قبول باشه! قبول باشه!

photo_2016-10-18_20-35-42

دکتر مهرداد فرهنگ‌مهر درگذشت. او عضو گروه «اندیشه‌پروران» بامداد ما بود. مدیر عامل شرکت لابراتوارهای سیانس بود.

_____

دوست بود و مهربان و نیکخواه دیگران. دوستی ما حال و هوای معنوی داشت نه در قلمروِ کار و پیشه. اهل مراقبه‌ی درون بود و کتاب‌های بودایی مرا می‌خواند و این انگیزه‌ی دوستی ما شد.

مؤمن بود، با برداشت‌های خاص خودش از دین، با برداشت‌های زیبا؛ نمازش ترک نمی‌شد.

_____

این یکی دو سال اخیر وارد سالن خانه‌شان که می‌شدی ، کنار آکواریوم، قفسی روی چارپایه‌ی بلندی بود که طوطیئی بیرون قفس بالای آن می‌نشست. همیشه خاموش و متفکر دیده بودمش.

اولین باری که او را دیدم از مهرداد پرسیدم: اسمش چیه؟

گفت: قُم‌قُم.

گفتم: اسم عجیبیه! این که اصلن قُم قُم نمی‌کنه.

یک روز فقط ما دو نفر تو خونه بودیم ــــ یعنی من این طور فکر می‌کردم. قم‌قم را توُ سالن ندیدم. پرسیدم: قُم قُم کو؟

گفت: ته راهرو جلوُ در اتاق. گفت: ببخشین، من نمازم قضا میشه، جَلدی بخونم و بیام.

چند دقیقه‌یی که گذشت شنیدم یکی با صدای رسا ‌گفت: قبول باشه! قبول باشه!

گفتم: مهرداد، غیر از ما کس دیگری هم اینجاست؟

گفت: نه، قُم‌قُم بود. من هر وقت که نماز می‌کنم، و نمازم تموم میشه، اگه قُم قُم این‌جا باشه فوراً میگه قبول باشهُ ! قبول باشه.

گفتم: این یکی از مواردی است که بیشک دعا مستجاب میشه. همزبان با قُم‌قُم: قبول باشه!

_____

هر وقت میرفت آمریکا دیدن بچه‌ها،موقع برگشتن از آنجا زنگ می‌زد: چیزی نمی‌خواهی : دوا، کامپیوتر، کتاب؟

یک بار متن انگلیسی کتابی را خواستم که فارسی آن حالا با عنوان یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیٔ از چاپ درآمده.

یک بار Art That Changed The World را خواستم. همین کتابی که فصل اولش را می‌توانید در بامداد ما بخوانید. ممنونیم مهرداد. او و فریده اسد، همسرش، از آغاز از گروه اندیشه پروران بودند.

خودش از روی فروتنی چیزی نمی‌گفت اما نهادی بشر دوستانه ایجاد کرده بود که یارمند و دستگیر نیازمندان بود.

_____

غم جانکاه

غم جانکاه غمیست که جان را ذره ذره از درون می‌تراشد و می‌خورد، تا جایی که جان به پوسته‌یی نازک و شکننده مبدل می‌شود. این غم به جان مهرداد افتاده بود: فرداد، پسرش، چند ماه پیش در تصادفی از دست رفته بود. و این آن غم جانکاه بود. مهرداد از آن غم آب شد.

I Am Gone  نام آهنگی است که فرداد می‌خواند. خواند و رفت. مهرداد هم خواند I Am Gone ، و رفت. می دانستم که رودکی گفت : هم به چنبر گذار خواهد بود/ این رسن را ….رسن هر دو چه کوتاه بود و چه زود از چنبر گذشت. چهره‌ی مهربانت، و آن لبخندت،  یادم نمیره و اون گِلِکی (مازندرانی) حرف زدنت با من.

 ع.پاشایی

یک یادداشت در مورد این نوشته
نظر شما چیست؟
  1. خدایش بیامرزد…
    واقعا متاثر شدم. انگار همین دیروز بود جلد اول کتاب لائوزه را برایشان کار کرده بودیم.
    واقعا چقدر زود دیر می شود… 🙁

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.