet وجود دارد به این صورت: نت می- خورشید، نت فا- عطارد، سل- زهره، لا- ماه، سی- زحل، دو- مشتری، رِ- مریخ. یک سری ارتباطات ارزشمندتر، حداقل در جنبه های مشخص وجود دارد که رسوم یونانی را با سیارات و وجوه خاص شخصیتی انسان مربوط می کند: حالت می (دوریانی: دوریس یکی از شهرهای یونان است)- مریخ (کسی که دارای احساسات شدید است)، حالت رِ( فریژی: وابسته به یکی از شهرهای باستانی آسیای صغیر)- مشتری ( شخص نشئه شده)، حالت دو( لیده ای: لیده نام یک شهر است)- زحل (دردناک و غمگین)، حالت سی (ساکن Hypodor)- خورشید (انسان مشتاق)، حالت لا (اهل Hypophryg)- عطارد (انسان فعال)، حالت سل (اهل Hypolyd)- زهره (انسان شهوانی)، حالت فا (اهل Mixolyd)- ماه (انسان سودا زده). بررسی های عمیق اشنایدر در زمینه نماد شناسی موسیقی به خوبی پایه گذاری شد. یک رشته چهار پرده ای در موسیقی (یک دانگ) که با نت های دو، رِ، می و فا ساخته می شود، او بررسی می کند که مثلا به عنوان یک میانجی بین بهشت و زمین، چهار نتی که در بالا ذکر شد به ترتیب به شیر (نشانه قدرت و شجاعت)، گاو نر (فداکاری و وظیفه)، انسان (ایمان و تجسم) و عقاب (ارتفاع و نیایش). در مقابل، یک دانگی که با چهار نت سل، لا، سی و دو ساخته می شود، می تواند نشان دهنده نوعی دوگانگی الهی از دانگ قبلی باشد. فا، دو، سل و رِ به عنوان عناصر مردانگی مثل آتش و هوا و ابزارهای سنگ و فلز در نظر گرفته شده اند. در حالی که لا، سی، می دارای عناصر زنانگی و وابسته به عناصر آب و زمین هستند. فاصله بین فا تا سی بین که موزیسین ها به عنوان فاصله سه گام (یا افزوده چهارم) شناخته شده، بیانگرآن ناهماهنگی دردناک در اثر برخورد بین عناصرآتش و آب- برخوردی که باعث مرگ خودش می شود، است.

درخت tree

در نماد شناسی چینی، درخت نماد طول عمر و باروری است عمدتا سه گیاه بامبو، گیلاس و کاج با نام «سه دوست» شناخته شدند چون هر سه همیشه سبز هستند و در نقاشی ها هم معمولا با هم به تصویر کشیده می شوند. اصولا هر چیزی که می تواند شکوفا شود، میوه (ثمر) دهد و بعد بمیرد می تواند به درخت تشبیه شود: یک انسان، خانواده، ملت، یک سنت فرهنگی و… مانند تمام درختان همیشه سبز درخت کاج هم نماد جاودانگی است.

اسب horse

نماد شناسی اسب بسیار پیچیده است و از جهت دیگر تقریبا ناشناخته است. در ایلیاد این حیوان با مراسم تدفین خدایان و ارواح زمینی در ارتباط است. در حالی که mertens stienon آن را یک نماد دیرینه از حرکت چرخه ای کائنات می داند. بنابراین اسبها که نپتون (الهه اقیانوس) آنها را بر فراز امواج با تازیانه سه شاخه خود ضربه می زند نمادی از جبر جهانی اند. رودزی های قدیم در برخی مراسم به طور سالانه برای خورشید، چهار اسب ارابه ای قربانی می کردند و قربانی ها را در دریا رها می کردند. این حیوان همچنین مخصوص مارس (خدای جنگ) است که به همین دلیل به نشانه جنگ نیز به کار رفته. در آلمان و انگلستان، دیدن خواب یک اسب سفید نشانه مرگ است. جالب این جاست که اسطوره بزرگ نماد برج جوزا به شکل دوقلو همچون دیوی دو سر با شمایل انسانی با ۴ چشم و ۴ دست همچون نمادی از اسب، مخصوصا یک جفت اسب(دوتایی) ظاهر شده: یکی سفید و دیگری سیاه به نشانه مرگ و زندگی. با توجه به این که اسب، وابسته به طبیعت، ناخودآگاه و غریزه است، در عهد کهن باید با یک قدرت پیشگویی وقف شود. در متون افسانه ای و فولکلور، اسبها مخلوقاتی نهان بین اند و معمولا به عنوان هشدار دهندگان به موقع به اربابانشان گماشته می شوند. یونگ (روان شناس سوئیسی) از این در شگفت بود که اگر اسب احتمالا نمادی برای مادر در نظر گرفته نشود پس اصراری هم نداشت که ادعا کند اسب بیانگر بخش جادویی انسان است؛ مادر درون ما. چرا که این یک درک حسی است. از طرف دیگر یونگ اسب را نماد وابستگی به جبر بنیادی انسان شناسایی کرده، همچنین وابستگی به آب که درواقع توضیح می دهد که چرا اسب به نپتون و پلوتو (خدای آدم اسفل) مربوط می شود. نتیجه ای که از طبیعت جادویی اسب عایدمان می شود، باور به این است که سم اسب شانس می آورد، بخاطر تندپا بودنش، اسب می تواند نشانه باد و حبابهای دریا باشد (از جهت زود گذر بودن) همچون آتش و نور. در کتاب brihadaranyaka Upanishad اسب نماد جهان نیز در نظر گرفته شده است.افلاطون نیز در تشبیهات خود اسب را همچون روح و روان (یا روح را همچون اسب) دانسته.

آینه mirror

به عنوان یک نماد، آینه را دارای همان ویژگی های واقعی خودش دانسته اند. گفته شده که آینه نماد قدرت تخیل یا آگاهی است که این در توانایی آن در انعکاس واقعیت های ظاهریِ جهان قابل مشاهده وجود دارد. آینه همچنین به اندیشه برمی گردد، در بین فلاسفه به عنوان ابزار تفکر در عین بازنمایی جهان شناخته شده. این نماد شناسی آینه با آب نیز به عنوان یک بازتاب دهنده دیگر و همچنین با اسطوره نرگس یا همان نارسیس (خودشیفتگی) در ارتباط است: جهان همچون یک نرگس (یا نارسیس) بزرگ به نظر می رسد که بازتابهای خود را در آگاهی بشر می یابد. هم اکنون، جهان، به عنوان یک وضعیت ناپیوسته، تحت تاثیر قوانین تغیر و تعویض قرار دارد. در دوران اولیه، آینه را به عنوان یک چیز دو وجهی در نظر می گرفتند. در افسانه ها و فولکلور، آینه با یک نوع طبیعت جادویی بیان می شد مثلا به عنوان ابزاری برای احضار ارواح بکار می رفت. آینه را نوعی قمر نیز دانسته اند که ویژگی های منفعل و منعکس کننده خود را دارد و همچون ماه که نور خورشید را می گیرد، آینه نیز تصاویر را می گیرد. دوباره در ارتباط نزدیک آینه با ماه، اثبات شده که در بین انسان های بدوی آینه نماد تکثر روح بوده. در آن زمان، آینه را به شکل اسطوره ای از یک در که از طریق آن روح می تواند آزادانه به هر سمت گذر کند در نظر می گرفتند. برای لوفلر آینه نماد سحر و جادو برای خاطرات ناخودآگاه است. آینه های دستی، بطور خاص، عناصری از حقیقت اند.

آینه در زیباشناسی نئوکلاسیک یک شیء قابل قیاس عمومی شده بود که بر اساس آن هنر از واقعیت تبعیت می کرد. حتی بعد از دوران رمانتیسم نیز این ویژگی قابل استناد بود( البته با تغییراتی). Shelley( شاعر انگلیسی) می گوید: یک داستان درباره واقعیت آینه ای است که همه آن چیزهایی که باید زیبا نشان داده شوند را می پوشاند یا تغییر شکل می دهد؛ اما یک شعر آینه ای است که هر چیز بد ریخت را زیبا می کند. آینه در بیشتر افسانه های عاشقانه و داستانهای پریان در قدیم وجود داشته که در آن می توان تمام دنیا را دید.

چرخ wheel

چرخ دارای یک نماد شناسی وسیع است. در هنرهای تزئینی و معماری بسیار پر کاربرد است. پیچیده و حاوی لایه های مختلف معنایی است. بیشتر تناقضات موجود در نماد شناسی چرخ برمی گردد به اشتباه گرفتن آن با دیسک (یا همان لوح دایره ای) که بی حرکت است اما چرخ در حال چرخش است. هرچند که مخالفتی هم در آمیختگی این دو نماد وجود ندارد. یکی از نماد شناسی های اولیه در مورد چرخ شامل خورشید به عنوان یک چرخ است و چرخ های تزئینی نیز همچون منظومه شمسی. این دیدگاه درباره چرخ و خورشید یکی از گسترده ترین تفکر مربوط به عهد کهن است. تنها بخشی که خورشید را همچون ارابه ای جنگی با دو چرخ در نظر می گرفت، از این تفکر حذف شده است. این تفکر بین آریایی ها و سامی ها بسیار رایج بود. پنجره گرد پره دار (نوعی چرخ و فلک) و چرخ آتش که در بیشتر فستیوالهای انقلاب تابستانی از دامنه کوه قل داده می شوند، و همچنین در رژه های قرون وسطی که چرخ روی قایق ها و گاری ها نصب می شد؛ همچون شکنجه ای روی چرخ، یا در برخی سنتها که اصطلاحات «چرخ خوشبختی» یا «چرخ سال» وجود دارد، همه و همه برمی گردد به ریشه عمیق نماد شناسی نجومی و نماد شناسی منظومه شمسی. کارکرد چرخ آتش ماهیتاً تحریک خورشید در فعالیت خود برای دور کردن زمستان و مرگ است. این یک نتیجه گیری از فعالیت جبر جهانی و گذر زمان نیز هست. یک اختلاف نظر بین کسانی که چرخ را بطور خاص به عنوان نماد منظومه شمسی می گیرند با کسانی که چرخ را به نماد شناسی قطب مربوط می دانند وجود دارد( هر چند هر دوی این ها مربوط می شوند به یک نوع قابلیت راز آمیز چرخش هر چیز دایره ای) در این دسته بندی یک جور کنایه وجود دارد: گسیختگی نظم جهان بین دو مولفه مهم: چرخش و بی حرکتی یا محیط چرخ و مرکز آن که یک تصور ارسطویی مبنی بر «حرکت دهنده بی تحرک» است. ظاهرا یک ارتباطی نیز بین چرخ و بعضی گلهای راز آمیز مثل رز و نیلوفر آبی وجود دارد. تمثالهای نمادین زیادی از چرخ در کیمیاگری، دال بر فرآیند گردش وجود دارد: گردش بالارونده در یک بخش و گردش پایین رونده در بخش دیگر نشان داده شده است. همچون پرواز بالای پرندگان رو به سوی آسمان و پرواز پایینشان به سمت زمین که دلالت بر تعالی و سقوط در گردش به سمت تکامل و انحطاط دارد یا همچون پیشروی و پسروی روحی. در مذهب بودایی چینیان، چرخ قانون، حقیقت و زندگی یکی از هشت عنصر موفقیت است. این نشانگر راه فرار از دنیای وهمی (یا دنیای در حال چرخش) و توهم به سمت مرکز است. چرخ که توسط شعاع خود از محیط خارجی به سمت محیط داخلی دایره به چند بخش تقسیم شده، یک نماد گرافیکی است و ظاهرا نمادی از ارتباط قدیسین و یا اجتماع مومنین در مرکز راز آمیز خود نظر گرفته شده. در ارتباط با تعالیم تائو، فرد دانا و حکیم کسی است که به مرکز چرخ نائل شده (کنایی) و مرزها را در یک مفهوم تغییرناپذیر حفظ می کند، در جهان باقی، با اصالت خود و سهیم شدن در بی حرکتی مرکز و پیروی از فعالیت غیر فعال آن؛ کسی که به بالاترین درجه پوچی می رسد در آسایش خود محفوظ خواهد ماند؛ برگشت به ریشه یعنی وارد شدن به پوچی…

منابع و مآخذ:

  • A dictionary of symbols، E. Cirlot، translated from Spanish by Jack Sage
  • A dictionary of literary symbols، Michael Ferber
  • ویکی پدیای انگلیسی
  • ویکی پدیای فارسی

 

کلارا خانِس، شاعر اسپانیایی شعر خانه مازندران

کلارا خانِس، شاعر اسپانیایی شعر خانه مازندران

 Clara_Janes

13 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. ممنون از شاگردهای «اکابر» کلاس خوانش. اما بخش فنی یادش رفته بنویسه کی کدام نماد را ترجمه کرده. باز هم ممنون

    • اصلاح شد.
      نه نماد اول را خانم ناهید آهنگری و دو نماد آخر را خانم میترا امیری ترجمه کردند.

  2. منم بدقولی کردم. می‌تونید تنبیهم کنید 🙁

  3. چرا خوانش «خانه مازندران» بعد ترجمه نمادها متوقف شد؟؟؟
    آقای پاشایی نفرمودید قدم بعدی چیه؟!

  4. خدا را شکر که بالاخره یکی از اهالی کلاس معلم را ـــــــ یا شاید شاگردها را ــــــــ از خواب بیدار کرد. مدتهاست منتظرم ببینم کسی سوالی داره یا نه که البته دبگران جواب بدهند نه من. باری. حالا که شعر را تاحدی بیختیم و در حد ممکن «بیخته»ها را سنگین سبک و اپیزود ها را معین کردیم ــــــ هر چند اینها مدام قابل تغییرند ـــــ و در حد ضرورت نمادهایش را هم شناختیم و درباره ی آنها خواندیم ، پس می توانیم برگردیم به اول شعر و شروع کنیم پله به پله خواندن شعر و دقیق شدن در ملکولها و شیمی آنها، یعنی پیوندها و همامیزی آنها با یکدیگر، و نیز تجربه ی سطرها . بفرمایید.

  5. درود بر همه…
    خب. شعر رو که چندباره می خونم، به نمادها که رجوع می کنم می بینم کل شعر درون یه خواب میگذره. آقای پاشایی تو خوانششون فرموده بودند که فاصله زمانی در این شعر فاصله بین شب تا روز است و قاعدتا تو این فاصله فقط خوابه که اتفاق میفته. خواب در شب باعث فعال شدن ناخودآگاه میشه که اصطلاحا میگیم «رویابینی»
    حالا تو این رویا همه چیز شکل دایره ای داره انگار همه چیز در حال رجوع به خودشه یعنی همه چیز به صورت دایره ای داره میچرخه تا به یه نقطه پایانی برسه اما نقطه پایان دوباره نقطه شروعش میشه و اون نقطه پایانی حقیقی شاید در اصل همون نقطه مرکز دایره باشه که در بی حرکتی، در بی زمانی و بی مکانی معنا پیدا میکنه نقطه ای که تمام دایره رو در خودش جمع و یکی میکنه و کل این رویا شاید خواب همین یکی شدن باشه. میگه: «عشق خواب بود در طراوت چمن» عشقی که داره رویای یکی شدن رو میبینه همونطور که میشه عشق رو نمادی از یکی شدن اضداد دونست. اما این چرخش دایره ای هم یه فرایندی داره خیلی ساده نمی چرخه یه تلاش، یه کلنجار یه جور «جنگ» حکمفرماست جنگی که در مرز اضداد رخ میده؛ بین خواب و بیداری، شب و روز، سکوت و صدا و… تو نماد شناسی هایی که ارائه شد عنصر جنگ خیلی بارز بود بنظرم نه فقط تو اسطوره مارس و مریخ تو اکثرشون… تو مسیر خوانشمون باید خیلی بهش دقت کنیم.
    اما برگردیم به اول شعر: من سطر اول و دوم رو در اصل یک سطر میدونم: «در حالی که گرد بر گرد ما حصار می‌کشید شب، از کاج بالا رفتیم.» من اینجا بر خلاف نظر آقای پاشایی( جسارتا! ) حرکت «ما» رو طولی (یه مسیر مستقیم خطی) نمیدونم چون وقتی یه چیزی دور ما حصار میکشه و به اصطلاح ما رو محبوس خودش میکنه دیگه ما نمیتونیم خارج از محور اون حرکت کنیم بلکه حرکت ما هم تابع حرکت اون میشه. انگار که شب بیاد و ما رو دربربگیره و با خودش به صورت دایره ای از درخت کاج بالا بریم. «در حالی که» همیشه معنی تضاد نداره گاهی هم زمانی و هم حالتی رو میتونه نشون بده. اصلا چطور میشه بصورت طولی از طبقات کاج که دایره ای اند بالا رفت؟ مگر اینکه دایره ای بالا بریم مثل راه پله ای که پله هاش بصورت دایره ای ساخته شده رفته بالا… مثل هزارتو… نمیدونم شاید من اشتباه نگاه میکنم بهش!
    من دوتا حرکت متضاد می بینم تو این سطر: ۱- بالا رفتن و صعود: در حالی که از کاج بالا می رفتیم. ۲- فرو رفتن (که نوعی پایین آمدن هم هست): طبق گفته های نفیسه خانم که بجا هم هست، بالا رفتن از کاج باعث کوچیک شدن محیط طبقات کاج و در نتیجه تنگ شدن فضا که من میخوانم تنگ شدن حصار شبی که ما را احاطه کرده و به نوعی فرو رفتن در شب و تاریکی اش (مثل خواب) است… انگار از چیزی بالا می رویم تا در چیز دیگری فرو افتیم یا غرق شویم. این دقیقا همون حرکت چرخه؛ اگه تو نماد شناسی چرخ هم دقت کنید به این اشاره شده: «گردش بالارونده در یک بخش و گردش پایین رونده در بخش دیگر… که دلالت بر تعالی و سقوط در گردش به سمت تکامل و انحطاط دارد…»
    خب من از سطر اول شروع کردم و رسیدم به خواب. بقیه بقول آقای پاشایی بیان بیرون از خواب و این خواب رو ادامه بدن تا ببینیم به بیداری می رسیم یا به خوابی دیگر… تا زود

  6. متشکرم. خوانش شما خورد به عید و سال نو و بیشک همه مشغول دید و بازدید و سفر و این کارها بودند. من منتظرم که نظر دیگرا ن را بشنویم. اما منظورم از خوانش پله پله این است که توقفمان را از سطر اول شروع کنیم. آنچه تا کنون خواندیم از شرح و بسط ملکولهای شعر تا بحث نمادها و فهرستها ، همه مقدمات و آماده شدن ما بود برای خوانش جزء به جزء و باریک شدن در ریزه کاریها. برنامه ی خوانش ما این طور است که خوانش ما از این شعر ۳ بخش خواهد داشت که بخش اول آن کمابیش همین کاریست که تا اینجا در« بامداد ما » کرده ایم. بخش دوم خوانش ۲۵ سطر «خانه ی مازندران» است به صورت پله به پله ، یعنی سطر به سطر. یعنی تماشای دقیقتر هر عنصر و پیوندش با عناصر دیگر، یا به بیان دیگر، شناخت مختصات و خواص ملکولها و شیمی بین آنها، قدرت و عمق تک تک آنها و جمع ترکیبی آنها. اضداد و جمع اضداد آنها. البته این کار نفی ارجاع به سطرهای بالاتر یا پایین تر نیست. بخش سوم خوانش دریافت و تجربه هر یک از ما است از تمامت شعر. حالا که تمامت شعر را خوانده و دیده ایم چه حسی از آن داریم؟ توی دهن ما چه مزه یی دارد؟ چه غنایی به دل و جان ما داده؟ دوستش داریم یا نه؟ و چیزهایی مانند اینها. به امید همدلی بچه ها در خوانش این شعر و شعرهای بعدی در بامداد ما.

    • در واقع اساس و محور شعر در سطر ۱۲ است:
      تمام حیات می گذشت در آن ساعت ها
      شاعرتمام حیات را درآن ساعت ها تجربه کرده است
      درحالیکه شب حصارمی کشیده ، شاعراز کاج بالا رفته است. شایداشتباه میکنم ولی از کاج بالا رفتن و حصارکشیدن مرا به شدت به یاد آیین های شمنی می اندازد. شمن ها هم در آیین خود ازدرخت بالا می روند و همیشه حصاری به دور مکان جادوگری آنها کشیده می شده است.
      زمان برای شاعر یک خط مستقیم نیست. تاب می خورد. یعنی می تواند شاعر را به هر کجای حیات ببرد. او را به رقص های عتیق و خاطره اسب ها و آرزوی نخستین می کشاند.
      یا به زمان حال و خانه خاموش و مریخ بالای سرش می برد. یا به روستای درد کشیده و پسر جوان و….
      چرا می گوید در صدای پسر جوان خونریزی کرد گذشته؟ یعنی خواسته بگوید گذشته ای که او در آن شب بهش سفرکرده حالا دچار زوال شده یا …
      کاش این شعر دست از سرم برمی داشت !

  7. سلام.این هم نظر من:
    به نظرم این شعر را نیاز نیست خیلی پیچیده ش کنیم. خانم کلارا دارد تجربه خودرا در آن خانه بیان می کند. (و فقط همین کار را میکند). مثلا وقتی می نویسد :زمان تاب می خورد در تاب،یعنی اون لحظاتی را که در اون خانه سپری کرده به قدری دلپذیر بوده که زمان حالت طبیعی خودش را از دست داده و مثل کودکان تاب بازی می کرده است.
    او به شدت شاعر می شود وقتی از رقص های عتیق و خاطره اسب ها سخن می گوید. در برابر این همه شاعرانگی باید قدرت و اقتدار مریخ را به یاد آورد تا شعر به سمت احساس سنگین نشود و یه جوری تعادل برقرار می کند.
    وقتی می گوید عشق خواب بود در طراوت چمن، من این را عشق جسمانی میبینم.
    وقتی میگه : بیدار نشو، درون چرخ نرو ، من این چرخ را دقیقا نماد میبینم. شب موقع دریافت های روحانی است. و بیدار شدن و رسیدن به سپیده دمان به معنی از مرکز چرخ به سمت پره های چرخ رفتن است.
    او در این شعر زیبا تلاش کرده تمام آنچه که دور و بر خود در آن خانه می گذشته را به شاعرانه ترین حالت بیان کند

  8. به نظرمن تفاوتهایی بین شعر شاملو و شعر خانم کلارا وجود دارد. البته من از شعرهای اسپانیایی فقط همین شعر و ترجمه های لورکا را خوانده ام. ولی شباهتهایی بین این شعر و اشعار لورکا میبینم
    اشعار شاملو مثل یک ساختمان سه بعدی است. که میتوان در آن کند و کاو بسیار کرد. می توان تمام گوشه و کنار آن را موشکاوانه کاوید و هر بار چیز تازه ای کشف کرد.
    اما من اشعار لورکا و خانس را مثل یک رودخانه میبینم. باید سوار یکی از موج های آن شد و همراه با رودخانه رفت. یا باغی که در آن بدون موشکافیهای فراوان تفرج کرد
    لورکا در اشعارش به اندازه یک کودک با اشیاء دور و بر خود یکی می شود و از زبان آنها سخن می گوید.
    اشعار لورکا و خانس شهودی و احساسی هستند و اشعار شاملو بیشتر از آن دو ریاضی دخیل است. لذا جا برای موشکافی در آن فراوان است.
    ما باید اشعار لورکا و خانس را به صورت پیوسته ( از آن دست پیوستگی که در عرفان هم داریم) ببینیم

  9. پژواکى از رقص‌هاى عتیق
    می پیچید دور گردوبن
    و خاطره ‌ى اسب‌ها می‌لرزاند دشت ها را.
    به نظر من اینجا شاعر دچارنوستالژی شده است. نوستالژی گذشته های بسیار دور. رقص های عتیق ، رقص های جادویی شمن ها را به یاد می آورد.که اتفاقا در تمام مراسم شمن ها حتما یک درخت حضور داشت و رکن اصلی به حساب می آمد.(یادمان باشد که در مورد پژواکشان سخن می گوید. یعنی دیگر نیستند). اسب ها هم دیگر نیستند. تنها خاطره آنها ست که دشتها را می لرزاند( دشتها زیر سم اسبها می لرزیدند)
    و بعد هم در مورد آرزوی نخستین سخن می گوید که پاره پاره شده است.
    تمام حیات می گذشت در آن ساعت ها:
    شما فکر کنید چه مایه شهود در آن خانه به شاعر دست داده که تمام حیات را در آن چند ساعت دیده است. حتی آرزوی نخستین را
    وقتی می گوید:
    بیدار نشو!
    درون چرخ نرو!
    خطاب شاعر به خود اوست. که نمی خواسته از این کشف و شهود بیرون بیاید
    چون بعدا می گوید:
    چون باز کرد پلک‌ها را
    شعرى شکفت.

  10. دیگر داشتم ناامید می‌شدم از دنباله‌ی خوانش «خانه‌ی مازندران» کلارا. مدتها بود که
    کسی دستی به کوبه‌ی این خانه نزده بود. با سپاس از خاطره که به بحث جان دوباره داد. خوشجالم که خاطره ما را همچنان در چاردیواری شعر نگه داشت، شمنانه به شعر نگاه کرد. مقایسه ی سه شاعر طراز اول هم کار ظریفی بود. من شک ندارم که خاطره اگر به این سه شاعر بیشتر نگاه کند بی گمان چیزهای ارزنده ی دیگری هم کشف می‌کند که می تواند برای ما راهگشا باشد. از این که نظر دادی اما خیلی کم قضاوت کردی کار آموزنده‌یی بود. شاید حق با تو باشد که شاملو منطقی ‌تر از لورکا و کلارا باشد اما می توانی در این دو شاعر هم منطق خود آنها را کشف کنی. یادآوری این نکته هم لازم است که بهترست خوانش شعر را در دو بخش دنبال کنیم: یکی صرف خوانش ملکول‌های شعر است و تماشای طرح و نقش‌های آن و رابطه‌های میان این ملکول‌ها، یعنی همان شیمی شعر. دومیُ یا در قدم بعدی، «تعبیر » خواننده است پس از خوانش او. یعنی یک نگاه دیگر به شعر پس از گذراندن آن از صافی یافت‌های خودش. من در کتابهایم اصلن به «تعبیر» نپرداختم چرا که کار من آموزشی بود و جایی برای وانمایی تعبیر شخصی من نبود. لطفن برو بکس کلاس سابق ، بلکه اسبق شعر، در بحث شرکت کنند. ممنون

    • سپاس استاد پاشایی گرامی
      من اونچه را که در مورد این شعر به نظرم رسید بیان کردم. و نیاز به این داشتم که شما آنها را بررسی کنید و اشتباهاتم را گوشزد کنید. ممنون که این کار را کردید.
      راستش من اون موقعی که این ها را نوشتم ، قسمتهای ” مقدمات خوانش” سایتتون را مطالعه نکرده بودم. بعدا در مورد اینکه اشعار لورکا و خانس را به صورت پیوسته خواند نظرم تعدیل شد. و با شما هم عقیده شدم که خوانش را باید در دو بخش مولکول های شعر و تعبیر شعر ادامه داد. من کمی زیاده روی کرده بودم
      خوشحالم که در مورد نوشته هام نظر دادید. و حوشحال تر میشم که بقیه بچه ها دوباره بحث را شروع کنند. این شعر خیلی جای گفتگو دارد
      مرسی

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.