شعری از محمد کریم زاده برای بامداد شاعر، آموزگار انسان

در ارتباط با‫:‬ , , ,

بب

شعری از محمد کریم زاده برای بامداد شاعر، آموزگار انسان

هنوز باغچه‌ها سبز بود
و آبهای جهان
زلال مثل نگاه پرندگان بودند
هنوزعشق نفس می‌کشید
و در حوالی البرز
بنفشه پیرهنش را
درآفتاب، به پروانه ارمغان می داد
وصبح دست به گلبرگ ارغوان می‌سود؛
هنوز منظره‌ی دشت سرخ بود و کبود
که لب به نغمه‌ی بدرود
بامداد – گشود!

هنوز….،
هوا زحس لطیف وغریبه‌ای پُـربود
و دختران جوان
لبان خود را با خون لاله عباسی
کنار باغچه، دزدانه، رنگ می کردند.

در آستانِ غروب،
اگر زکوچه صدایی به گوش می‌آمد
کنار پنجره لختی درنگ می‌کردند!
و کوچه گستره‌ی راز بود وگفت‌و شنود؛
که لب به نغمه‌ی بدرود،
بامداد – گشود!

هنوز سنبله می‌بست ساقه‌ی گندم
و ریشه، شیره‌ی نمناکِ خاکِ باغچه را
دراستوانه‌ی خوشرنگِ ساقه‌ها می‌ریخت
بَساکِ سرخِ انار
هنوز مشعل سرخش را
به روی شاخه‌ی سبز درخت می‌آویخت
وبا ترانه‌ی خوش، چرخ ریسک عاشق
فضای باغچه را از سکوت می‌پالود؛
که لب به نغمه‌ی بدرود،
بامداد- گشود!

نسیم بوی اقاقی داشت
و کوره راهی از پشت تپه‌های کبود
به دور دست افق،
به روشنایِ فلق
به لحظه‌ها و همیشه،
به باغ آینه‌ها می‌رفت ،
و درکلاف پریشان ابر می‌آسود!
که لب به نغمه‌ی بدرود،
بامداد – گشود!

هنوز در شب بارانی
صدای قـُقنوس در کوهسار می‌پیچید.
و کومه را ز امید و فروغ پر می‌کرد
نسیم می‌رقصید
و بال نقره‌ای خود را
به شاخه‌های درختان سبز می‌کوبید
هنوز پیکر ابراهیم
نفس نفس می‌زد
میان آتش و دود
که لب به نغمه‌ی بدرود
بامداد- گشود!

درخت گفت دریغ
پرنده گفت چه زود،
هنوز زمزمه‌ی عشق بر لبانش بود
و بی‌شمار سرود؛
که لب به نغمه‌ی بدرود
بامداد – گشود!

دوم مرداد ۹۱

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.