«جغرافیای من کجاست؟»

«جغرافیای من کجاست؟»

تجربه‌ی من با غربت

چرا «تجربه‌ی من با غربت» و نه «تجربه‌ی من در غربت»؟ شما فرقی در این دو می‌بینید؟ برای ما بنویسید. ظاهراً تفاوت در حرف اضافه‌ی با و در است. مابقی حرف‌ها را با شما می‌زنیم.

ما «در خانه» می‌خواهیم بدانیم شما «بیرون از خانه» «با خانه» چه می‌کنید.  «خانه»، نه «وطن». شما هم می‌خواهید ما بدانیم ؟ این صفحه می‌خواهد بداند برای شما غربت چیست؟ نوستالژی چیست؟ چه حسی از آن دارید؟ آن را چه می‌دانید؟ «خانه» برای شما کجاست؟ جغرافیای خانه کجاست؟ سفره‌ی دل‌تان را در این زمینه برای ما پهن کنید. اول شما. شمایی که غربت را تجربه‌  کرده‌اید. این را یادآوری و تاکید می کنیم که «بامداد ساری» را «اندیشه‌پروران» ساروی علم کرده‌اند اما نه فقط برای خودشان. این سایت منحصر به ما ساروی ها یا به ما مازندرانی‌ها، یا حتا به ما ایرانی‌ها نیست. مال همه است. هر که فارسی بلد است. با شرکت در این بحث هم به خودتان کمک می‌کنید و  هم دست به دل دیگران می‌گذارید. بیش‌تر به شکافتن این مساله رغبت داریم، اما معنی این حرف این نیست که اگر حس‌تان را  در شعری، یا عکسی به دیگران بگوید چیزی نگفته‌اید که به کار این صفحه بیاید.  

ع.پاشایی

65 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. غربت

    • نازلی جان. نمی خواهی هیچ توضیحی بدهی در باره ی این نگاره؟

    • سلام
      آقای پاشایی می خواستم چیزی بنویسم اما فکر کردم شاید توضیح خوبی نتونم بدم !
      این کارتون از مانا نیستانی به نظر من واقعا احساسات یک انسان را در حال کوچ کردن و در غربت به خوبی بیان می کند. وابستگی هایی که هیچ وقت ادمو رها نمی کنه و روح انسان رو به سرزمین مادری اش چنان گره می زنه که هر چی هم تلاش می کنه بازم کش می آد … من از زندگی در غربت تجربه خیلی طولانی ندارم ، هر چند تو اون مدتی که بودم ، در تضاد بین موندن و رفتن دست و پنجه نرم کردم … در غربت یه چیزهای خاصی رو تجربه کردم… مثل خوابهایی که می دیدم… که فقط مختص اونجا بود و تو خواب احساسات عجیبی داشتم… ادم هایی رو در خوابم می دیدم که تو ایران سالها بود ندیده بودمشون !!!! تو غربت فهمیدم که من نه تنها زبانم حتی احساساتم هم به زبان دیگری است… ولی نمی دانم که ایا این ها روزی ولم می کرد که تو غربت هضم بشم، بعید می دونم!!!!

    • سلام:مطلبی در مورد نوستالژی خوندم.با اینکه خیلی طولانیه ولی خیلی جالبه…..
      X

      غم غربت در شعر معاصر

      نوستالژی که در زبان فارسی به«غم غربت»ترجمه شده، با این­که تقریباً به تازگی ابداع شده است ولی به هیچ وجه نوظهور نیست. در فرهنگ آکسفورد به معنی احساس رنج و حسرت نسبت به آن چیزی است که گذشته و از دست رفته است: (A.S.(2003) P.840 ,Hornby) این اصطلاح در ابتدا مربوط به حوزه روانشناسی و در درمان سربازانی به کار می­رفت که براثر دورشدن از خانواده و یا کشور خود دچار نوعی بیماری و افسردگی می­شدند ولی رفته­رفته به سایر حوزه­ها مخصوصاً علوم انسانی و هنرکشیده شد و منتقدان درآثار شاعران و هنرمندان به جستجو درخصوص این موضوع و چگونگی بروز این رفتار ناخودآگاه پرداختند. نوستالژی یکی از پدیده­هایی است که درجهان معاصر و در حوزه ادبیات نظر بسیاری از منتقدان را به خود معطوف داشته و کتاب­های متعددی در این خصوص نوشته شده است. مانند:

      Nostalgia: Sanctuary of meaning اثر Jenell L.O.Wilson از دانشگاه Bucknell در سال ۲۰۰۵ .

      The future of nostalgia اثر Svetlana Boym از دانشگاه هاروارد.

      Ethics and nostalgia in the contemporary novel اثر John.J.su از دانشگاه کمبریج .

      غم غربت درحوزه سینما نیز نظر بسیاری از کارگردانان را به خود معطوف داشت، چند فیلم درباره آن ساخته شد، بعضی از این فیلم­ها به همین نام ساخته شدند، بهترین نمونه آن فیلم «نوستالگیا»[۱] ساخته فیلم­ساز شهیر و فقید روسی آندری تارکوفسکی(Andrei Arsenewish Tarkovskii) (1932-1986)است که شرح غم غربت شاعر روسی درایتالیا است.[۲]

      حاصل معنی این اصطلاح در فرهنگ­های علوم انسانی به این صورت است: نوستالژی، غم غربت، اشتیاق مفرط برای بازگشت به گذشته، دلتنگی برای وطن و خانواده درگذشته، دوران خوش کودکی و … .رک:(آشوری:۱۳۸۱)؛ (باطنی:۱۳۶۸)ذیل واژه.

      مؤلفه­های اصلی غم غربت عبارت است از:۱- دلتنگی برای گذشته؛۲- فاصله گرفتن از وطن مألوف؛۳- بیان خاطرات همراه با افسوس و حسرت؛۴- پناه بردن به دوران کودکی و یادکرد حسرت­آمیز آن؛۴- اسطوره پردازی؛۵- آرکائیسم (باستان­گرایی)؛۶- پناه­بردن به آرمان­شهر.

      دو عنصر«بو» و«صدا» در تداعی گذشته­ها و به تبع آن تحریک عاطفه­های نوستالژیکی انسان بسیار مؤثر است و چنانکه در ادامه خواهیم دید، شاعران به این دو عنصر اهمیت خاصی داده­اند.

      به سبب مبهم بودن ارتباط نوستالژی با سه مفهوم اسطوره، آرکائیسم و آرمان­شهر به نکته­هایی درباره هریک از آن­ها اشاره می­شود:

      اسطوره: یکی از نمودهای غم غربت، اسطوره­پردازی است در واقع اسطوره­ها، بازسازی جهان آغازین ویا بهشت از دست رفته است با این دیدگاه، اسطوره­پردازی نیز از بار نوستالؤیکی برخوردار می­شود.« همه اساطیر به ما نشان می­دهند که انسان خاستگاهی از سعادت، خودانگیختگی و آزادی لذت می­برده است اما این حالت را متأسفانه در نتیجه هبوط از دست می­دهد- یعنی در نتیجه آنچه به دنبال حادثه اسطوره­ای، باعث گسستگی آسمان و زمین شد.- در زمان سرآغاز، در عصر پردیسی [بهشتی]، ایزدان به زمین می­آمدند و با آدمیان آمیزش داشتند و انسان­ها نیز می­توانستند با بالا رفتن ازکوه، درخت، گیاه خزنده یا نردبان یا حتی بر بال پرندگان به آسمان بروند.»(الیاده، ۱۳۷۴: ۵۸)

      آرکائیسم: آرکائیسم یا باستان­گرایی به عنوان اصطلاح ادبی، به کاربرد صورت قدیم زبان، واژگان یا نحو آن اطلاق می­شود. کادن آن را به این صورت تعریف کرده است:«این اصطلاح با کهنه و قدیم سروکار دارد. تا پایان قرن ۱۹ در شعر رواج داشت. این امر دلایل گوناگون دارد. گاهی شکل قدیمی واژه از لحاظ وزن مناسب­تر بود. غالباً کهن­گرایی و استفاده از واژه­های قدیم یادآور گذشته است به­خصوص واژه­هایی که دوران شوالیه­گری و رومانس­ها را تداعی می­کنند.»(کادن،۱۳۸۰: ۳۹) آرکائیسم، زمانی از مصادیق غم غربت قلمداد می­شود که زبان و ابزارهای آن برای بازسازی و یا فضاسازی گذشته به کار رفته باشد.

      آرمان­شهر: اندیشه وجود آرمان­شهر یک اندیشه دفاعی بشر در برابر سختی­ها و دلتنگی­های روزگار بوده است. وجود آرمان­شهر یا مدینه فاضله«پیشینه­ای به قدمت تمدن بشری دارد. از هنگامی که جامعه انسانی پدید آمده، انسان در جستجوی آرمان­شهر بوده است گاه آن را به صورت بهشت این جهانی تصور کرده است… جایی که اثری از رنج، اندوه، بیماری، کهن­سالی و … نیست. کهن­ترین افسانه شناخته شده درباره بهشت این جهانی، حماسه گیلگمش است.»(اصیل، ۱۳۸۱: ۱۸) در ادب و فرهنگ ایرانی نیز به انحاء گوناگون با آرما­ن­شهرهای ساخته و پرداخته عارفان، فیلسوفان و شاعران مواجه هستیم. می­توان از شهاب­الدین سهروردی و آرمان­شهر ناکجاآباد و اقلیم هشتم یاد کرد.«شهری پشت دریاها» و«هیچستان» سپهری و«باغ زرین» آتشی، در ادب معاصرنیز نمونه­هایی از این نوع است: پشت دریاها شهری­ است/ که درآن پنجره­ها رو به تجلی باز است./ بام­ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می­نگرند./ دست هرکودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است./ مردم شهر به یک چینه چنان می­نگرند/ که به یک خواب لطیف./ خاک، موسیقی احساس تو را می­شنود/ و صدای پر مرغان اساطیر می­آید در باد/ … (سپهری، ۱۳۸۰: ۳۶۴-۳۶۵)

      من در سفر زیسته­ام/ من در سفر زاده شده­ام/ شگفتا! که اینک توقفی نامیمون پس از سفری مقدس/ مرا فرسوده کرده است/ من دلبسته شده­ام/ دلبسته باغی زرین در سرزمینی دور/ باغی زرین/ با ساقه­های لطیف لبخندها، شکوفه آشتی­ها، جویبار پنجه­ها/ که از نسیم نفس­ها و نوازش­ها متلاطم است/ باغی زرین/ که من میوه شاداب چشم­هایش را بی­تاب شدم/ بهار تپش­های مزرعه پرآفتابش را گرم­تر سرودم/ و فصل پردوام انتظارها را زندگی کردم. (آتشی، ۱۳۸۶: ۵۷)

      ادبیات و غم غربت:

      یکی از بن­مایه­های اصلی در ادبیات گذشته ایران مسئله غم غربت است که بزرگ­ترین انگیزه آن دورشدن از وطن مألوف بوده است. البته وطن دراین دیدگاه صرفاً به معنی زادگاه و محل پرورش است. دکتر شفیعی­کدکنی درباره تلقی گذشتگان از وطن می­گوید:«تلقی قدما از وطن به هیچ­وجه همانند تلقی­ای نیست که ما بعد از انقلاب کبیرفرانسه داریم. وطن برای مسلمانان یا دهی و شهری بوده که درآن متولد شده بودند یا همه عالم اسلامی که نمونه خوب آن در اقبال لاهوری دیده می­شود… که بهترین تصویرکننده انترناسیونالیسم و جهان­وطنی اسلامی است.»(شفیعی­کدکنی، ۱۳۸۱: ۳۶) مسئله غربت روح یکی از بارزترین جلوه­های نوستالژی درادب عرفانی ایرانی است. روح که از وطن اصلی خود دور افتاده است دراین جهان به دلیل تنگناهای موجود، یاد دوران خوش گذشته می­افتد و ازاین که چنین عزّت وآسایشی را از دست داده است دچار دلتنگی وحسرت می­شود. این مسئله دراندیشه سنایی(البته اصل اندیشه به ایده نوافلاطونیان می­رسد) و عطار و به­خصوص مولوی بسیار پررنگ نمایانده شده است. مولوی در بسیاری از قسمت­های مثنوی و به صورت تمثیل مستقلی در داستان طوطی و بازرگان، برای رهایی از این حسرت و دلتنگی«مرگ ارادی» را پیشنهاد کرده است.

      غم غربت در شعر معاصر: همچنان­که در ادبیات گذشته نیز شاهد هستیم یکی از خصیصه­های بارز آن نوستالژی است. در شعر معاصر این حسرت و دلتنگی به صورت­های گوناگون به چشم می­خورد. یکی از علت­های اصلی تنوع آن، پیشرفت­های سریع و حیرت­آفرین تمدن و صنعت است که درکنار رفاه و آسایشی که برای نوع بشر با خود همراه آورده، خواه­ناخواه بخشی از دلبستگی­ها، عواطف، گذشته، مقدسات وچیز­هایی از این قبیل را در خود بلعیده، از بین برده است و انسان­ها را در مواجهه با تمدن، بیشتر و بیشتر دچار وحشت کرده و باعث شده که آنان برای غلبه براین وحشت و تنهایی خود به گذشته خویش پناه برند و از آن­ با حسرت یاد کنند. مهاجرت خودخواسته یا اجباری بعضی از شاعران از ایران، دومین علت مهم نوستالژی است، این مسئله نیز ابعاد گوناگونی دارد که در ادامه به چند و چون آن خواهیم پرداخت.

      غم غربت در شعرچند تن از شاعران معاصر فرایند بسیار مهمی است که تبدیل به بخش بزرگی از اندیشه شاعر شده است. منوچهر آتشی بارزترین نمونه آن است. علاوه بر او در شعر نادرپور، اخوان ثالث، فروغ و سیاوش کسرایی نیز غم غربت را به صورت­های گوناگون مشاهده می­کنیم.طرح غم غربت در شعراین شاعران علت­های گوناگون دارد که مستقیماً به زندگی و سرگذشت و احوالات روحی آنان و شیوه برخوردشان با جهان و تمدن کنونی و نگاه تیزبینانه بعضی ازآنان به زوایای مخرب صنعت درجهان مدرن دارد که در ذیل به صورت مفصل آن را خواهیم کاوید.

      ۱- منوچهرآتشی: منوچهرآتشی در سال ۱۳۱۰ و به قولی ۱۳۱۲در روستای دهرود از توابع دشتستان استان بوشهر به دنیا آمد. ۱۳دفتر مجموعه شعرهای اوست. وی در سال ۱۳۸۴ در تهران دیده از جهان بربست.اسماعیل نوری علاء در دهه چهل، شعر آتشی را «تماشاگرا» نامید:«شعر آتشی به معنی دقیق کلمه شعری تماشاگرا است و به همین دلیل در سطح بسیار بعیدی می­توان آن را بهانه تمثیلی برای بیان حرفی دانست.او فضایی دقیق را می­آفریند که به خاطر زنده بودنش شدیداً القا کننده است و در عین حال ذهن علاقه­مند را به معنای ثانوی در خود آن رهبری می­کند. شعر آتشی با همه فریبندگی­ ظاهر، از سمبل و تمثیل­ عاری بوده و هرکجا که جز آن است، حرف رو و آشکار است.»(نوری علاء، ۱۳۴۸: ۲۲۷) غم غربت یکی ازاصلی­ترین تم­های شعر آتشی است که در تمام اشعارش به انحاء گوناگون به ظهور رسیده است. غم غربت حتی موضوع اصلی بعضی از دفترهای شعری اوست. می­توان سه نوع نمود نوستالژی را در اشعار آتشی مشاهده کرد:

      الف: غم غربت فردی: نمود اول غم غربت در شعر آتشی، در مواجهه او با مشکلات زندگی ِِفردی در همان محیط جنوب و حسرت او نسبت به اقتدار از دست رفته خانوادگی بروز کرده که در اشعار اولیه او نمایانده شده است.«اسب سفید وحشی و وصف شکوه و جلال پیشین آن»، وصف جزئیات زادگاه و«گریز مدام به کودکی» بارزترین نمود این غم است:

      اسب سفید وحشی/ برآخور ایستاده گرانسر/ اندیشناک سینه مفلوک دشت­هاست/ اندوهناک قلعه خورشید است/ با سرغرورش، اما دل با دریغ، ریش/ عطر قصیل تازه نمی­گیردش به خویش/ …/ اسب سفید وحشی اینک گسسته­یال/ برآخور ایستاده غضبناک/ سم می­زند به خاک/ گنجشک­های گرسنه از پیش پای او/ پرواز می­کنند/ یاد عنان­گسیختگی­هاش/ در قلعه­های سوخته ره باز می­کند/ … (آتشی، ۱۳۸۶: ۲۶-۲۷)

      اسبی که آتشی آن را بدین صورت وصف کرده و تصویر­های بدیعی فراوانی با آن خلق کرده، یادگار خانوادگی و یک اسب سفید خسته و وامانده بوده است. رک:(تمیمی، ۱۳۸۷: ۱۴) منوچهر آتشی درباره همین عاطفه نوستالژیک خود درباره اسب می­گوید:«طایفه ما یعنی کردهای زنگنه، میراث­خوار دوره فئودالیسم و خان­خانی بودند. یک دوران کوتاه و خوب از زندگی من در این فضا گذشت یعنی عناصری مثل اسب، رعیت، تیر، تفنگ و جنگ در زندگی من حضور دایم داشت اما این دوران سریع درهم ریخت. من هنوز کودک بودم که آن شکوه و جلال خان­خانی درهم ریخت. پدربزرگم را رضاشاه به آذربایجان تبعید کرد، پدرم را مجبور کردند که کارمند دولت شود و… روح من بر اثر این مصائب زخمی شد و ضربه خورد. من از همان زمان تا بعدها دچار نوستالژی آن زندگی شده بودم. یعنی این نوستالژی درکاراکترم مؤثر افتاد، دچار نوستالژی اسب، سوار، تفنگ و جنگ شدم.»( یاحسینی، ۱۳۸۲: ۱۵۸)

      از جاده معطر پشک و غبار، گله میش/ آنک سفیده می­زند از شیب تپه­ها/ با ما بیا!/ به آن طرف هموار/ آن سوی این تنازع مشکوک/ … (آتشی، ۱۳۸۶: ۱۸۷)

      یک شیهه کشیده، از دوردست/ از انتهای جاده،/ – آن سوی اغتشاش نیزار/ در انحنای بستر شن­ریز خشک­رود/ اسب هزار خاطره را / از مرتع خیال من، آسیمه می­کند/ …/ یک شیهه کشیده، مرا/ زآن سوی نخل­های توارث/ آواز می­دهد.(همان: ۲۸۴)

      وجهه دوم این غم رجوع به دوران کودکی است. رجوع به کودکی و بازسازی فضای آن دوران دراندیشه آتشی، معادل بازگشت به اصل و هویت انسانی است. شاید نوعی تکامل به شمار می­آید،این طرز تفکر درباره کودک، ناخودآگاه خواننده را به یاد «اَبَرانسان نیچه» و«جنین»(کودک- ستاره) (Star-child )در پایان فیلم« ۲۰۰۱ ، اودیسه فضایی» (۲۰۰۱- A Space Odyssey) اثر«استانلی کوبریک» (Stanley Kubrick) می­اندازد. این مسئله را نه تنها در یک یا چند شعر، بلکه در مجموع و فرآیند کلی اشعار او مشاهده می­کنیم، نام آخرین دفتر شعر او«بازگشت به درون سنگ»نام دارد. این مجموعه از نام شعری به همین عنوان گرفته شده که مربوط به اسطوره ونوس است و اکثر شعرهای آن در حال و هوای جنوب و دوران کودکی شاعر سروده شده و نوعی استعاره از بازگشت انسان به آغاز خویش است. آتشی در مقدمه­ای که به گزینه اشعارش نوشته، تأکید کرده است که راه نجات بشریت در بازگشت به دوران کودکی خویش است:« … انسان تنها در دوران صباوت خویش و در برابر طبیعت قهار، ستم بر خود روا نمی­داشته است. دورانی که نمی­توانسته و فرصت نمی­یافته بر مال و نیروی کار همنوعان خود چنگ اندازد، دورانی کوتاه و به ناگزیر گذران. دورانی که مثل رؤیایی شیرین و مثل خاطره­ای دلپذیر در ته زندگی آدمیان مانده است و بعدها گهگاه به یادش آمده و به سوی احیاء دوران کودکی بَرَش انگیخته است … کودکان برترین شاعران جهانند. نجات جهان در بازگشت به کودکی است به دوران صباوت انسان­. بازگشتی – حالا معقولانه البته.»(آتشی، ۱۳۶۵: ۱۳-۱۴)

      رجوع به دوران کودکی در هر سه نمود نوستالژی درذهن و زبان شاعر وجود دارد و چنانکه در ادامه خواهیم دید، آتشی بازگشت به صفای دوران کودکی و اصل انسانی را راه گریزی از وحشت تمدن می­داند. در این سماع مبارک/ – که جای مولانا خالی است-/ از چه بگویم؟/ از کوچه­های شهرم/ که کودکی مرا/ در آینه­های شکسته به تماشا گذاشته­اند حالا/ و شما می­بینیدش/ از کوچه­های تنگ آشتی به دبستان گلستان[۳] می­رود./ یا کودکی که زودتر از سال­های عمرش از کتاب­ها به درزده/ و به دنبال آهویی شتافته که بهرام را/ به مغاره بی­بن کشاند/ – به دنبال کیخسروِ شعر/ …/ کودکی که هنوز هفتاد ودوسالگیش را به صحرا می­برد/ و واژه­هایش را/ نزدیک مرتع بزغاله می­چراند/ …(همان، ۱۳۸۶: ۱۸۹۸- ۱۸۹۹)

      ب: غم غربت روستا: نوع دوم غم غربت، در مواجهه آتشیِ تازه از محیط زندگی جنوب کنده شده با هرچه غیراز آن محیط و عناصر است. محیط زیست شاعر در دوره­ای از زنگی آتشی، پیوند جدایی ناپذیری با روح و اندیشه او داشته است، محمد مختاری درباره ارزش جنوب در اندیشه آتشی می­نویسد: «جنوب، نماد تبار و تقدیر شعر آتشی به ویژه در نخستین دوره آن است … بومی­گری به معنی ردیف کردن صِرف نام­های اشیا و مکان­های بومی نیست بلکه به مفهوم تشکل ذهنی زبان بومی است. این تخیل بومی است که طبعاً شعر را از حوزه بازماندن در رؤیت اشیاو آدم­ها به سمت روابط و فرهنگِ اقلیم می­برد.»(مختاری، ۱۳۷۸: ۵۱) غم غربت روستا(جنوب) در مواجهه با شهر و پیشرفت­های آن که طبیعت اولین قربانی آن محسوب می­شود، قانون و محدویت­­های که برای انسان ایجاد کرده و چیزهایی از این قبیل ابعاد گوناگونی به خود گرفته است. در این نوع تصویرسازی­ها، آتشی را در مقام شورش­گر و در عین حال مرثیه­خوانی برصفا، پاکی و صداقت روستا و به تبع آن ارزش­ها و عواطف انسانی می­یابیم. شعر«گلگون سوار» نمونه خوبی در این خصوص است: باز آن غریب مغرور/ در این غروب پرغوغا/ با اسب در خیابان­های پرهای­هوی شهر/ پیدا شد./ در چارراه/ – باز/ از چراغ قرمز/گذشت / …/ خم گشت روی کوهه زین/ و دختران شهری را / که می­رفتند/ از مدرسه به خانه/ تماشا کرد/…/ اما/ او/ این جلوه­گاه عشوه و افسوس را/ – بی­اعتنا/ به آه اضطراب غریزه رها کرد/ …(آتشی، ۱۳۸۶: ۱۷۹-۱۸۱)

      دلا برخیز!/ دلا! چوپان پیر بادها، برخیز/ دلا! اشترچران ابرهای وحشی نازا!/ – که غافل می­گریزند از فراز چشم­های خالی چاها/ دلا! آواره­گردا! فایزِ غربت­گریزِ لولِ دشتستان/ بیابانی کنِ آشفته حالانِ بیابانی/ بیابان زاد شوخ/ – اینک خیابانگردِ بی­پروا/ طنین شروه­های[۴] دختران هیمه­چین، آنک/ تو را می­خواند از گزدان[۵]، دلا!/ … (همان: ۳۴۰-۳۴۱)

      روزگاری/ انتهای جاده­ای که به فراز می­بردم/ ابتدای جهان بود/ …/ سوار برشعاع نگاه اسب/ رفتم/ تا به انتهای جهان برسم/ تا به ابتدای شیرین آن فراز شوم/ اینک باز­ می­گردم از انتهای تلخ جهان/ و اشتیاق دیدن بزغاله/ و اسب بور خمیده بر قصیل/ و زن جوان به جامه رنگین روستا/ دلهره­ام را دو چندان کرده است./ زنی جوان/ – به جامه جین آبی-/ سوار بر موتور سیکلت/ به استقبالم می­آید/ – نوه کوچکم است-/ و بر کناره سیمانی روستایی/ – اینک پالایشگاه-/ …/ مردی جوان/ – نبیره­ام-/ به لباس و کلاهخود ایمنی/ پیش از سلام می­غرد:/« اول قرنطینه/ نیای بزرگ!»/ از انتهای جهان/ به ابتدای جهان بازگشته­ام/ نه بر شعاع نگاه اسب/ نه در قرنطینه نبیره­ام/ جایی ایمن/ نمی­یابم/ …/ به ابتدای جهان/ از کدام کوره­راه توان رفت/ ای آسمان! (همان: ۶۳۰-۶۳۲)

      در نمونه­هایی که ذکر شده است، تقابل­ها و به اصطلاح فرنگی­ها، شکاف(Gap)های معطوف به عاطفه نوستالژیک شاعر به خوبی هویدا است: غریب مغرور، اسب/ خیابان­های پرهای­وهوی، چراغ قرمز قانون؛ دختران شهری و مدرسه، عشق شهری/ دختران روستایی، عشق روستایی؛ دل(روح) بیابانگردِ آزاد/ خیابان؛ لباس­های رنگین روستایی/ لباس جین آبی؛ روستا، احترام و عاطفه انسانی/ پالایشگاه، غریدن، قرنطینه و …

      ج: غم غربت مدرنیته: نوع سوم غم غربت، در مواجهه آتشی در برابر صنعت و مدرنیسم جهانی است . آتشی از دهه هفتاد به بعد مرتب به خارج از ایران مخصوصاً به آمریکا مسافرت کرد. وی« در سال ۱۳۷۲، میهمان اصلی کنفرانس«سیرا» وابسته به مرکز تحقیقاتی خاور نزدیک در دانشگاه کالیفرنیا- لس­آنجلس UCLAبود. موضوع اصلی کنفرانس«دموکراسی و موانع آن» بود او هم عنوان اصلی کار کنفرانس را رعایت کرد، به شعر و ادبیات در ارتباط با دموکراسی و فقدان یا حضور آن حرف زد.»(تمیمی، ۱۳۷۸: ۳۵۴) حاصل این سفرها آشنایی مستقیم او با فرهنگ و تمدن غرب بود و حاصل این آشنایی او، نوعی تحول یا بدعت در شعر معاصر بوده است و آن به کارگیری بسیاری از واژگان و اصطلاحات مربوط به جهان متمدن کنونی است. البته پیش از آتشی، شاملو به صورت گسترده از واژگان، اسطوره­ها، تلمیحات و فرهنگ غرب در شعر خود استفاده کرده بود ولی آتشی این عناصر را به صورت گسترده و مستقیم به کاربرد که از اواسط دوره شاعری او به صورت ویژگی بارز سبکی وی نیز درآمده است. واژگانی مثل: اینترنت، ماهواره، ایدز، انواع مواد مخدر، جملات انگلیسی رایج در ارتباطات اینترنتی و … برآیند ایماژهای مربوط به حوزه صنعت و تمدن در شعر او عمدتاً پژواک اعتراض شاعر در برابر پیشرفت حیرت­آفرین صنعت در غرب و قربانی­ شدن ارزش­ها، عواطف، احساسات، راستی­ها و آیین­های انسانی در برابر این غول بی­عاطفه است. در این نمونه از اشعار است که آتشی غم غربت بشریت را دراین جهان سرده است. حالتی که ماشین و ابزار جا را برتمام مؤلفه­های انسانی تنگ کرده و انسان خود، موقعیت و هویت خود را درآن گم کرده است. پدیده نوظهور«اینترنت» که به سرعت تمام قاره­ها را پیمود وبخشی از ایده «دهکده جهانی» را تحقق بخشید و ضمن برداشتن مرزهای جغرافیایی، بسیاری از مرزهای انسانی را نیز از بین برد، از دل­مشغولی­های مهم شاعر در این حوزه است. لحن شاعر در این تصویرسازی­ها با طنز تلخ و گزنده همراه استWe invite you to… / هرگز/ من به دیاری نخواهم آمد که درآن/ گاوهای هندی و سگ­های بانوان انگلیسی/ از آدم آزادترند/ نه به دیاری که درآن/ کامپیوترها به جای انسان حرف می­زنند/ و عشق/ روی نوار اینترنت، جهان را/ هی دور می­زند و دور می­زند/ و تپش دل­ها را/ شاسی­های مونیتورها تنظیم می­کنند/ و زنی که روبه­روی مونیتور نشسته/ نام عاشقش را/ در هزارتوی ترانزیستورها گم کرده است./ Pleas accept our… / …(آتشی،۱۳۸۶: ۱۳۶۷-۱۳۶۸)

      پدیده­های دیگر تمدن نیز بدین گونه است. آتشی بازگشت به هویت انسانی(صفا و صمیمیت کودکی، ارزش­های بشری) و یا ملی انسان­ها را بهترین راه مقابله با آن­ها می­داند: های! … وست­وود!…/ گذارگاه پاهای مردد عصر، در عصرهای محقق جادو/ وست­وود نئون­ها و کامپیوتر/ وست­وود واژه­های مهاجر/ در ریشخند لیزر/ که عشق کول به کول نفرت / و دل درکنار فلز/ در طول تو می­شتابند/ …/ های! وست­وود/ من چه می­کنم این­جا؟/ اما/ من می­روم که لبخندم را به پستوهای دلتنگی برگردانم/ و حیرتم را بگذارم/ از زهرکینه کمی سبک­تر شود.(همان: ۱۱۷۸)

      بیا به لحظه­های خاکی خودمان برگردیم/ به جرعه گس چای صبح در انتهای گردنه کابوس/ هنوز که هنوز است/ در عرض جنگل فلز و نفت/ طول فرارهای کودکیم را می­جویم/ …/ بیا به لحظه­های کوهی خودمان برگردیم/ به ناشتایی نان گرم در آغوز بزکوهی/ در سایه­سار دره­های کبود که شعله­های آتش یاغی­ها مشبکشان کرده بود/ حال آدم به هم می­خورد آخر/ از نیمه­های ساندویچ و ته مانده غذا، که/ عق می­زنند آخر شب رستوران­های دنیا/ در سطل­ها- در غیبت نگاه گرسنه آفریقا/ از لاشه­های چلانده ایدز/ لای زباله­ها/ …/ هنوز که هنوز است به خاطره دورگزدان می­اندیشم/ و/ پای شمایل سدر، سوگند می­خورم که اسب/ زیباتر از لکوموتیو/ و یوزپلنگ همین دره­های بیمار/ هنوز تندتر می­دود از جاگوار…(همان: ۱۲۷۲-۱۲۷۳)

      …/ هرگز/ چه سبز باشد چه ماوراء سبز/ عبور می­کنم/ زیرا الان به درختی می­اندیشم که در آبادی کودکیم جا گذاشته­ام/ درختی که هنوز گنجشکان را پناه می­دهد/ …/ پس من دنده عقب خواهم رفت!/ …/ به جهنم!/ آوارباد برخودتان و چشم­های لیزریتان ترافیکتان/ من می­خواهم به درخت سبز زن بز بور چشم سیاه برگردم/ به پیاله شیر خام… (همان: ۱۳۶۶)­­­

      در این رویکرد، بیزاری از مدرنیته محرک اصلی عاطفه نوستالژیک شاعر بوده است. البته این واکنش مربوط به روحیه شخصی شاعر نیست:«هر عصری از مدرنیته خود بیزاری جسته است. هر عصری از همان ابتدا، عصر پیشین را به خود ترجیح داده است.»(کالینکوس، ۱۳۸۲: مقدمه)

      نادر نادرپور: نادرپور در سال ۱۳۰۸ در تهران به دنیا آمد و در سال ۱۳۷۸ در امریکا دیده از جهان فروبست. او از شاعران صمیمی روزگار ما بود. وی در دیباچه«سرمه خورشید» گفته است:«هرگز برای اینکه شعر گفته باشم، شعرنگفته­ام. هر شعر من نیازی است که برآوردنش را به جان پذیرفته­ام و هرگاه نیازی نداشته­ام لب از سخن فروبسته­ام.»(نادرپور، ۱۳۳۸: ۱۱) رضا براهنی از او با عنوان «تصویرگری بزرگ»یاد کرده است. وی همچنین در سال ۱۳۴۶، نادرپور را به همراه سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و فریدون مشیری«مربع مرگ» نامید. رک: (براهنی،۱۳۷۱: ۲/۹۴۷)یأس، تیره­بینی، پوچ­انگاری و مرگ­اندیشی از ویژه­گی­های عمومی شعر نادرپور مخصوصاً در دوره­های اولیه شاعری اوست. شاید این نوع اندیشیدن وی متأثر از رمانتیسم به اصطلاح سیاه فریدون توللی باشد. مسافرت یا مهاجرت او به فرانسه باعث تشدید این حالات روحی او شد. یدالله رویایی می­نویسد: «پاریس و روزگاری را که شاعر در آن­جا گذرانید، درون او را به یکباره عوض کرده بود. آنجا بود که چشمان او با حیرتی تلخ به روی واقعیت­های تلخ­تری گشوده شد.پاریس از سویی همه آینه­ها را از زاویه­های گوناگون، جلوِ شاعر نهاد تا در صراحت بی­رحمانه و خشن آن­ها چهره­هایی از حقایق درون، محیط و زمان خود را ببیند.»(رویایی، ۱۳۴۰: ۷۳۴) در این دوره از اشعار نادرپور است که غم غربت را به وضوح می­بینیم. در تحلیل شعرهای او دوگونه غم غربت به چشم می­خورد. اول، یادکرد حسرت­بار دوران کودکی که هم مربوط به زمان اقامت وی در ایران و خارج است. دوم، یاد وطن، که مخصوص دوره­ای است که از ایران مهاجرت کرده و در ایماژهای گوناگون آن را به تصویر کشیده است.

      الف:غم غربت کودکی.بازگشت به دوران کودکی و یادکرد خاطره­ها، بازی­ها، لوازم مدرسه، اسباب­بازی­ها و تمام چیزهای مربوط به صفا و معصومیت آن دوران همیشه با شاعر همراه بوده است. این پناه­جای در اندیشه نادرپور تسکین دهنده آلام روحی او، نیز غلبه برغم غربتی است که در خارج از وطن خود بدان گرفتار بود.

      ای شما، پرندگان دور:/ سالیان سبز/ سالیان کودکی!/ سالیان سبزی ضمیر و سبزی زمین/ روزگار خردسالی من درجهان/ سالیان خاک­بازی من و نسیم/ تیله­بازی من و ستارگان/ تاب­خوردن من و درخت با طناب و نور/ ای­پرندگان جاودانه درعبور:/ سالیان سبز/ سالیان کودکی!/ سالیان قصه­های ناشنیده­ای که دایه گفت/ ـ قصه­های دیو و قصه­های حورـ/ سالیان شیر و خط و سالیان طاق و جفت/ سالیان خشم و سالیان مهر/ سالیان ابر و سالیان آفتاب/ سالیان گل ـ میان دفترسفیدـ/ پرـ میان صفحه کتاب/ سالیان همزبانی قلم/ با مداد سوسمار اصل/ … (نادرپور، ۱۳۵۶: ۱۲۴-۱۲۵)

      گنجه من بوی قرآن می­دهد/ بوی قرآن و گلاب و آسمان/ بوی شهوت­های تند واشک/ بوی روزان و شبان بی­نشان/ …/ بوی برف بامداد کودکی/ بوی بسترها و بوی لاجورد/ بوی گیسوی سپید دایه­ام/ بوی مطبخ، بوی کلفت، بوی مرد/ …/ اشکم امشب سخت می­خندد به من/ چون ز بوی گنجه جویم راز من/ رهگذر از دور می­خواند هنوز/ در هوا پر می­زند آواز او/ …(همان: ۱۴۶-۱۴۸)

      غم غربتی که در شعرفروغ فرخزاد (۱۳۱۳- ۱۳۴۵) نیز به چشم می­خورد از همین نوع است:یاد حسرت آمیزدوران کودکی: آن روزها رفتند/ آن روزهای خوب/ آن روزهای سالم سرشار/ آن آسمان پراز پولک/ آن شاخسار پراز گیلاس/ آن خانه­های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک­ها به یکدیگر/ آن بادبادک­های بازیگوش/ آن کوچه­های گیج از عطراقاقی­ها/ آن روزها رفتند/ …/ آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می­پوسند/ از تابش خورشید پوسیدند/ وگم شدند آن کوچه­های گیج از عطراقاقی­ها/ در ازدحام پرهیاهوی خیابان­های بی­برگشت/ و دختری که گونه­هایش را/ با برگ­های شمعدانی رنگ می­زد، آه/ اکنون زنی تنهاست.(فروغ، ۱۳۷۹: ۲۸۹- ۲۹۴)

      هرچند ریشه هر دو نوع غم غربت در شعر نادرپور و فروغ، نارضایتی از وضعیت موجود و یادآوری خوشی­های گذشته است ولی ارتباط تنگاتنگی نیز با زندگی و روحیه دو شاعر دارد. چیزی که فروغ را به حسرت دوران خوش کودکی و فضای آزاد و صمیمی آن می­کشاند، شکست در زندگی زناشویی و نداشتن امنیت روانی واجتماعی است.[۶]

      ب: غم غربت وطن: این نوع غم پس از مهاجرت نادرپور از ایران در شعر او به وجود آمد. نادرپوردر پاییز۱۳۵۹ برای دیدن دخترش، پوپک، به فرانسه رفت و دیگر به ایران برنگشت. دفترهای شعر«صبح دروغین»،«خون و خاکستر» و«زمین و زمان» حکایت این غم­هاست. غم غربت، حتی موضوع و تم اصلی آخرین دفترشعر نادرپور است. خانم سیمین بهبهانی در نقدواره­ای که بر دفتر«زمین و زمان»نوشته، غم غربت حاکم بر این مجموعه را این­گونه تفسیر کرده است:«… او به اکراه و همزمان به اختیار، سرزمین نیاکانی خود را رها کرده و به غربت پناه برده است. این اختیار اگرچه از سرناچاری است اما به هر طریق اختیار است نه به جبر، نادرپور آن را غربت اختیاری نامیده است… آنگاه نادرپور در غوغای مغرب و در ناکامی غربت اختیاری خویش به یاد بهشت شعر می­افتد و گویا ناگاه شکرگزار موهبتی است که به او ارزانی داشته است… و بدین گونه معتقد است که سرنوشت شعر نیز غربت است زیرا روزمره­های زندگی، سراسر پلیدی و آلودگی است و شعر از این همه بیگانه است و آنگاه شرایطی را برای ماندگاری شعر ذکر می­کند و سرانجام می­بینیم که آنچه نادرپور در این جهان می­بیند غربت اندر غربت اندر غربت است و اینجاست که موضوع اصلی«زمین و زمان»سراسر غربت است و موضوع فرعی آن پیری و وحشت از آینده.»(سلحشور، ۱۳۸۰: ۱۰۳-۱۰۵)

      مؤلفه­های این نوع غم غربت عبارتند از: شِکوا از وضعیت موجود، نقد تمدن و صنعت غرب که هیچ سنخیتی با روح و عاطفه انسان شرقی ندارد و در این میان او را به تناقض­های پیچ در پیچی مبتلا می­سازد، خوشبختی وکامرانی ایران در دوره­های باستانی و مقایسه آن با بدبختی و رنجی که شاعر اکنون در غرب بدان مبتلا شده است، تحریک عاطفه­های شاعرنسبت به وطن خویش در برابرجاذبه­ها و زیبایی­های تمدن غرب و دست آخر، فرورفتن در ناامیدی که دیگر هیچ وقت بدان خوشی­ها دسترسی نخواهد داشت.

      آه ای دیار دور/ ای سرزمین کودکی من!/ خورشید سرد مغرب بر من حرام باد/ تا آفتاب توست در آفاق باورم/ …/ ای ملک بی­غروب/ ای مرز و بوم پیر جوانبختی/ ای آشیان کهنه سیمرغ!/ یک روز ناگهان/ چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان/ می­بینم آفتاب تو را در برابرم.(نادرپور، ۱۳۸۱: ۷۹۰-۷۹۲)

      از خانه­ام گریخته­ام و خشم روزگار/ خصمانه داد در شب غربت سزای من/…/ خرم دیار کودکی من کجاست؟/ تا گل کند دوباره در او خنده­های من/ خشتی نمانده است که بر خاک او نهم/ ویران شده ست دهکده دلگشای من/ …/ آوخ که از رکاب بلندش سوار صبح/ دیگر قدم فرو ننهد در سرای من/ خورشید شامگاه درافکنده سایه­وار/ آینده بزرگ مرا در قفای من. (همان: ۸۴۳)

      سفرنامه من چنین بود آری/ که از کاخ کاووس در اوج مستی/ به اقلیم نادیده­ای دل سپردم/ …/ من امروز کاووس شوریده بختم/ که گم کرده­ام راه مازندران را/ به رستم بگویید تا برگشاید:/ طلسم فروبسته هفت­خان را(همان: ۸۸۹)

      در سرزمین ناشناسان آن­قدر ماندم/ کز من کسی با چهر­ه­ای دیگر پدید آمد/ …/ باغ قدیم کودکی: دور است/ شهر شگفت نوجوانی: در افق پنهان/ اما قطار بادپیمایی که از اقطار نامعلوم می­آید/ آواره­ای را از دیار آشنایی­ها/ با خویش می­آرد به سوی این غریبستان/ من، میهمان تازه را هشدار خواهم داد/ کز این سفر:آهنگ برگشتن نخواهد کرد/ و آن دل را که با او هست: در اقلیم بیگانه/ تسکین نخواهد یافت یا مسکن نخواهد کرد/ او نیز چون من در شب غربت تواند دید/ کان پرتو سوزان جادویی/ کزخاوران بر سرزمین مادری می­تافت:/ از باختر آغاز تابیدن نخواهد کرد.(همان: ۹۰۴-۹۰۶)

      سیاوش کسرایی(۱۳۰۵- ۱۳۷۴) نیز چنین حسی نسبت به وطن خویش داشته است. در شعرهای پایانی و در دورانی که در اتریش به سر می­برد، شاهد بروز عاطفه نوستالژیک وی به وطن خویش هستیم که از نظر علت بروز و شیوه طرح و تصویرسازی، با غم دوری از وطن نادرپور مشابه است. کسرایی از شاعران سیاسی معاصر و معتقد و مؤمن وفادار به ایدئولوژی مارکسیسم بود. وی پیش و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به فرانسه، شوروی واتریش مسافرت کرد و از سال ۱۹۸۵ دراتریش اقامت کرد و در همان­جا زندگی را بدرود گفت. رک: (عابدی،۱۳۷۹: ۱۵-۳۲) در دفتری که پس از مرگ شاعر و به نام «هوای آفتاب» به چاپ رسید،کسرایی در قالب تصویرهای شعری از سرخوردگی­های خود در قبال سرسپردن به ایدئولوژی کمونیسم و پوچ و واهی بودن امیدهایی که روزگاری نسبت به آن­ها ایمان متقن داشت، سخن گفته است در این میان غم دوری از وطن و سرزمین مادری در روزگار تنهایی و بیماری شاعر مزید بر علت شده بود. به همین علت­ها، دفتر«هوای آفتاب» کسرایی از نظر عاطفه شعری از قوی­ترین مجموعه­های اوست: وطن! وطن!/ نظرفکن به من که من/ به هر کجا غریب­وار/ که زیر آسمان دیگری غنوده­ام،/ همیشه با تو بوده­ام/ … / وطن! وطن!/ تو سبز جاودان که من/ پرنده­ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو/ به دوردست مه­گرفته پرگشوده­ام.(کسرایی، ۱۳۸۶: ۶۸۶-۶۸۹)

      ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد/ تمام روزهای ماه را/ فسرده می­نماید و خراب می­کند/ و من به یادت ای دیار روشنی- کنار این دریچه- دلم هوای آفتاب می­کند.(همان: ۷۶۶)

      مهدی اخوان ثالث: اخوان ثالث از بزرگ­ترین و اثرگذارترین شاعران معاصر بوده­ است. وی در سال ۱۳۰۷در توس به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۹ در تهران از دنیا رفت و در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. زمانی دکتر شفیعی­کدکنی شعر او را معادل شعر امروز ایران قلمداد می­کرد:«سخن بر سر شعر امید است، یعنی شعر امروز فارسی…»(ناگه غروب کدامین ستاره،۱۳۷۰: ۹-۱۰) اگر بخواهیم دو ویژگی اصلی شعر اخوان را در دفترهای مهم شعر او یاد کنیم، استفاده از زبان کهن خراسانی (آرکائیسم) و رویکرد جدی به اسطوره­ها و گذشته باستانی ایران است. دکتر شفیعی­کدکنی در خصوص ویژگی اخیر می­گوید:«یکی از برجسته­ترین خصوصیات شعر اخوان، مسئله گرایش به اساطیر و ویژگی­های زندگی ایرانی است و در یک کلمه خلاصه کنم: رنگ ایرانی شعر و این خصوصیت از دو سوی قابل بررسی است: نخست، اصل اطلاع از میتولوژی غنی و سرشار ایرانی و تأثر ازگذشته دیرسال و دیگر برداشت این مسایل و نوعی تلقی آن­هاست و آن همه ستایش که نثار مزدک و زرتشت می­کند، نتیجه همین پیوند روحی با آن جهان از دست رفته است.»( شفیعی­کدکنی، [بی­تا]: ۵۸)آرکائیسم در شعر اخوان جنبه­های بسیار متنوعی دارد. منتقدان به این رویکرد اخوان نظرهای گوناگونی ابراز داشته­اند. رضا براهنی، درباره واژگان کهن به کاررفته در شعر اخوان نوشته است:«… اگر قرار باشد با این قبیل غرایب، شعر معاصر گفته شود به چه دلیل کوشیده­اند شعر معاصر را از قید مصراع­بندی محدود و قافیه­سازی عقب­مانده و ناشی از تحجر دور کنند؟اگر قرار باشد با این کلمات شعر را در چارچوب تعقید خفه بکنیم چرا برنگردیم و همان محدودیت­های سابق را بر شعر نپذیریم؟…»(براهنی،۱۳۷۱: ۲/ ۱۰۱۵)

      دو ویژگی شعر اخوان، یعنی باستانگرایی(آرکائیسم) و اسطوره­پردازی در عین حال دو نمود غم غربت در شعراو است. به نظر می­رسد عمده­ترین دلیل رویکرد اخوان به ایران کهن، در کنار عوامل دیگر، بازسازی ایران باشکوه قدیم(البته در نظرشاعر) باشد همان چیزی که اخوان ثالث آن را به مثابه دارویی برای دردهای درمان­ناپذیر حاصل از سرخوردگی و شکست سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به کار گرفت. اخوان ثالث یکی از هواداران جدی حزب توده در ایران بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد و شکست جبهه ملی به رهبری مصدق، ضربه سنگینی بر روح شاعر حساس و ملی­گرا وارد آمد. با آ­ن­که تخلص«امید» داشت ناامیدترین و تاریک­ترین شعرها را سرود تا جایی که او را« شاعر شکست» نامیدند. زنده­یاد محمد مختاری،در تحلیل طرح شکست در شعر اخوان می­نویسد:«کاراکتر شکست در شعر اخوان، نشان دهنده آن است که طرح شکست به جای آن­که در محدوده یک اعتراض سیاسی بماند اساساً به عرصه اعتراض به هستی، جهان، زندگی و سرنوشت انسان گراییده است. این اندیشیدن در شکست، نوعی اندیشیدن در نفی است… طرح شکست در شعر اخوان یک نوع جهان­شناسی است. یک گرایش در نفی هستی است و از شکست و تنهایی اجتماعی در یک دوران سیاسی آغاز می­شود اما به شکست و تنهایی بشری در کل جهان می­انجامد.»(مختاری، ۱۳۷۲ :۴۵۵-۴۵۶)

      درخصوص گرایش اخوان ثالث به ایران باستان چه در طرز به کارگیری زبان و چه نحوه به کارگیری اساطیر و آیین­های مربوط به ایران، دو دیدگاه می­توان داشت: اول اینکه با بررسی و تحلیل جزئیات شعر، واژگان، نحو و سایر اجزای زبان، تصویرهای شعری او را از دیدگاه سبک­شناسانه تجزیه و تحلیل کرد. بدیهی است که هر شاعری در تصویرسازی­های خویش از انبوهی از واژگانی که در محیط زندگی او وجود دارند، ذهنیت و وابستگی­ها و علایقی که دارد بهره می­برد به این مسئله در ادبیات رنگ محلی یا اقلیمی شاعرگفته می­شود. در شعر اخوان نیز بخشی از علت به کارگیری زبان کهن خراسانی معطوف به این مسئله است. در دیدگاه دوم، می­توان انگیزه شاعر را از به کارگیری این عناصر جستجو کرد. به حق یا ناحق، اخوان را شاعر شکست نامیده­اند. البته چنان­که بعضی از منتقدان نیز یادآوری کرده­اند، شکست در اندیشه اخوان معلول یک علت و آن­هم کودتای ۲۸ مرداد نیست. وی در زندگی فردی و در مقطع­های مختلف آن دچار شکست، سرخوردگی، مصیبت از دست دادن عزیزان و چیزهای که باعث فرسایش روح می­شود، شده بود. با در نظر گرفتن تمام این مسایل به نظر می­رسد که نوعی گرایش بنیادی به سوی اسطوره­ها و گذشته با شکوه ایران باستان در پناه پهلوانانی مانند رستم، توس، پشوتن، برزو و دیگران وجود داشته باشد. شگرد اخوان تأسیس مدینه فاضله­ای نه در مکان و زمان نامعلوم بلکه با افراد و زمانی که به نوعی همه با آن­ها آشنا هستند است. روان و اندیشه اخوان ثالث دست به یک نوع جابه­جایی میان زمان حال و گذشته فردی شاعر با جهان آرمانی و پهلوانی گذشته زده است. می­توان گفت که هرچیزی که شکست(چه سیاسی و چه غیر سیاسی) از اخوان گرفته و روح سرکش و رفیع او را تحقیر کرده، او با ترسیم ایران باستان در اندیشه و شعر خود جایگزینشان کرده است. مکان و زمانی که انسان­ها با قدرت بدن و اندیشه خود هر ناممکنی را ممکن می­ساختند. و در این میان مهم­تر از همه، دل بستن او به پهلوانانی است که در کیش مزدیسنا از جاودانان محسوب می­شوند و روزگاری ظهور خواهند کرد. مانند بهرام ورجاوند: نشانی­ها که می­بینم در او بهرام را ماند/ همان بهرام ورجاوند/ که پیش از روز رستخیز خواهد خاست/ هزاران کار خواهد کرد نام­آور.(اخوان، ۱۳۸۶، از این اوستا: ۱۹) البته او در این کار افراط کرد و تا جایی پیش رفت که در اندیشه او منجر به شکل­گیری آیین غریبی چون«مزدشتی»[۷] شد. در این بازسازی نباید از قدرت تداعی کننده واژگان کهن خراسانی غافل بود. مقصود این است که اخوان با دو ابزار واژگان(و درکل زبان) کهن خراسانی و اساطیر و گذشته پهلوانی ایران، پناه­جای خویش را ساخته است. واژگانی مانند: انیران، ژاغر، مخلب، خندستان، بیور، دودیگر، بادافره، برادندر، برسری، بنامیزد، باراومند و هزاران واژه و ترکیب و اصطلاح از این دست: بار دیگر خویشتن برخاست/ تکه­تکه تخته­ای، مومی به هم پیوست/ در خیالش گفت: دیگر مرد/ رخش رویین برنشست و رفت سوی عرصه ناورد، گفت راوی: سوی خندستان…(همان: ۳۰)؛ هزار همره گشت وگذار یک روزه/ هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار/ هزار همسفر و هم­صدای تنگ­جبین،/ هزار ژاغر پرگند و لاشه و مردار( همان، ۱۳۸۶، آخر شاهنامه: ۵۴)

      درپایان نکته­ای را دراین خصوص باید تذکر داد، در ذهن و زبان اخوان نسبت به ایران همیشه نوعی تناقض وجود داشته که حاصل حبّ و بغض توأمان او نسبت به وطن خویش است او از طرفی ایران را، ایران شکست­خورده در کودتا را،«باغ بی­نجابت»و با تعبیرهایی از این دست، می­نامید: به عزای عاجلت ای بی­نجابت باغ/ بعداز آن­که رفته باشی جاودان بر باد/ هرچه هرجا ابرِخشم از اشک نفرت باد آبستن/ همچو ابرحسرت خاموش بار من.(همان: ۱۰۰)

      و از طرف دیگر مدام آیین­ها، ارزش­ها و حتی مقدسات مذهبی گذشته ایران را در پیش چشم خود داشت: -“… جوانمردا! جوانمردا!/ چنین بی­اعتنا مگذر/ تو را با آذر پاک اهورایی دهم سوگند!/ بدین خواری مبین خاکستر سردم.(همان، ۱۳۸۶: سه کتاب: ۶۳)؛ با شمایم، ای برآیین بهی مردم/ ای نشانی­تان سه نیک اورمزدی/ ایزدی، بافرّهی مردم! (همان، ۱۳۸۶، سواحلی: ۱۰۷)؛ چنین بادا که شهزاده در آن چشمه بشوید تن/ غبار قرن­ها دلمردگی از خویش بزداید/ اهورا و ایزدان و امشاسپندان را/ سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید.(همان، ۱۳۸۶، از این اوستا: ۲۴)

      و سرودم شعله­ور می­گشت/ – آتش، ای آتش!/ ای همیشه تابناک، ای هرگزی سرکش!/ به درخت و سبزه، خاک و باد/ و به آب روشنا سوگند! (همان، ۱۳۸۶، سواحلی: ۱۰۳)

      این تناقض­ها بخش بزرگی از اندیشه او را درباره سرزمین مادریش به خود اختصاص داده بود.

      نتیجه­گیری:

      نوستالژی یا غم غربت، یکی از موضوع­های مهم شعر معاصر است، بسیاری از تصویرهای شعری و عاطفه واحساسی که به شکل­گیری ایماژها انجامیده مربوط به همین عامل است. غم غربت، حالت روانی است که جنبه عاطفی واحساسی شعر معاصر را تقویت کرده است. بروز عاطفه نوستالژیک، هرچند از ناخودآگاه شاعر نشأت می­گیرد، وسیله ابرازها و شگردهای تصویرسازی­های شاعران بر پایه آن بسیار متنوع است. در میان پنج شاعری که به عنوان شاهد انتخاب شده است، کلی­ترین شکل نوستالژی به صورت«اعتراض» نسبت به وضعیت و موقعیت موجود بیان شده است. در شعر منوچهرآتشی، عامل معطوف به غم غربت، مدرنیته و مخصوصاً مدرنیسم جهانی است. واکنش وی در برابر وحشت تمدن و صنعت بی­رحم، رجوع به دوران کودکی و اقلیم جنوب است. نوستالژی روستا، در دوره­ای از اشعار آتشی، مخصوصاً سه دفتر نخستینِِ آهنگ دیگر، آواز خاک و دیدار در فلق، پررنگ است ولی بعدها در برابر غم غربت حاصل از مدرنیته رنگ می­بازد و دیگر شهری، غیر از دشتستان یا بوشهر نیست که در برابر محیط جنوب قرار می­گیرد، بلکه جغرافیایی به وسعت جهان و وسعت بی­انتهای تمدن است که او را به سمت کودکی و وطن(اقلیم جنوب) سوق می­دهد. غم غربت در شعر نادرپور عمدتاً دلیل اجتماعی و سیاسی دارد، غم او غم دوری از وطن است که به سبب تغییر اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی ایران، دیگرامکانی برای زندگی در ایران برایش مقدور نیست. درباره سیاوش کسرایی نیز وضع بدین منوال است. انگیزه معطوف به نوستالژی فروغ فرخزاد، فردی و اجتماعی است و دست آخر اخوان ثالث را مسایل اجتماعی- سیاسی، مقایسه زمان حال و گذشته باشکوه ایران به سمت و سوی غم غربت سوق داده است. آتشی برای گریز از وحشت تمدن، به قول خودش«دنده عقب» رفت و به «پیاله شیرخام»پناه برد، اخوان ثالث نیز برای گریز از وحشت اوضاع اجتماعی و شخصی خویش دنده عقب تاریخی رفت و در شعر خود ایران باستانی دیگر خلق کرد. در نهایت این نکته را باید افزود که، مفهوم عمومی نوستالژی با غم دوری از وطن و رجوع به گذشته گره خورده است و عمدتاً این دو واژه یکدیگر را تداعی می­کنند، درحالی که در شعر معاصر این مسئله در درجه دوم اهمیت قرار دارد و محرک اصلی عاطفه نوستالژیک، وضعیت انسان در جهان معاصر و تحولات و تغییرات آن و تأثیری است که بر زندگی انسان امروزی گذاشته است.

      پی­نوشت­ها:

      ۱- نوستالگیا، واژه­ای روسی در برابر نوستالژی فرانسوی به معنی غم غربت، غمی است که یک روس دور از خانه و میهن خویش احساس می­کند. موضوع اصلی این فیلم ترجمه­ناپذیر بودن اشعار آرسنی تارکوفسکی،پدر آندری تارکوفسکی، به زبان ایتالیایی است و از این راه، غم غربتی است که گریبان شاعر را می­گیرد. رک: (تارکوفسکی، ۱۳۸۲: ۴۰۸)

      ۲- این فیلم به کارگردانی تارکوفسکی و با فیلمنامه تونینوگوئرا وآندری تارکوفسکی در سال ۱۹۸۲ در ایتالیا فیلمبرداری شد.

      ۳- دبستان گلستان، مدرسه­ای بود که آتشی دوران تحصیل ابتدایی خود را در آن جا گذرانید. رک: (تمیمی، ۱۳۷۸: ۳)

      ۴- شَروه، یعنی غمگین خواندن. جنوبی­ها ترانه­های فایز دشتستانی را به آهنگ شروه می­خوانند.

      ۵- گزدان، به جنگل گز در دشتستان گفته می­شود.

      ۶- برای اطلاع بیشتر با روحیات و زندگی فروغ، رک: (جلالی، ۱۳۷۶: ۱۰-۳۹)

      ۷- بهایی نیست پیش من نه آن مس را نه این به را/ که من با نقد مزدشتی بهای دیگری دارم (اخوان ثالث، ۱۳۸۶،سه کتاب،۲۱) مزدشتی، مسلکی است که از ترکیب« مزدک» و «زرتشت» به وجود آمده است. اخوان ثالث در جاهای مختلف به شرح و تفصیل این مسلک پرداخت. افراد زیادی بر این مسلک و اندیشه­ی افراطی اخوان ثالث نقد نوشته­اند. دکتر شفیعی­کدکنی نیز در مقاله­ی«اخوان، اراده­ی معطوف به آزادی» نقدی بر آن نوشته است. رک: (کاخی،۱۳۷۰: ۲۷۳)

      منابع:

      آتشی، منوچهر.(۱۳۶۵). گزینه اشعار، تهران: مروارید.

      ــــــــــ .(۱۳۸۶). مجموعه اشعار، تهران: نگاه.

      آشوری، داریوش.(۱۳۸۱). فرهنگ علوم انسانی، تهران: مرکز.

      اخوان ثالث، ‌مهدی.(۱۳۸۶).آخرشاهنامه،‌ تهران: زمستان.

      ـــــــــــــ . (۱۳۸۶). از این اوستا، تهران: زمستان.

      ـــــــــــــ .(۱۳۸۶). سواحلی، تهران: زمستان.

      ـــــــــــــ . (۱۳۸۶). سه­کتاب، تهران: زمستان.

      اصیل، حجت­الله.(۱۳۸۱). آرمان­شهر در اندیشه ایرانی، تهران: چشمه.

      الیاده، میرچا.(۱۳۷۴). اسطوره، رویا، راز، ترجمه رویا منجم، تهران: فکرروز.

      باطنی، محمدرضا وگروه نویسندگان.(۱۳۶۸).واژه­نامه روانشناسی و زمینه­های وابسته،تهران: فرهنگ معاصر.

      براهنی، رضا.(۱۳۷۱). طلا در مس، تهران( ناشر): نویسنده.

      تارکوفسکی، آندری.(۱۳۸۲). پنج فیلمنامه، تهران: نشرنی.

      تمیمی، فرخ.(۱۳۷۸). پلنگ دره دیزاشکن، تهران: ثالث.

      جلالی، بهروز.(۱۳۷۶). در غروبی ابدی، تهران: مروارید.

      رویایی یدالله.(۱۳۴۰).«پیوند شعر و زندگی»، راهنمای کتاب، شماره ۸ ،۷۳۳-۷۳۸ .

      سپهری، سهراب.(۱۳۸۰). هشت کتاب، تهران: طهوری.

      سلحشور، یزدان.(۱۳۸۰). درآینه، تهران: مروارید.

      شفیعی­کدکنی، محمدرضا.(۱۳۸۱). ادوار شعر فارسی، تهران: سخن.

      ــــــــــــــــــ .(بی­تا).”از این اوستا”، راهنمای کتاب، سال ۹، شماره ۱، ۵۷-۶۱٫

      عابدی، کامیار.(۱۳۷۹). شبان بزرگ امید، تهران: کتاب نادر.

      فرخزاد، فروغ.( ۱۳۷۹). دیوان اشعار، به کوشش بهروز جلالی، تهران: مروارید.

      کاخی، مرتضی[گردآورنده].(۱۳۷۰).باغ بی­برگی، یادنامه مهدی اخوان ثالث، تهران: ناشران ایران.

      کادن،جی.ای.(۱۳۸۰). فرهنگ ادبیات و نقد، ترجمه کاظم فیروزمند، تهران: شادگان.

      کالینکیوس، الک.(۱۳۸۲). نقد پست مدرنیسم، ترجمه اعظم فرهادی،تهران: نیکا.

      کسرایی، سیاوش.(۱۳۸۶). مجموعه شعرها، تهران: کتاب نادر.

      مختاری، محمد.(۱۳۷۲). انسان در شعر معاصر، تهران: توس.

      ـــــــــــ .(۱۳۷۸). منوچهر آتشی، تهران: توس.

      نادرپور، نادر.(۱۳۳۸). سرمه خورشید، تهران: مروارید.

      ـــــــــ . (۱۳۵۶). شام بازپسین، تهران: مروارید.

      ـــــــــ .(۱۳۸۱). مجموعه اشعار، تهر

  2. «در» غربت، همه چیز را می‌شود همانطور که در خانه تجربه می‌شود، تجربه کرد. در غربت می‌شود آواز خواند، می‌شود قورمه سبزی خورد، می‌شود مدرسه رفت، می‌شود دوست پیدا کرد…
    تفاوت مثل این است که با کسی دوست باشید یا با کسی ازدواج کرده باشید.
    «با» غربت، تجربه سهمگین است. می‌شود رفت بیرون و با دوستی بستنی خورد، اما نه این بستنی طعم آن بستنی خانه را دارد و نه حرف‌ها و رفتارها مشابهند. همیشه چیزی کم است. چیزی نیست.
    تجربه‌ی من با غربت از آنجا شروع شد که یک استکان شراب خوردم تا بتوانم بروم بیرون و کسی را پیدا کنم که بپرسم آشغال‌های خانه را کجا باید دور بریزیم؟
    تجربه‌ی من با غربت، روزنامه‌هایی بود که هیچ ازشان نمی‌فهمیدم.
    تجربه‌ی من با غربت دوستانی بودند که وقتی من با کلی بدبختی کافی‌شاپ پیدا کرده بودم که پرهزینه بهشان برگردم، دلخور بودند چرا فراموششان کرده‌ام.
    تجربه‌ی من با غربت، پریشانی‌هایم برای پیدا کردن کارت تلفن ارزان و باجه‌های تلفن بود.
    شاید اینها تجربه‌های من «در» غربت هم بوده، اما بیشتر ترجیح می‌دهم اینها را تجربه «با» غربت بدانم. تجربه‌هایی که چیزی به من اضافه نکرده‌‍اند، فقط از من کم کرده‌اند. انرژی و وقت و حوصله‌ام را از من گرفته‌اند. بی‌مهرتر و بی‌قیدترم کرده‌اند.
    تجربه‌ی من با غربت انزوایی‌ست که ساکتم می‌کند و از من فقط چشم‌هایی برای نگاه کردن باقی می‌گذارد و ذهنی که فعالیتش بیشتر محدود می‌شود به یاد گرفتن. یاد گرفتن زبان. یاد گرفتن شیوه زندگی. یاد گرفتن آدم‌ها. حل کردن مشکلات. هراس از پیش آمدن مشکلات ناشناخته…
    تجربه‌ی من با غربت، تجربه‌ی غربتی نیست که در آنم. تجربه‌ی دوری نیست. تجربه‌ی غریبه شدن برای و با تمام آن چیزها و تمام آن کسانی است که همه‌ی هویت من، و همه استحکام من برای ادامه دادن‌اند.
    تجربه‌ی من با غربت روز به روز و ساعت به ساعت و لحظه به لحظه است. حس زمان است به تمامی. بی‌وقفه. دست و پا زدن است، بی‌نتیجه. از دست دادن همه چیز است و تلاش برای به چنگ و دندان نگه داشتن همان چیزها.
    تجربه‌ی من با غربت، همآغوش شدن و پیچیدن با چیزی‌ست که اشک ساده‌ترین نتیجه‌ی آن است.

    مرسی که غریبگی نکرده‌اید در طرح سوال و حس غریبه بودن نداده‌اید به من. بعد بتوانم درمورد جغرافیای خانه هم خواهم نوشت.

  3. نفیسه جان. ممنون که سایت ما را میخونی. این لایه ی اول غربت تو بود چشم به راهیم در برشهای بعدی لایه های بعدی را هم ببینیم، با عمق بیشنر. از تو ، و از دیگران هم، از جغرافیای درونی و بیرونی غربت بخوانیم. هفته ی بعد کلاس مجازی خوانش تاریخ را شروع می کنیم. حتمن در آن هم شرکت کن. به بر و بکس دیگه هم بگو. از نوشتن کامنت به فصلهای تاریخ جهان و به «جبین بر خاک نه» دریغ نکن. (ع. پاشایی)

  4. من در همان شهروخانه ای که ۳۲ سال پیش بدنیا اومدم دارم زندگی میکنم و تجربه زندگی “در” غربت رو ندارم(ودراین مورد نظری نمی تونم بدهم چون لمسش نکردم )، اما” با”غربت رو چرا . چون اکثرعناصری که بهشون تعلق خاطر داشتم یا ازبین رفتند یا رو به اضمحلال هستند و با وجود اینکه اطرافیانم هم زبانم هستند کسی زبان دل دیگری را نمیفهمد .این میشه که من در شهر و خانه ی خود احساس غربت میکنم.
    خانه و وطن برای من جایی است که بهش احساس تعلق خاطر و دلبستگی داشته باشم . این تعلق خاطر هم به اشیا و فضا ها و موقعیت ها بر می گرده و هم به انسان هایی که دوستشان دارم. فقدان این عزیزان – چه بر اثر دوری چه مرگ – مساوی غربت من است و خاطراتشون نوستالژی من ، صرفنظر از مکان جغرافیایی ام : زمانی که مادرم مُرد من در خانه و اتاق خودم غریب شدم، خانه ای که از حضور یارم خالی باشد غریبستان است …

  5. ممنونم آقای پاشایی دوست داشتنی. لطف شما بی‌حده.

  6. لیلا جان ، غریب در خانه. این غربت است یا خالیای خانه؟ تنهایی است؟ درد را گفتی. به گمانم درمان هم پیش خودته. منتظریم ببینیم دیگران چه میگویند.

  7. جناب پاشایی عزیز .به نظرم همون خالیای خانه و تنهایی نیز دردی از جنس غربت است
    به قول صائب :
    ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم ، که در غربت بوَد، هر کس عزیزی در سفر دارد

    ممنون از سایت خوبتون ، پاینده باشید .

  8. در غربت یعنی زمانی که در سن سیزده ساله گی، علرغم التماسهای پی در پی، مرا مجبور به مهاجرت به این سرزمین کردند.
    با غربت یعنی حس غریبی کردن با همه چیز، حتی بعد از سی سال زندگی دراین سرزمین و ازدواج با یک مرد آمریکایی و مادری کردن برای دخترکی نیمه آمریکایی.
    در غربت یعنی آن پنج سال اول که دوباره و دوباره به من دلداری دادند که: نگران نباش… به زودی همه چیز را فراموش می کنی و این سرزمین شیر مرغ و جان آدمیزاد بالاخره حس خانه میگرد و مال تو میشود.
    با غربت یعنی حس هرگز خانه نشدن این ناکجا آباد و دور تر و دور تر شدن از خانه.
    در غربت یعنی بی قراری انتظار برای یک نامه از اولین عشقم در تهران.
    با غربت یعنی تسلیم فاصله شدن و رها کردن آخرین ریسمان های پاره پارۀ رابطه در آن سوی آبها.
    . درغربت یعنی زمانی که در سر کلاس درس حتی یک کلام انگلیسی نمیفهمیدم
    با غربت یعنی امروز که زبان مادریم را همچو خون در رگهایم حس میکنم، ولی نوشتن آن برایم دشوار است.
    در غربت… سال هاست که رخت بر بسته و با غربت…..
    با غربت… حدس میزنم هرگز با من بی وفایی نکند…
    من گاهی برای خودم ایرانی و گاهی برای دیگران آمریکایی و اکثر اوقات هیچ کجا آبادی و حدس میزنم همیشه را با غربت به سر خواهم برد.

  9. لیلا جان. از این مقوله بیشتر بگو. نمی خواهیم به غر بت ، به تنهایی ، به این خالیا بچسبیم. اینجا می خواهیم آن را از دلمان بشوییم و با چیزی دوست داشتنی پر کنیم. آن چه تو یا نفیسه گفتید یک حس است در دل شما. می شود از دل بیرون راند یا آن را به چیزی خوش تبدیل کرد. ببینیم دوستان دیگر چه می گویند. دوستدار شما

  10. سلام و ارادت خدمت سرور گرامی ام ، جناب آقای پاشایی ، موضوع صحبت که شاید بنده کمی دیر به آن رسیده باشم ، تجربه حس غربت است و کدام یک از ما این تلخی را تجربه نکرده است ؟می گویند داستان مهاجرت داستان پیچیده ایست و در من بضاعتی نیست که به آن بپردازم ولی غربت را با رفتن یکان یکان فرزندانم تا بن دندان تجربه کرده ام ، فرزندان سرزمینم را میگویم…..همانهایی که گاه با مشقت و گاه کمی آسوده تر بزرگشان کردیم ، هر روز موهایشان راآب زدیم و شانه کردیم ، بافتیم که مرتب باشند ،لقمه ای گاه کوچک و گاه کمی بزرگتر همراهشان کردیم، رفتند و آمدند ، رفتند و آمدند ، رفتند وگاهی نیامدند …..ماندند…..و قلب مادرانشان را و پدرانشان را با خود بردند ،سالها طول کشید که بفهمند آسمان هر کجا همین رنگ است…..ولی دیر بود . حالا اگر خودشان هم که بخواهند بیایند پایشان به انواع بند ناف آنجا بند است؛ بچه هایشان و انواع کارتهای اعتباری و انواع تعهدات کاری در قبل آنها . وقتی کوتاه، خیلی کوتاه می آیند به نوستالژی های زمان کودکی و نو جوانی می پردازند و خیلی باید “منطقی”رفتار کنیم که در هر دورهمی فامیلی ، بحث شیرین و بدون نتیجه جهان وطنی راچاشنی دیدارمان کنیم . ای کاش بچه هایمان حد اقل “آن جا ” خوشحال بودند و آسوده زندگی می کردند…..چگونه می شود درحالی که چراغ همه مان در این خانه می سوزد؟

  11. جغرافیای خانه کجاست؟
    جغرافیای خانه‌ی من آن جایی‌ست که در آن زندگی می‌کنم، بعلاوه‌ی آینه‌ی بزرگی‌ بالای سرم، در آسمانی که من روی زمینش هستم. در این آینه‌ی بزرگ، من، مادرم را می‌بینم. تصویر پدرم، برادرم، پسر کوچک خواهرم، حتی دوستانم همه در این آینه منعکس می‌شود. وقتی با تلفن حرف می‌زنم و قصه‌های آن سوی سیم‌های سرد را می‌شنوم، همه در این آینه تصویرهای متحرک یا ثابت می‌سازند. برای من خیلی فرقی نمی‌کند کجا زندگی کنم. من همیشه در یک «خانه» زندگی کرده‌ام. اگر این خانه، خانه‌ی پدری بوده یا ساختمانی کوچک به قدر نشست و برخاست فقط دو نفر، برای من خانه بوده. هرچند که همیشه خودم را در هر خانه‌ای موقت دانسته‌ام، اما آینه‌ی بالای سرم را با خودم داشته‌ام. خانه‌ی من همانقدر که در آن بتوانم تصور کنم فلانی از خواب بیدار شده یا حالا سر کار رفته، یا حالا ناهار می‌خورد، برایم امن و راحت است. خانه‌ی من همانقدر که بدانم می‌توانم چیزی را، هرچه که باشد، هرگوشه‌ی آن بگذارم یا می‌توانم غذایم را نیم‌خورده تا هر وقت بخواهم کنار دستم نگه دارم و جمع نکنم، کافی‌ست. من در چهار دیوار اتاقم، تا وقتی که آینه‌ی بالای سرم پر باشد، احساس غربت نمی‌کنم. اما وقتی دو هفته‌‌ی تمام با مادرم حرف نزده باشم یا جواب پیغامی نگرفته باشم، آینه‌ام خالی می‌شود و شیشه‌اش موج برمی‌دارد و دلم تنگ می‌شود.
    اما حس غربت فقط این نیست. احساس غربت درست زمانی برای من اتفاق افتاد که مادرم دیگر من را نمی‌شناخت. توقع دیگری ازش داشتم و او هم از من توقع دیگر بودنی داشت. رفتارهایش را نمی‌فهمیدم و او هم من را نمی‌فهمید. نمی‌شد با هم بحث کنیم، و نمی‌شد همدیگر را بپذیریم. شاید همان وقت نوستالژی هم بوجود آمد. آن وقت یک عالم چیز بود که در من خاطراتی را زنده می‌کرد. از وقتی با مادرم غریبه شدم، ترانه‌هایی که تمام کودکی‌ام با صدای او شنیده بودم، برایم نوستالژی شدند. از وقتی که رفتم به خانه‌ی کودکی‌هایم و دیدم در غیاب من کابینت‌ها عوض شده‌اند و پرده‌ها نو شده‌اند و کلی رنگ و دکوراسیون خانه تغییر کرده، ملافه‌های قدیمی، یک تابلوی خاک گرفته یا یک مهره‌ی شطرنج برای من شد نوستالژی.
    قبول دارم که من تغییر می‌کنم. اما تغییری که من می‌کنم برای من نوستالژی نمی‌سازد. تغییرات دیگران در آینه‌ی بزرگ من، در دل من، تراژدی می‌سازد. من عوض می‌شوم اما این عوض شدن را فقط کسانی درک می‌کنند که با من روزگار گذرانده باشند. دیگران فقط بیشتر و بیشتر غریبه می‌شوند.
    من فکر می‌کنم بحث غریبه شدن و نوستالژی‌ها ربطی به محل زندگی ندارند. می‌شود در اتاق شخصی، در خانه‌ی پدری هم اتفاق بیفتد. اما وقتی آدم دور می‌شود و دیرتر به چشم خودش همه چیز را می‌بیند، نمی‌تواند خودش را با تغییرات تدریجی وفق بدهد و هر تغییر کوچکی، می‌شود ضربه‌ای بزرگ.

  12. شهلا جان. تحلیل عمیقی بود که از تو انتظار میرفت. دور از خانه ها حس میکنند از خانه کنده شده اند، جدا و معلقند، اما تو نشان دادی که از ما ، که در خانه ایم، یا به نوعی خودمان همان خانه ایم، کندن ــــــــــ نه فقط از ما کنده شدن ـــــــــــــــ به غربت رفتن خود خانه است. این همان «گم کردن چهار حد خویش» است، که عطار میگوید، یا همانیست که از شاملو خوانده ایم.
    در این چند کامنت هم توصیف بود و هم تحلیل. اول هرچه از این مقوله داریم میریزیم بیرون. تا برسیم به ریشه های غربت زدگی یا حس غربت. چشم به راهیم.

  13. تجربه‌ی من «در غربت» است و نه «با غربت». نه به این خاطر که ازنظر مکانی در غربت زندگی می‌کنم، بلکه به این خاطر که غربت، مثل یک حس دائم، همیشه با من است. «با غربت» حس تمام شدن غربت را می‌دهد. مثل تجربه‌ی یک نفر با یک بیماری، با افسردگی، با ورزش، که چیزی است اتفاق افتاده در گذشته – تمام شده. غربت من، یک حس پایدار است. غربت حال است. غربت تمام شده نیست. غربتی هست که از لابه‌لای اتفاقات ساده روزمره، هرروز، خودش را نشان من می‌دهد. از نادانیم در روزمرگی‌های اینجا، تا وقتی که از صفحه کامپیوترم، گوشه‌ای از خانه را می‌بینم. برای همین «در غربت» هستم.

    حرف خانه اما چیز دیگریست. خانه، یک مکان نیست. بعضی مکان‌ها خانه‌اند و بعضی جاها خانه‌تر. خانه، برای من، جای آرامش است. جایی که اگر از سفر به آن برگردم خوشحال می‌شوم، خواه سفر دو روزه کاری باشد، خواه برگشت به خانه پدری. گرچه دومی همیشه برای من «خانه‌تر» می‌ماند.

  14. شقایق جان، «خانه» را بیشتر تحلیل کن. و همین طور با غربت و در غربت را. تحلیل و تعمق در خود از راه های شناخت غربت است ، منظورم شناخت گزندگی غربت و آرامش سوزی آن است.
    این شعر از تاگور به یادم آمد ، از کتاب «ماه نو و مرغان آواره» :
    قطره های باران
    بوسه بر خاک می زدند
    وبه نجوا می گفتند:
    «مادر ما بچه های غربت کشیده ی تواییم
    که از آسمان
    به آغوش تو
    برگشته ایم.» (شعر ۱۶۰)

  15. نفیسه جان. ممنون. کار را تمام شده ندان. بنویس و باز هم بنویس.
    راستی دوستان. اگر از غربت دیگران هم می دانید بنویسید. یعنی تجربنه های غربت کشیده های دیگری که شما از آن ها شنیده اید. همین طور شعری یا نثری. یا حتا آن عبارت گلکی یا مازندرانی «چماز ِ بو، پیلم ِ بو.»

  16. جناب پاشایی نازنین
    در مورد تجربه ی دوستانم دو مورد رو همین هفته ای که گذشت از دو نفرشون شنیدم . یکی میگفت : “دلم برای دیدن نور پنچره ها از تو خیابون تنگ شده! تا حالا فکر می کردید یک جایی باشید که نور پشت پنجره تو شب نداشته باشه؟! باورتون نمیشه ولی همین الان دارم از خودم می پرسم که واقعاً نداره؟! یا من ندیدم، یا اون گرمای پنجره های ما رو نداره… !؟ ”
    یا دیگری که میگفت دلش برای بوها ی آشنا تنگ شده و هیچ بویی توی اون سرزمینی که هست براش آشنا نیست حتی بوی خاک تازه باران خورده .
    به حرفهاشون که فکر میکنم میبینم خیلی باید حس رنج عظیم تری باشه از رنج منی که حداقل این فضا ها و بو ها رو دارم و کافیه اراده کنم تا برم دریا و جنگل های شمال یا جنوب رو بو بکشم و لذت ببرم . محرومیت ازین لذت ها خیلی باید سخت باشه .
    من دو تا دو بیتی از باباطاهر رو که خیلی دوسش دارم اینجا میارم که با دومی خیلی همذات پنداری میکنم :

    به دل چون یادم از بوم و بر آیو
    سرشکم بیخود از چشم تر آیو
    از آن ترسم من برگشته دوران
    که عمرم در غریبی بر سر آیو

    مو آن محنت کش حسرت نصیبم
    که در هر ملک و هر شهری غریبم
    مبو روزی که آیی بر سر من
    بوینی مرده از هجر حبیبم

    ممنون از شما که هستید . ( در ضمن من اون عبارت مازندرانی رو متوجه نشدم میشه بدونم معنی اش چی میشه؟) بازم ممنون .

  17. شعر تاگور خیلی زیبا بود و منو یاد این بیت از مولوی انداخت :
    دل چو شبنم ما را به بحر بازرسان ، که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم

  18. لیلا جان ممنون. این عبارت دنباله هم دارد که منتظریم از دوستان که هر کی که میدونه یا شنیده برامون بنویسه. اما لفظن یعنی «بوی چماز ـــــــ که چماز chemaaz همان سرخس است (درواقع سرخس همان چمازست) ـــــــ و بوی پَیلم peilem / palem _____ که همان آفطی است ___ اولی چندان بوی بدی ندارد و دومی سخت بد بو است. (اگر از دوستان یکی عکسی یا طرحی از این دو اینجا ضمیمه کنه ممنون میشم. ) حالا کی بوده یا چی بوده که این هر دو بو را دوست داشته که میگه «مه جان و دل ره خوش بمو» این هم برای دوستی که بوی خاک باران خورده را آرزو میکرد.
    راستی چرا فقط دخترا می نویسند؟ پسرا خجالت میکشین؟ قدم اول درمان یا جلوگیری از مزمن شدن غربت زدگی اینست که آن را بگوییم. دوم تحلیلش کنیم. و مراحل بعدی.
    چرا پیشنهادی نمیدین؟ که چه کنیم و چه نکنیم برای غنای بیشتر این بحث. می توانید به هم جواب بدهید. از هم سوال کنید. اگر یکی کاری کرده که از غربت زدگی به به غربت زدودگی رسیده به ما هم بگه. و خیلی حرفهای دیگر. شاید فعلن بهترین کار همین باشه که شما از غربت زدگی بگویید که با غربت چه می کنید.

  19. آقای پاشایی عزیزم
    برای شما ساده‌ست بحث رو پیش ببرید ولی برای من اصلن ساده نیست. هر یک کلمه که اینجا نوشته می‌شه بمبی رو درونم منفجر می‌کنه. شاید این نشونه‌ی غربت‌زدگی باشه که هنوز زدوده نشده…
    شانس من این بود که به غربت کم کم عادت کردم. اول مشهد را ترک کردم. بعد فقط پنج ماه خارج از ایران بودم. بار بعد شش ماه، بعد یکسال بیشتر، و حالا دیگه معلوم نیست کی برگردم… شاید اصلن دووم نمیاوردم اگه از روز اول کنده شده بودم.
    کاری که من با خودم کردم، مشغول نگه داشتن خودم بود. یک وقتی ترجمه می‌کردم و از این طرق ارتباطم رو با دوستانی که زندگیم بهشون بسته بود حفظ می‌کردم. بعدتر، وقتی همه رویاهام رو از دست دادم، چیزی که بهم کمک کرد، دوست شدن با مادرم بود. سعی کردم این غریبگی بزرگ رو کمتر کنم و بهش نزدیک‌تر بشم. درکش کنم، عصبانیتش رو بفهمم و مهمتر اینکه باهاش حرف بزنم. خیلی کمکم کرد. تا وقتی که سعی می‌کردم بگم همه چی مرتبه و هیچ اشکالی نیست و هیچ مشکلی با من نیست، واقعن همه چی سخت می‌گذشت. اما همیشه به محضی که مشکل رو قبول می‌کنم، همه چیز ساده‌تر می‌شه و خودم هم آروم‌تر می‌شم. مشکل من این بود که دور بودم و مادرم از این دوری عصبانی بود و من خودم واقعن نمی‌دونستم که ترجیح می‌دم دور باشم یا به اون خونه برگردم… هنوزم نمی‌دونم.

  20. نفیسه جان. فکر می کنی کدام عوامل یا عناصر در ساختار غربت زدگی نقش مهمتری دارند؟ مثلن مکان، زمان، زبان، تنهایی، حس بعد مکانی یا دوری ، جدا بودن … ترکیب بعضی از این ها با بعضی دیگر، نقش دیگرانی که با تو هستند، یا در این یا آن شرایط بعضیها نقش پررنگتری پیدا می کنند …

    • برای من از همه بیشتر احساس جدایی و بریدگی، غربت است، بعلاوه‌ی تفاوت‌های فردی. من اولین بار وقتی دچار حس غربت زدگی شدم که از مشهد رفتم تهران. برای من تهران دنیای دیگری بود. خانه‌مان تلفن نداشت. روزها می‌ترسیدم از خانه بیرون بروم و با مردم کوچه هم غریبه بودم. بعدتر باز وقتی خارج از ایران تلفن نداشتم، وقتی آخر هفته منتظر تماس مامانم می‌شدم و تقریبن همیشه آخرین لحظه تلفن می‌زد و می‌گفت فراموش کرده بوده یا پیشتر به فکر خرید کارت تلفن نبوده، آن حس «از دل برود هر آنکه از دیده برفت»، بیش از هرچیز من را با دنیایی که در آن بودم غریبه می‌کرد. وقتی اخبار را از من مخفی می‌کنند که یا دهن لقی نکنم توی فیس بوک و یا از راه دور نگرن نشوم، عملن من را بیشتر غریبه می‌کند. گذشته از این همیشه مشکلات ناخواسته‌ی دیگری هم هست: نامه‌هایی که نمی‌رسند یا تماس‌هایی که برقرار نمی‌شوند. همین که شوق و انتظار آدم را نابود می‌کنند، اما عملن آدم را از دنیایی که دلش می‌خواهد به آن وابسته بماند، می‌کند. دوره‌هایی که من در آنها تلفن و اینترنت داشته‌ام، یا مثلن آنقدر پول داشته‌ام که نگران پول تلفن نباشم، کمتر دلتنگ شده‌ام و این غربت کمتر آزار دهنده بوده.
      برای من دیگران همین قدر که من را بپذیرند کافی‌ست. با خیلی از دوستان ایرانی شاید احساس غریبگی بیشتر کنم تا دوستان خارجی. هرچند با خارجی‌ها تفاوت‌های فرهنگی خیلی زیاد است و آدم را در دوستی مایوس می‌کند اما این تفاوت‌های فرهنگی و درک‌های متفاوت بین ایرانی‌ها هم کم نیست و نمی‌تواند ملاک باشد. زبان در همین راستا نقش پیدا می‌کند. وقتی زبان دیگری را نمی‌فهمیم یا نمی‌توانیم چیزی را توضیح بدهیم، مایوس می‌شویم. در ارتباط با دوستان ایرانی زبان متفاوت همان درک متفاوت است. برای من که پیمان پریروز می‌‌گفت فارسی هم خیلی پیچیده حرف می‌زنم و منظورم خیلی سخت درک می‌شود (؟) خیلی وقت‌ها یاس شدید پیش می‌آید وقتی سعی می‌کنم به سختی چیزی را برای کسی توضیح بدهم و بعد متوجه می‌شوم طرف منظورم را نفهمیده. یا برای من همه چیز واضح بوده و برای او پیچیده. برای من اینکه نتوانم به زبان طرف مقابلم حرف بزنم تقریبن همیشه مقبول‌تر بوده تا اینکه به زبان خودم نتوانم درست توضیح بدهم.
      دوری مساله‌ی دیگری‌ست که کم اهمیت نیست. من همیشه دوستان خوبی داشته‌ام که هرکار ایران داشته باشم برایم انجام می‌دهند، اما مدت‌هاست که دیگر برنامه زندگی‌ام را طوری چیده‌ام که نیاز به کمک کسی نداشته باشم یا بی‌خیال کارها می‌شوم. دیگران وقتی هستی و تو را می‌بینند خیلی ساده‌تر ارتباط برقرار می‌کنند تا وقتی نیستی. یا مثلن وقتی هستی و کسی قرار است کاری برایت انجام بدهد می‌توانی روزی دوبار تلفن بزنی تا کار انجام شود، اما وقتی نیستی، تمام است. کسی برایت هیچ چیز را توضیح نمی‌دهد یا خودش را مسوول تو نمی‌داند.
      همین مشکل وقتی قرار است برای کسی کاری انجام بدهی هم هست. اگر کار انجام بشود، طرف را پیدا نمی‌کنی خبر بدهی و اگر انجام نشود هیچ طور نمی‌توانی توضیح بدهی.
      ادامه همین مطلب، عدم درک دیگران از موقعیتی که داری هم هست. مثلن فکر می‌کنند تو آنجا می‌توانی فلان کار را بکنی، مثلن می‌توانی برایشان کار پیدا کنی یا در دانشگاه ثبت نامشان کنی یا هرچیز دیگر و وقتی نمی‌توانی، می‌گذارند به حساب نخواستنت. حرفی که من اوایل می‌زدم این بود که خب من سعی می‌کنم دنیای شما را بشناسم، دست کم اینکه من مدتی در دنیای شما زندگی کرده‌ام. شما هم لطفن سعی کنید دنیای من را بشناسید. من توقع ندارم کسی بتواند درست موقعیت من را درک کند، اما یک قدری می‌شود به این مسایل فکر کرد. مثالی که من گاهی زده‌ان این بوده که تصور کن مثلن از مشهد بروی اصفهان زندگی کنی. ما هیچ آشنایی اصفهان نداریم. فکر کن چقدر سخت است هیچ کس نباشد و بخواهی دنبال خانه بگردی و روزهایت را بگذرانی. یا مثلن تصور کن لال باشی. تصور کن کودک شش ماهه باشی. هیچ کس این چیزها را نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد. برای هیچ کس مهم نیست. و البته توقع زیادی هم نیست. اما این چیزها آدم را خسته می‌کند. من هم قطعن دیگران را زیاد خسته کرده‌ام، ادعایی ندارم. آدم بهرحال موقعیتی که در آن نیست را نمی‌فهمد و حتی اگر تجربه‌اش کرده باشد، باز فراموش می‌کند.
      یک مورد دیگر که در دل موارد دیگر بوده، این است که وقتی می‌روی، آنها که با تو نیامده‌اند طوری رفتار می‌کنند که انگار تمام شده‌ای. خیلی انرژی می‌برد اینکه بتوانی دوباره حضور خودت را بهشان ثابت کنی. از طرف تو ممکن است حتی دروغ هم بگویند به این خیال که کی می‌فهمد. او که نیست. اما تو هستی. وجود داری و حس می‌کنی داری با همان آدم‌ها زندگی می‌کنی و کسی تو را نمی‌بیند و یا ترجیح می‌دهند ندیده‌ات بگیرند. بعد اگر با این یاس بروی و کنار آدم‌هایی بمانی که تو را می‌بینند، وامصیبتاست که چرا گذشته‌ات را فراموش کرده‌ای. ارتباطی که من گفتم سعی کرده‌ام با مامانم برقرار کنم دقیقن همین بود که سعی کردم خودم را بهش معرفی کنم و بفهمانم که هنوز وجود دارم.
      من زیاد حرف می‌زنم و زیاد توضیح می‌دهم. هرجا لازم بود یکی «بس» اعلام کند لطفن.
      همیشه هم باید در ادامه هر بحثی آقای پاشایی را بغل گرقت و تشکر کرد. مرسی از حضور پدرانه‌تون.

  21. پلهم یا پهلم به گویش محلی ( pahlem ): گیاهی ست دارویی ودارای میوه های سمی .

    • نمی‌دونستم اینا سمی‌ان. فک کنم اینجا زیاد دیدم ؛)

  22. “چماز”: در زبان مازنی معنی‌ گیأه سرخس را می‌دهد. این گیأه در فصل بهار در همه جای استان مازندران بفراوانی میروید.ضمنا نام “چماز” پیشوند بسیاری از روستاهای مازندران است. برای نمونه “چمازکتی”، “چمازکلأه” …. منبع : لغت نامه دهخدا
    چماز

    • بهمن عزیز
      میان این همه گل و گیاه از پلم حرف زده ای که دلتنگی استاد و دیگران را رقم زده است .علتش را نمی دانم. دیگر اینکه بجای آن عکس زیبا ی پلم ،کاش در فرصتی مناسب نقاشی های زیبای آبرنگ خودت (که من آنها را به غنیمت گرفته ام) را بتوان به نمایش گذاشت

    • سلام دایی بهمن عزیزمان
      پلم و سرخس عقابی یا کرف (نوعی چماز) از گیاهان زیر اشکوب جنگل های شمال ایران می باشند. این گیاهان پراکندگی وسیع تر از کشور ایران دارند. جهت دستیابی به اطلاعات بیشتر دانستن نام علمی گیاهان می تواند کارساز باشد:
      نام علمی پلم: Sambucus ebulus L.
      نام علمی چماز Pteridium aquilinum (L.) Kuhn.

      • اقای صفاییان.خانم شکری. مریم ونصرت عزیز بلاخره نگفتید پلم چی شد کجارفت؟

        • دلواپس نباش. گفتم که رفتم جنگل تا دلت بخواد چماز بود و خصوصن پلم. هیچ جا نرفت. چماز ِ بو، پیلم بو. اما کسی نگفت که این عبارت را شنیده و در چه موقعیتی شنیده . لطفن .

  23. با سپاس از دایی بهمن. خوبست که عکس چماز را هم داشته باشیم. امیدوارم صاحب نظرهای مازندرانی درباره ی «کتی» یا «کوُتی» و همین طور «کِلا» یا به فارسی »کَلا» در این نمونه ها بنویسند. اولین پیشنهادم این است که دوستان همت کنند و هر چقدر نامهای همراه با کتی یا کوتی می شناسند برای ما بفرستند با ذکر تلفظ دقیق و محل دقیق هر یک از آنها. آیا باستان شناسان در مورد این کوتی ها مطالعه کرده اند؟

  24. آقای پاشایی عزیز!
    غربت‌زدودگی یک راه حل ساده دارد که آن را نسترن‌جان با شهامت انجام داد. غیر از این عادت کردن به محیط جدید است که بستگی به میزان سازگاری آدم‌ها دارد. البته آنان که سازگارترند، خوشحال‌تر خواهند بود.

  25. پلهم دارای برگهای داروییست . برای تسکین گزش و فروکش کردن ورم و آماس مفید است . به یاد دارم در کودکی ، وقتی دستمان را به گزنه (گیاهی که خارهای بسیار ریزی بر روی برگهایش دارد ) می زدیم ، توصیه می کردند که برگ پلهم را روی محل گزش بمالیم . واقعا هم مداوا می شد . البته میوه آن که سیاه رنگ است سمی است .امیدوارم آقای دکتر صفائیان و سرکار خانم دکتر شکری که در این مورد صاحب نظرند ، دوستان را از نظرات خود بهرهمند نمایند.

  26. ان سالها-سالهای نوجوانی و جوانی -تنها تفریحگاه شهرما-ساری-خیابان انقلاب فعلی و سبزه میدون بود. هروقت حوصله مون سرمیرفت یا باکسی قرار داشتیم راه میافتادیم طرف خیابان انقلاب . صدها دوست واشنا میدیدیم سلام سلام سلام……… . این تکرار میشددر هرگزکردن خیابان. دوست ساده دلی داشتم از اهالی بندر ترکمن بقصد کاری امده بودساری.روزی شریک خیابان گردی مان شد بادیدن اینهمه ادم گه منو میشناسن وبا من سلام وعلیک میکنن گفت : فلانی چرا کاندیدای نمایندگی مجلس نمیشی؟ حالا تمام شهر هم بگردی دریغ از سلامی. حتی کوچه های خاطره هم گم شده. دبستانی که میرفتم بصورت خرابه رها شده.حیاطش جایی که با همسالهایم بازی میکردیم ÷ارکینگ ماشینهای اهل محل.دبیرستانهایی که میرفتم یگیش را ازبیخ و.بن برکندند وجایش زمینی صاف واسفالت جلوی چشم ادمیزاد گذاشتن انگار نه خانی امد و نه خانی رفت.اون یبکی هم شده دبیرستان دخترانه. دیگه صدای نره غولهای تازه بالغ ازون درنمیاد راستی نمیشهانجمن سارویهای مقیم ساری راه بیاندزیم؟

    • حیف شد. من ساروی مقیم دارابکلا هستم. پس نوجوانی و جوانیت را گم کردی؟ منم که گاهی میام شهر از خودم می پرسم پس ساروی ها کجا هستند؟ البته من سن و سالهای خودم را می گویم. پس تو هم با ما میخونی : چماز بو، پیلم بو. گفتم پیلم یا پلم (با تشکر از دایی بهمن و اون توضیح خوبش.) من حتا تو ده هم پیلم نمی بینم. سرکار مریم خانم و جناب دکتر صفاییان محبت کنند و ما را روشن کنند که چرا دیگر پلم نمی بینیم. هیچ وقت فکر میکردیم غیاب پیلم برامون مساله بشه؟ نوستالژی پلم.

      • آقای پاشایی عزیز
        از نوستالژیت برای پلم گفته بودی، به احترام هر دوی شما کلاه از سر برمی دارم .
        …..
        اما یک بوم شناس گمنام دلتنگی اش را چنین به آقطی تشبیه کرده است. انگاربارها آقطی را خورده واز عبوس بودن آقطی و بوی بد آن خبر داشته و می دانسته است که در شهرکه زمانی جنگل بوده است جایی برای پلم نیست. .. شاعر نمی دانسته است روزی مردی طبیعت دوست دلش برای پلم تنگ می شود. مختصری از آن این چنین است:
        مثل یک آقطی تلخ و عبوس
        شهر از نفرت من سرشاراست
        جاده از بوی تنم دلتنگ است
        و لگد های هزاران عابر
        درسراشیبی لغزان تنم

        — با سلامی در انتهای کلام

      • سلام آقای پاشایی عزیزمان
        پلم و چماز جدا مانده از زیستگاهشان (جنگل های شمال) برای مردم ایران خاطره جنگل های زیبا و سخاوتمند جنگل های شمال را زنده می کند.
        به هر حال در حضور و عدم حضور هر گیاه رمز و رازی نهفته است که بیان آن در این مختصر نمی گنجد.

        • اگر این طورست که اون بیچاره پلم هم از یار و دیارش (زیستگاه های شمال) رانده شده و غریب است، پس اونم نوستالژی گرفته و اسیر غربته. راستی حالا پلم کجاست، که اینجا نیست؟ هر غریبی هر جا باشه یک جایی هست. اما این چی؟ حتا اگر غریب خاک باشه باز یک جایی هست. حالا اون گنجیشکی که می خواد بخونه : «چماز بو، پیلم بو / مه جان دل خوش بمو» چی باید بخونه؟ یا اون شاعر که در کامنت صفاییان عزیز آمده؟ خوشحال میشیم اگر به ما بگین، هر قدر مفصل، که چرا این گیاهان از بین رفتند. می توانید این را در صفحه ی اکولوژی که قولش را به بامداد ساری داده اید ، بنویسید. چشم به راهیم و امیدوار.

          • مریم جان. بعد از ظهر زدم جنگل به تماشای پلم و چماز. سه ساعتی تو جنگل گشتم و از دیدن آن همه پلم خوشحال شدم. هیچ وقت تو زندگی فکر نمی کردم که از دیدن پلم با آن شکوفههایش خوشحال بشوم.

  27. حالا که اینجا قرار است به غربت زدودگی هم برسیم، یک مساله‌ی خیلی مهم عادت کردت به توالت فرنگی‌ست. برای خود من از سخت‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام بوده. بعد از سه سال هنوز عادت نکرده بودم. بعد با خودم فکر کردم اینطوری اصلن زندگی ممکن نیست. آدم روزی چندبار می‌رود توالت؟ روزی ده بار و فکرش را بکنید که روزی ده بار آدم سرخورده و غمگین بشود از اینکه من اینجا غریبه‌ام. اینجا هیچ چیز خوب نیست.
    از وقتی تصمیم گرفتم به خودم کمتر سخت بگیرم و خودم را به توالت فرنگی عادت بدهم، کلی مشکلات غربت زدگی‌ام کمتر شد و کمتر غصه می‌خوردم.

  28. سلام….غربت..غربت زدگی..دلتنگی..جایی که دلت واسه درختا و کوچه ها و بوی محلتون تنگ میشه..جایی که وقتی گذرت به ترمینال میفته و راننده اتوبوسا اسم شهرتو صدا میزنن..فومن ۲نفر…اونموقع ست که میفهمی دلتنگی یعنی چی..

    • پیام جان ممنون از پیامت. تو دلتنگی و غربت و غربت زدگی را یکی میدونی؟
      می خواهم یکی دوتا پیام دیگه هم به نفیسه و شقایق و انا … بفرستم. تلاش کنیم عناصر یا غربت و غربت زدگی را تجزیه کنیم. این اولین قدم است بعد از توصیف غربت. عناصر را پیشتر گفتم، که البته تمام شان نیست.
      شثایق جان، مفهوم «خانه ی پدری» را تحلیل کن.
      ممنون از همه. در بحث خوانش شعر شاملو هم شرکت کنید . شاید بعضی نکات آنجا هم روشن بشود.

  29. با سلامی دوباره و با تشکر از سایت خوبتون…منبع ای سه تا تقریبا از یه جا و اونم بیشتر تو فاصله مکانی اتفاق میفته..اما آدم ممکنه از کسی دور نباشه اما دلتنگ باشه مثلا کسی که دوستش داریم پیشش باشه اما چون در آینده نزدیک میخواد مسافرت بره دلتنگس بشه با اینکه پیششه..غربت:آدم ممکنه تو خونه خودش هم بعضی اوقات احساس غربت کنه…غربت زدگی:ناشی از دوری از زادگاه و مشکلاتی که تو این فاصله ایجاد شه پیش میاد……………..اما نتیجه اینکه آدم تو غربت هم ممکنهدلتنگ و هم غربت زده شه اما تو دلتنگیش دچار غربت و غربت زدگی نمیشه…………………………

    • با آن «فومن دو نفر»ت حال کردم. منو پرت کرد ۵۴ سال پیش. سال ۳۸ بود. چند ماهی بود که دانشجو شده بودم و گویا ندانسته دلتنگ یار و دیار بودم. ما آن موقع‌ها همیشه با قطار سفر می کردیم. چون خانواده ی پدری من تهرانی بودند من از بچگی تابستانها را می رفتم تهران. نه من آنجا احساس غریبگی میکردم و نه تهران برای من غریبه بود. القصه، یک روز داشتم از چراغ گاز رد میشدم____ چراغ گاز خیابانی است که از جنوب شرقی توپخونه وارد میدون میشه ____ گاراژهای آنجا ایستگاه ماشینهای مازندران هم بود. از جلو یکی از گاراژها رد میشدم که یکی داد زد: ساری یک نفر. نفهمیدم چی شد. ۹ تومن دادم و سوار شدم. گور بابای کلاس و دانشکده.

  30. برام از خاطره سنگری بساز، بید بی ریشه رو شن باد میبره

    نسل بی گذشته رو خاک غریب ، مثل شخم کهنه از یاد میبره

    می خوام از باغچه سبز امروزم ، سبد خاطره هامو پر کنم

    می خوام از عطر دوباره گم شدن شهر سالخوردگی هامو پر کنم

    کوچه ها و خونه ها ، محله ها ، اینجا دفترچه های بی خاطره ان

    کوچه ها و خونه ها ، محله ها ، اینجا دفترچه های بی خاطره ان

    پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست

    همگریز غربتم زاد گاه من کجاست

    ( ایرج جنتی عطائی)

  31. داریوش جان. انتخاب خوبی بود. به گمانم سطر اول یه چیزیش کمه؟ خوشحالیم که به ما پیوستی.

  32. سلام آقای پاشایی،
    خانه من در غربت، قلمرویی از من در غربته که با تعصب به شکل خانه در وطن نگهداری میشه، وسایلش و حسش همه ایرانی هست، جاییهکه من با صدای بلند به اخبار ایران گوش میدم، با صدای بلند به موسقی ایرانی گوش میدم، غذای ایرانی درست میکنم، چایی می خورم و با خانوادم و دوستان ایرانیم با زبان فارسی بلند چت میکنم و حرف میزنم.
    تجربه من در غربت ،بیشتر تجربه ام در بیرون از خانه در غربت هست ، تلاشم برای یادگیری قوانین زندگی روزمره در غربته، برای جا انداختن خودم در جایی که به نظر غریبه میام، دلتنگی ام برای جایی یه که غریبه نباشم، مقایسه بی پایان بین کشور جدید با وطنه و افسوس و چراهای بی جواب که اگر اینا رو داشتیم چی میشد؟! علاقه بیشترم به زبان فارسی، شعر و ادبیات فارسی،موسیقی فارسی، معنای فارسی و همه چیز فارسی یه. تجربه من در غربت هنوز به تجربه من با غربت تبدیل نشده. و مطمئن نیستم که آیا هیچ وقت تبدیل میشه به تجربه با غربت یا اینکه هر روز به یک شکل جدید از تجربه در غربت درمیاد.

  33. ممنون لادن جان. از شقایق خواسته بودم که «خانه ی پدری» را تحلیل کنه. یک تحلیل از تو داریم. گویا شقایق داره اسباب کشی میکنه و فرصت نکرده جواب بده. خوشحالم که به ما پیوستی منتظر نظر دیگران هستیم. وقت داری بیشتر برایمان بنویس.

  34. سلام دوباره
    شرمنده که دیر می‌نویسم. از یک طرف مشغول اسباب‌کشی بودم و از طرف دیگه نوشتن همیشه برای من سخت بوده. جور دیگه بخوام بگم به این راحتی‌ها نوشتنم نمی‌آید.

    گفته بودم خانه پدری برای من خانه‌تر است. این خانه اما مکان خانه پدری نیست. گرچه هنوز خوابهایم در خانه قدیمی کودکی اتفاق می‌افتند، خانه پدری برای من امنیتی هست که پدر و مادر -خانواده- در آن حضور دارند و زندگی می‌کنند، فارغ از مکان مشخص آن. هرچه که هست، خانه پدری نشانه‌هایی از این دلتنگی و آشنایی را در خود و اشیاء خود دارد. مثل دیدن یک قاب عکس آشنا در تصویر اسکایپ یا شنیدن صدای پیغام‌گیر تلفن از راه دور. من از طرفی از دور افتادن از تصویر خانه پدری می‌ترسم و دوست دارم همه چیز به همان شکلی باشد که من ترک کرده‌ام. از طرف دیگر وابستگی به اشیاء قدیمی به نظرم لوس و بی‌معنی است. همین است که هربار تا جایی که می‌توانم حریصانه بازترین منظره اسکایپ را می‌بلعم، تا نکند تغییری باشد و من ندیده باشم!

    اما چرا خانه پدری خانه‌تر است؟ بخشی دلتنگی برای جمع خانواده است، برای همه خاطرات خوش و شاید ناخوش، برای دورهم جمع شدن‌ها و لذت بردن از وجود خانواده، برای حضور پدر، مهربانی مادر. اما بخشی شاید دلتنگی برای آرامش آغوش امن و کودکی بی‌خیال باشد. بی‌خیالی، بدون مسئوولیت جدی بودن، دوست‌داشته‌شدن بی‌قید و شرط و در یک کلام، کودک خانواده بودن فقط در خانه پدری معنی دارد.

    بحث زبان در غربت هم جای خودش را دارد. به قول وبلاگ پیاده‌رو*: «زبان چیز عجیبی‌ست. بزرگترین نقطه ضعف من است در مهاجرت. من فارسی زبان باهوشی هستم و هرچه زبان انگلیسیم بهتر می‌شود بیشتر می‌فهمم چقدر مثل کاست‌های لینگافون درست و صحیح و بی‌روح و بی‌امضا حرف می‌زنم. چقدر فاصله است بین آیدا فارسی زبان و انگلیسی زبان و چه حیف.» …
    «هیچوقت حواسم نبود که با زمان باید زبانم را هم پیرتر کنم. نمی‌شود در سی ساله گی کلمات خام بیست ساله‌گی را استفاده کرد. مثل لباس و رنگ آرایش می‌ماند. بعضی از ما بسته به سن مهاجرت و نوع مهاجرت با بعضی از کلمات آشنا نمیشویم.»

    *
    http://piaderou.com/?p=2067

  35. ممنون شقایق جان. حتمن کامنت لادن را هم خوندی. من هم در جوابت نظرم را می نویسم. اما اول ببینیم دوستان چه می گویند« در ضمن نظرت را نظر نهایی تو نمی دانم.
    یک سوال دارم که از خیلیها پرسیده ام و حالا خیال دارم در سایت ، اول از تو ، میپرسم. چرا فقط دخترا درباره دی تجربه ی با غربت نوشته اند نه پسرا؟ (صد البته پسرا هم میتونن به این سوال جواب بدهند). نسترن میگه پسرا، یعنی همون مردها، شاید خجالت می کشند بگویند درد غربت به جان شان افتاده. . نفیسه هم کمابیش همین نظر را داره . نگفته نماند در تمام ادبیات مردانه ی ما فقط مردها از غربت حرف زده اند.
    آیا غربت زدگی می تونه مسری باشه؟ تا نظر شما چی باشه.

  36. من غربت مکانی رو تجربه نکردم هنوز، اما تنهایی چرا؛ فراوون. به قول یکی که میگفت: بچه که بودیم فکر میکردیم تنهایی یعنی وقتی که هیچکس خونه نیست! به نظر من تنهایی هم نوعی غربته. غربت رو اگه دور افتادگی و جداماندگی معنا کنیم، پس تنهایی هم نوعی غربته. غربتی از جنس دیگر اما که گاه ممکنه در بین دیگران باشی و اما از اونها دور.
    تصادفن امروز به آهنگی برخوردم که شعر اون قسمتی از یکی از شعرهای هوشنگ ابتهاج و آواز اون از علیرضا قربانی است. از لینک زیر میتونید دانلود کنید:
    http://www.facebook.com/l.php?u=http%3A%2F%2Fwww.iransong.com%2Fg.htm%3Fid%3D67593&h=uAQGWSIdv&s=1

  37. دو تا آهنگ شنیدنی دیگه رو هم پیشنهاد میکنم به دوستان همراه که از خانم زیبا شیرازی هست. هر دو این آهنگ ها حال و هوای غربت و نوستالژی دارند. از لینک های زیر میتونید اونها رو دانلود کنید:
    http://www.iransong.com/g.htm?id=7608
    http://www.iransong.com/g.htm?id=37713

  38. دیگر پیامی در جغرافیای من کجاست نمی خوانیم؟ دوستان را چه شد؟ غربت حله؟ اگر به این سادگی بود شاید اینهمه مساله ‌ساز نمیشد. غربت لایه های گوناگون منطبق بر هم دارد. این که ما تا اینجا گفتیم فکر کنم لایه ی اول بود. پیشتر هم گفتم. شناخت این لایه ها و برداشتن آنها و نگاه کردن به آنها آرامشی را که با بودن غربت از دست دادیم به ما برمی گرداند. تجربه ی من که این طور بوده. تا تجربه ی شما چه بوده. چشم به راهیم.

  39. سلام. خیلی دلم میخواد از تجربه ی خودم بگم، گرچه فکر میکنم من هیچوقت احساس غربت نکردم، شوک فرهنگی چرا، افسردگی ناشی از اون کمی، ولی غربت نه. هرچه بیشتر نوشته های دیگران رو درباره ی غربت میخونم بیشتر میبینم که من این حسها رو نداشتم. تایپ فارسی برام سخته، حرفم هم طولانیه، یک کمی وقت میبره تا بنویسم، ولی تا جایی که بتونم زودتر می نویسم. فعلا”.

  40. هر وقت صحبت از غربت و زندگی پر زرق و برق اونطرف با تمام مزیتهاش می شه من یاد این شعر از استاد خسرو فرشید ورد می افتم .
    این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
    آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی طناز سیه چشم چو معشوقه‌ی من نیست
    آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
    در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
    در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
    در پیکر گلهای دلاویز شمیران عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست
    آواره‌ام و خسته و سرگشته و حیران هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
    آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
    من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
    هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
    پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
    هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
    این کوه بلند است ولی نیست دماوند این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
    این شهر عظیم است ولی شهر غریب است این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

  41. سلام و صبح زیبایتان به خیر ؛ امروز از هر روز سر حال تر بیدار شدم و بی اختیار به طرف سایت خوبمون آمدم برای اینکه حس قشنگمو به خورشیدی که با سماجت منو از خواب بیدار کرد بنویسم ….اگه بدونید با چه لبخند شیطنت آمیزی نگاهم میکرد و چه رضایتی داشت .به خورشیدم سلام کردم سلامی چو بوی خوش آشنایی …..و شاکراز اینکه اونقدر وضع مالی خوبی نداشتم که امروز چشمامومثلن تو لندن باز کنم که اخم خورشیدشونو با ده من عسل هم نمیشه شیرین کرد . منٍ عاشق نمیتونم جای دیگه ای از این دنیازندگی کنم .من نیاز دارم که بگم دوستتون دارم و به من بگن که دوستم دارند .آقای پاشایی نازنین ، درسته که به خاطر مسئولیت های جورواجور, شما و ناهید خانم عزیز رو کم می بینم ولی امنیت خیال دارم که نزدیکم هستید و هر وقت که اجازه بفرمایید میتونم برای دیدارتون بیام .البته داستان مهاجرت داستان پیچیده ایست که من چشم به راه نظر کارشناسانه در موردش هستم و مسلمن آن طور نبوده که همه به خاطرتحمل نکردن نابسامانی های اجتماعی رفته باشن ولی باز هم رفتن رو نمی فهمم .من خیلی خیلی امیدوارم یه روز به همین زودیا بیشتر پرنده های مهاجرمون بر میگردن و به قول مرد بزرگ مهربانی دست دوستی را خواهد گرفت . آیا زیادی رومانتیکم ؟

  42. سلام شهلا جان
    امیدواریم که همه روز خوش و خرم باشی. حلا که بیدار شدی تا دیر نشده در کلاس خوانش که مقدماتش را به اختصار نوشتم شرکت و ما را از دیدگاه های خوبت که کارآزموده هم هست با خبر کن. به امید برداشت های عمیق و دقیق تو.

  43. تقریبن همه پیغام‌ها رو خوندم.
    وقتی مطلب درمورد «فومن دو نفر» رو خوندم یاد خودم افتادم که یه مسیز طولانی رو با اتوبوس از خونه می‌رفتم دانشگاه. وسط راه بعضی اتوبوس‌ها راهشون رو کج می‌کردن و می‌رفتن فرودگاه. روزی یکی دو بار از اونجا رد می‌شدم و هربار با خودم فکر می‌کردم که ببین خونه چقدر نزدیکه. میشه همینجا هواپیما سوار شد و رفت رسید اونجا. اما ممکن نیست. این «ممکن نیست» زمینه‌ی ثابت غربت و دلتنگی و تنهایی و همه چیزه.

  44. فکر کنم از این مطلب کلی گذشته ولی من الان داشتم بعضی هاش رو می خوندم.. به چماز رسیدم … این چماز یا همون سرخس ها رو، خشکشون رو، روی دیوار خونه های روستایی زیاد دیدم… دیوار هم که به گلکی بعضی ها می گن ((کت یا کد)) دقیق نمی دونم .. حالا این چمازکتی یعنی دهی که رو دیواراش چماز داره؟؟؟؟ بعد فکر کردم پس پنبه زار کتی چی؟؟؟

  45. نازلی جان. کتی یا کوتی kuti ــــــ با تلفظهای متفاوت ـــــ احتماللن به معنی تپه و تل و خاکپشته و مانند اینها ست. کوه هم باید از نظر لغوی از همین خانواده باشد. kuta را در سنسکریت به همین معنی و همین کاربرد داریم. اینها به احتمال زیاد تل خاکسپاری اند. گنج کنها بهتر از ما این را می دانند. کوتی ها احتمالن شکلهای اولیه ی سازه یی است که در دوره های بعدی به شکل استوپه در هند و بعدها هم به شکل بقاع می بینیم. دقت کنید که معمولن یکی یا چندتا از این ها در مازندران وسط یک دشت به چشم می خورند. صاحبنظران باستانشناسی مازندران اگر ما را راهنمایی کنند ممنون می شویم.

  46. ممنون آقای پاشایی. مرسی از اطلاعات خوبی که دادید.

  47. درود و احترام جناب « ع ، پاشایی » ارجمند
    مفهوم ” با ” در جملهٔ (تجربهٔ من با غربت ) یعنی همراه با غربت…درکنار یکدیگر
    مفهوم ” در “درجملهٔ(تجربه من در غربت) یعنی در غربت بودن و زندگی کردن
    استنباط من اینست …تا نظر شما و دوستان چه باشد…سپاس

    ناگفته نماند : سالیان متمادی است غربت نشینم .

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2018 تمام حقوق محفوظ است.