شوقِ دانایی؛

جمع آوری کتاب برای کودکان محروم


شوقِ دانایی

گزارش یک کار گروهی

 مجید شمسی پور

photo_2015-05-31_20-55-57

خاطرات را نمی شود دور ریخت . هرچقدر هم که بخواهی نمی شود . بعضی تکه های زندگی در گوشه هایی از ذهن جای دارند و با یک تلنگر خودشان را به رخ می کشند . شاید به همین خاطر بوده که مظاهر اقبالی ، دست به کار شده و به قول خودش با ارسال یک پیامک برای هفت هشت نفر ، که بعدا شده اند ده بیست نفر ، استارت تشکیل گروه وایبری « یاران قدیمی دانشگاه فردوسی » را زده است .

برای من اما ، یکی از همان یاران قدیمی ، سعید بود . سعید حجار . بچه ی دزفول . یک دوست خوب که خودش و دوستی هایش در همان بیست و چند سال پیش باقی ماندند ، اما خاطره اش تا بی نهایت ، خواهد ماند .

در کنار شروع یک پروژه جدید ، به دزفول رفته ام . در خیابان و کوچه های قدیمی و در بازار و در تاکسی و … دنبال چهره ای شبیه سعید می گردم و نمی یابم . به مرتضی خبازیان زاده زنگ می زنم . او هم از سعید بی خبر است . به فرشید علی کرمی زنگ می زنم . او هم بی خبر است . اما چند روز بعد ، روی گوشی موبایلم پیامی می آید . افزوده شده ام در یک گروه وایبری . گروه یاران قدیمی دانشگاه فردوسی . چند لحظه بعد پیام بعدی می رسد . از فرشید علی کرمی . نوشته : « گفتم شاید اینجا نشانی از سعید پیدا کنی … » .

از سعید نشانی پیدا نمی کنم . اما برخی دوستان ربع قرن پیش از این را پیدا می کنم ! برخی اسم های آشنا . با بعضی ها از همان سالهای دانشجویی دوست بوده ام . با بعضی در این فضای مجازی دوست می شوم ! این یک واقعیت است که حالا ، این روزها زندگی یک بعد حقیقی دارد و یک بعد مجازی .

در این گروه که حالا نزدیک صد نفرند ، بعد مجازی زندگی ادامه دارد . مثل همه ی گروه های مجازی دیگر . اما این مثل همه ی گروه ها بودن باید به نوعی تغییر کند . باید به نوعی زندگی واقعی را هم به این بعد مجازی اضافه کرد . استارت این تغییر را محمدرضا احمد پور می زند . با پیشنهاد « انجام یک کار گروهی عملی و عام المنفعه » . و پیشنهادش را مشخص تر اعلام می کند : « ساخت یک مدرسه در یک منطقه محروم » .

هر پینشهادی مخالف های خودش را دارد و موافق هایش را . پیشنهاد ها بیشتر می شوند : « ساخت درمانگاه » ، « ساخت خانه بهداشت » ، « ساخت کتابخانه » و … پیشنهادهایی که در کامنت های بیست تا سی نفر از افراد پیگیری می شوند اما برای به نتیجه رسیدن ، زمان ، تعداد ، هماهنگی و صبر و حوصله ای بسیار بیشتر می خواهد . با هر از چندگاهی یک کامنت دعوت به مشارکت ، در میان کامنت های همیشگی ، نمی شود دست به کار بزرگی زد . حتی با همه پیگیری های خانم شفیعی ، محمد رضا احمدپور ، خانم شفیع پور ، محمود ایلی پور دور از وطن و دیگران .

اما ، هر کاری از یک جایی شروع می شود . همیشه شروع سخت است اما کاری که شروع شد را به هر طریقی می توان به نتیجه رساند . به قول حضرت سعدی : « خداوند کشتی به هر جا که خواهد برد / اگر ناخدا جامه بر تن درد » . در این پیگیری ها و در روزهای نزدیک شدن به پایان سال ۹۳ ، در یکی از کامنت ها می نویسم : « حتما نباید کار خیلی بزرگی انجام داد . من می خواهم کتابهای دوران کودکی پسرم را ببرم و در یک روستای دورافتاده به بچه های روستا بدهم » . پیشنهادی که بلافاصله با استقبال دوستان مواجه می شود . بیشتر از همه خانم شفیع پور که از همان اول برای حضوردر این کار – به شرط زمان مناسب – اعلام آمادگی می کند .

یک دست صدا ندارد . همه شنیده ایم . در روزهای آخر سال و گرفتاری ها و دل نگرانی ها و استرس های کاری ، دست به دست هم دادن چند نفر در گروه باعث می شود تا قضیه کم کم جدی و جدی تر شود . زمان را هم توافق می کنیم . شنبه بیست و شش اردیبهشت نود و چهار . به جز خانم شفیع پور یکی دو نفر دیگر هم تمایل به حضور خود را اعلام می کنند اما احتمالش را کم می دانند . محمدرضا احمد پور اما ، مسئولیت جمع آوری کتاب های بچه هایی که ساکن تهران هستند را قبول می کند . بعد ، دوستانی می خواهند به این کار کمک مالی کنند . زحمت جمع آوری آن هم می افتد بر گردن شاگرد اول عمران دانشکده . محمد رضا احمد پور . نمی دانم از بخت یاری ماست ، یا از بخت یاری کودکان روستا ، که بی آنکه فکرش را کرده باشیم ، نمایشگاه کتاب تهران همزمان می شود با همین روزها . و محمدرضا می شود مشتری چند روزه ی انتشاراتی های وابسته به کتاب کودکان .

  • « مجید جان نزدیک ۲۰۰۰ جلد کتاب خریدیم . آدرس بده تا بفرستم ! »

photo_2015-05-31_20-56-02

خدای من ! دو هزار جلد کتاب ! کتاب هایی که با پول تعدادی از یاران قدیمی دانشگاه فردوسی جمع شده . از ذهنم می گذرد : « مظاهر جان ! خداوکیلی فکرش رو می کردی ؟! » . اما و به هر حال این پول جمع شده و کتابها خریداری شده اند . چراغ اول را خانم شفیعی روشن کرده . و دیگران : خانم ها آصف و شفیع پور و آقایان : ( به ترتیب حروف الفبا ) رضا ابراهیم فر ، افروز ، غلامرضا انجم شعاع ، حسن آهن ساز ، بشیری ، مهرداد پورحاتم ، ابوالفضل خیاط زاده ، امیر درجزی ، آرمان سلجوقیان ، شاه حسینی ، قربانپور ، هدایت قرمزی ، مدرسی ، مرادی و مهرداد مقبل نژآد . نزدیک ۱۸۰ جلد کتاب هم خودم آماده کرده ام .

گاهی وقت ها با شروع یک کار ، افرادی دیگر هم درگیر می شوند . افرادی که نمی شد از اول پیش بینی کرد . حکایت جمع آوری کتاب برای بچه های روستا هم همین گونه بود . ( این تکه را داشته باشید تا بعد !! ) . دختر خانم شفیع پور که دانشجوی حقوق دانشگاه شهید بهشتی است ، یکی از افرادی است که هم خودش وارد ماجرا می شود و هم دوستانش : خانم قوامی و انجمن مهرورزان زمین پاک که البته خانم شاهرخ از سوی آنها در این کار سهیم بوده است . این انجمن با دو هدف اصلی خودش وارد این کار می شود : اول ، استفاده از منابع قابل بازیافت که طبیعتا کتاب و اهداء کتاب می تواند پرسودترین نوع استفاده مجدد از منابع قابل بازیافت باشد و دوم ، بهبود وضعیت برترین گونه موجود در محیط زیست که همان انسان باشد .

بازهم همان فکرهای حاشیه ای به ذهن هجوم می آروند . برترین گونه موجود در محیط زیست ؟ همان اشرف مخلوقات ؟ همین انسانی که در نزدیکی های ماست ؟ مثلا همین داعشی ها و شبه داعشی ها ؟ همین داعش های پنهان در وجود خیلی ها دور از ما و در نزدیکی ما ؟ نکند آن تعریف انسان تنها حیوان ناطق است ، یا انسان حیوانی است ابزار ساز و … و … درست تر باشند تا تعاریف دیگر ؟… نه ! نباید درست باشند . نباید به این فکرها هم اجازه ی هجوم داد . اگر همه ی کتابهایی که در روستاها توزیع می کنیم فقط داعش درون یک نفر را رام کند ، اگر فقط ذهن یک نفر را به جای رفتن به سوی حیوان ابزار ساز شدن و حیوان ناطق شدن ، به سوی برترین گونه ی موجود زنده شدن ، به سوی اشرف مخلوقات بودن سوق دهد ، آنگاه ما موفق بوده ایم . اینها فکرهای بهتری هستند .

به هر حال ۲۲۰ جلد کتاب هم از طریق این دوستان جدید جمع می شود . باور نکردنی به نظر می رسد : ۲۵۰۰ جلد کتاب . بی نظیر است و عالی .

هماهنگی های لازم را قبلا انجام داده ام . سه گزینه داشته ام : روستاهایی در اطراف زرند کرمان . روستایی در اطراف ایذه خوزستان و روستایی در چهارمحال و بختیاری . گزینه اول به دلایلی کنار گذاشته می شود از جمله به این دلیل که شاید محروم تر از آنجا جاهای بیشتری باشد . گزینه دوم هم به این دلیل که امکان هماهنگی لازم با افراد مورد نظر را ندارم و نیز به دلیل صعب العبور بودن مسیر و برخی مشکلات دیگر کنار گذاشته می شود . ضمن اآنکه می دانم آنجا را خودم بالاخره روزی نه چندان دور خواهم رفت و از پس خرید کتاب برای بچه های آنجا برخواهم آمد ! می ماند گزینه سوم . با دوستم ، دکتر محمد حکیم آذر مشورت می کنم ، برای انتخاب روستایی در منطقه کوهرنگ . او هم مشورت می کند با بابک زمانی پور ، مسئول گنجینه آموزش و پرورش شهرکرد . به این نتیجه می رسیم که حتی مناطقی محروم تر از کوهرنگ هم – در زمینه کتاب و کتاب خوانی – پیدا می شود . سرانجام منطقه فلارد لردگان را اتنتخاب می کنیم . رابط و هماهنگ کننده مان می شود بهرام عبداللهی ، کارشناس روابط عمومی آموزش و پرورش ناحیه فلارد . دوست نادیده ای که نهایت همکاری را با ما انجام می دهد . و البته بابک زمانی پور هم که به او خواهیم رسید !

عاقبت به نزدیکی روز موعود می رسیم . محمدرضا احمدپور ، کتابهای خریداری شده را از تهران می فرستد شهرکرد . ده کارتن کتاب . من هم سهم خودم را از اهواز سوار ماشین می کنم و همراه همسرم ، خانم هدایتی فرد ، می زنیم به راه . و از آنسو ، خانم شفیع پور و همسر گرامی اش ، آقای سالیانی از تهران با هواپیما می آیند شهرکرد . آنها هم سه کارتن کتاب با خود می آورند .

در شهرکرد ، یکراست می رویم سراغ بابک زمانی پور . صبح شنبه یست و ششم اردی بهشت نود و چهار . روز مبعث پیام آور اسلام . روز تعطیل اداری که بابک زمانی پور به خاطر ما به محل گنجینه ی آموزش و پرورش شهرکرد آمده و تکه تکه ی گنجینه را با شور و شوق به ما نشان می دهد و توضیح می دهد . مفصل . البته از او مشتاق تر ماییم که با دیدن اشیاء و تصاویری که یادآور دوران کودکی مان است به وجد آمده ایم . چیزی نزدیک ۲ ساعت در گنجینه هر چه را که هست ، نه که می بینیم ، مرور می کنیم . بارها و بارها . خاطرات دبستان و راهنمایی را . لوله های کاغذی و ماش را که سلاح دوران مدرسه بود ! نمونه های تقلب را ! آن مداد پاک کن های لعنتی و پر خاطره را که بیشتر کاغذ پاره کن بودند تا مداد پاک کن ! کتاب هاو لوحه های آموزشی را و … و … . دست مریزاد باید گفت به بابک زمانی پور و هر آنکس که در گردآوری این مجموعه سهم داشته است .

از شهرکرد با دو ماشین به راه می زنیم . می رویم تا شلمزار و چغاخور و بلداجی . کنار تالاب چغاخور ، دمی می ایستیم تا از دیدن زیبایی های بی پایان و بی منت طبیعت بی نصیب نمانده باشیم . و در شهر بلداجی دقایقی را به خرید سوغات می گذرانیم . گز ، پولک ، پشمک ، سوهان و … . به شوخی به فروشنده می گویم :

  • شما اگر نان برنجی کرمانشاه هم تولید کنید دیگر هیچ سوغاتی ای در ایران نیست که اینجا تولید نشود !

و فروشنده می گوید :

  • نه بابا ! حتما اون ها اعتراض می کنن . نمی ذارن تولید کنیم .
  • مگه سوهان قم رو تولید کردین کسی چیزی گفت ؟ مگه پشمک یزد و تبریز رو تولید کردین کسی مانع شد ؟ مگه پولک شهرکرد رو تولید کردین کسی ایراد گرفت ؟ مگه باسلق تبریز رو تولید کردین کسی اعتراض کرد ؟
  • نه ! والله نه !
  • خوب ، نون برنجی کرمانشاه رو هم تولید کنین و خاطر همه رو جمع کنین دیگه !

و دوباره می زنیم به راه . از گندمان می گذریم و می رسیم سه راه گوشکی و از آنجا می رویم سمت یکی از محروم ترین مناطق . سمت مال خلیفه . آنجا بهرام عبداللهی منتظر ماست . او را پیدا می کنیم و می رویم روستای سهل آباد . روستایی با حدود ۳۰۰ خانوار جمعیت . روستایی در دامنه ی کوههای زاگرس و جنگل های بلوط . زیبایی های مسیر شاید به این درد می خورند که اندکی از یادمان برود که داریم به یک منطقه محروم می رویم .

و سرانجام روستای سهل آباد و دبستان روستا و دانش آموزان دختر و پسرش که روز تعطیل به شوق کتاب ، هدیه گرفتن کتاب ، به شوق خواندن و دانستن و آگاهی به مدرسه آمده اند .

با یک وانت پراز کتاب های اهدایی جمعی از یاران قدیمی دانشگاه فردوسی و البته تعدادی از دانشجویان حقوق دانشگاه شهید بهشتی و انجمن مهرورزان زمین پاک ، وارد مدرسه می شویم .

photo_2015-05-31_20-56-02

photo_2015-05-31_20-56-21

photo_2015-05-31_20-56-34

photo_2015-05-31_20-56-12

photo_2015-05-31_20-56-51

photo_2015-05-31_20-56-55

photo_2015-05-31_20-56-47

مدیر دبستان ، بچه ها را مجبور می کند در صف بایستند . پسرها صف جلو و دخترها صف عقب . قبل از توزیع کتاب خانم شفیع پور برای بچه ها حرف می زند . از اینکه این کتاب ها از کجا آمده اند . ما از کجا آمده ایم و اینکه چرا باید کتاب بخوانیم . چرا دانستن و آگاهی خوب است و به چه دردمان می خورد ؟ و … حرفهای او را که می شنوم در دلم می گویم خوب شد که ایشان آمد اگر نه من چه چیزی می خواستم برای این بچه ها بگویم ؟

سرانجام نوبت توزیع کتاب ها می رسد . مدیر مدرسه و همراهش ، مدیر مدرسه ی روستای میان آب ، سعی می کنند بچه ها را مجبور کنند که در صف بایستند تا ما به آنها کتاب بدهیم . اما من و آقای سالیانی این نظم را خواسته و دلپذیرانه به هم می ریزیم ! آقای سالیانی یک کتاب بلند می کند و می پرسد :

  • کی دوست داره دکتر بشه ؟

دست چند دختر و پسر مشتاق و پر شور همراه با فریاد « من ! آقا من می خوام دکتر بشم » به هوا می رود و او کتاب را به یکی از دختران مشتاق دکتر شدن می دهد . بعد من از بچه ها می خواهم که همراهم بیایند کنار ماشین و کتاب بگیرند . رسما دیگر هیچ صفی باقی نمی ماند . آنچه در فضای مدرسه ی روستای سهل آباد فلارد باقی می ماند شور و شوق و کتاب است و خنده و خوشحالی . تلاش برای گرفتن کتاب های بیشتر و کتاب های مورد علاقه .

  • خانم کتابی ندارین که یاد بده معلم بشیم ؟
  • آقا کتاب زیست شناسی ندارین ؟
  • عمو کتاب داستان به من بدین .
  • خانم کتاب انگلیسی ندارین ؟
  • آقا کتاب فال حافظ ندارین ؟
  • عمو فارسی ششم رو ندارین ؟

و … حالا حتا خانم هدایتی فرد هم که مشغول عکاسی از این لحظه های ناب بود ، دوربین را از شانه اش آویزان کرده و مشغول توزیع کتاب است . من ، او ، خانم شفیع فر ، آقای سالیانی و راننده های خودروها ، اصلان بسطام و حامد غفاری ، همه مشغول پخش کردن کتاب میان دست های منتظر و چهره های مشتاق هستیم .

  • اسمت چیه ؟
  • … .
  • تا حالا چند تا کتاب خوندی ؟
  • هیچی آقا !
  • چند تا کتاب دیدی ؟
  • کتاب های مدرسه آقا !

و چه حسی دارد از او بپرسی چه کتابی می خواهد و بگردی کتابی را که می خواهد پیدا کنی و به او بدهی . چه حس خوبی دارد گستراندن آگاهی و دانایی . …

سرانجام اما این حس خوب ، حس بودن بین بچه های مهربان و پر از آرزو را ، با نگاه به ساعت و گذشت زمان باید رها کنیم . حدود سیصد جلد کتاب به بچه ها داده ایم و چند جلد هم داده ایم معلم مدرسه ی روستای میان آب . باقی کتاب ها را می بریم اداره آموزش و پرورش فلارد و می چینیم در دو قفسه ی کتابخانه ای که آنهم به لطف دوستان تهیه شده است .

و بدین گونه یک روز خوب ، یک پیشنهاد و یک کار گروهی خوب ، به سرانجام می رسد .

photo_2015-05-31_20-56-58

photo_2015-05-31_20-56-08

image-721efb8122b2f68646e15fc46e3d5a96e5319b53ff5a5d454f21bd9ced835edf-V

روزی که نوشتن از حاشیه هایش بی گمان زمان می خواهد و قلم و حوصله ای بیش از این . نوشتن از پسری که برایمان حماسه خوانی کرد . پسری که آرزو داشت رییس جمهور شود . پسری که ما را به نهار دعوت کرد . دخترکی که با نگاه معصوم اش کتاب طلب می کرد . دخترکانی که بلافاصله بعد از گرفتن کتاب ، کنار دیوار دبستان نشستند و شروع کردند به خواندن کتاب . قول آقای عبداللهی به بچه ها که هر کس کتاب های بیشتری خواند و بهتر و بیشتر فهمید ، جایزه ی سفر مشهد به او می دهیم . تصمیم خانمها شفیع پور و هدایتی فرد برای ساخت یک کتابخانه روستایی در فضای روستا و … و … .

سرانجام می ماند سپاس گزاری از همه ی دوستان عزیز که در این کار سهیم بودند و سپاس ویژه از خانم شفیع پور و همسرشان آقای سالیانی که با شور و شوق و اشتیاق غیر قابل توصیف در این کار سهیم شدند .

و … به پایان آمداین دفتر ، حکایت همچنان باقی است .

باقی بقایتان


پی نوشت یک : تا آنجا که زمان و توان ما اجازه داد کتاب ها را ممهور کردیم به مهری با عنوان :

اهدایی جمعی از دانش آموختگان مهندسی عمران . دانشگاه فردوسی مشهد . متولدین دهه چهل .

پی نوشت دو : بعد از پایان این سفر یکروزه و گذاشتن عکس های آن و متنی در این مورد در فیسبوک و اینستاگرام ، تعدادی از دوستان فضای مجازی با تماس های خود خواستار مشارکت در کارهای آینده شدند . دوستانی که حاضر بودند به هر میزان کمک مالی ، کتاب و یا سایر مایحتاج بچه های روستا را تامین کنند . سپاس از همه ی آنها .

پی نوشت سه : شروع و به انجام رساندن این کار مرا در تصمیمی که داشتم مصمم تر کرد . در آینده برایتان خواهم گفت .

6 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. به نام آنکه مارا بال وپرداد
    با تقدیم بهترین درودها
    ضمن تقدیر از انجام این کار قشنگ،پیشنهاد می کنم،هم در طی سال های بعد برای هرکدام از این بچه ها وبه نام خودشان از سوی فارغ التحصیلان مهندسی عمران دانشگاه فردوسی مشهد هر سه ماه یک بارو نیزهرسال در سال روز این اقدام خوب ومقارن با همین روز کتاب با پست به دستشان رسانیده شودوهم این که ده سال بعد بررسی شود که هرکدام از این بچه ها به چه درجه ی تحصیلی و اجتماعی دست یافته اند.تا میزان تاثیر گذاری های این قبیل اقدامات خوب که جایشان در کشور ما خالی مانده مشخص گردد.
    دیگران چه کاشته وچه نکاشته باشند.مابکاریم تا دیگران بهره برند.
    سربلندباشی میهن من.پاینده باشی هم میهن من.

  2. سلام افرین به این همت ایکاش همه به جای حرف زدن کاری می کردند

  3. سلام و عرض ادب
    البته کار شما بسیار پسندیده و ارجمند است. و دستتان درد نکند. ولی من خودم به شخصه دوست ندارم اگر برای کسی کاری انجام میدم اون را آشکار کنم. دلیلش احسان و نیکوکاری نیست. بلکه دلیلش اینه که من به این فکر میکنم چرا اونی که من دارم بهش کمک میکنه محرومه و من نیستم؟ این جبرروزگاره ! و میتونست جای ما عوض بشه و من محروم باشم و اون به من کمک کنه. شما هیچ به این قضیه فکر کردین با نمایش عکس های این کودکان ، دارین به اونها برچسب محرومیت و قابل ترحم بودن میزنین و شخصیت اونها را خدشه دار می کنین؟

  4. باسلام،تعدادی کتاب داستان کودک ونوجوان دارم از دهه ۷۰و۶۰اگر بدردتان میخورد آماده برای هدیه دادن هست
    با تشکر

  5. باسلام
    تعدادی (حداقل ۳۰ عدد) کتب آموزشی و داستانی دارم که دیگر مور استفاده ام نیست و قصد دارم حتما به مناطق محروم برسد. ایا شما طرح جمع اوری هم دارید ؟

    احتراما
    لشگری

  6. سلام.ببخشید من از خانواده شهید سعید آشوری هستم.به شدت دنبال آقای مهرداد مقبل نژاد هستیم.ایشون دوست صمیمی شهید آشوری در دوران جنگ بودند.ما واقعا به ایشون نیاز داریم.اگر امکانش هست یه نشونی یا شماره تماس از ایشون بدید به ما.ممنونم

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.