شعر «هجرانی» احمد شاملو

در ارتباط با‫:‬ , ,

هجرانی

احمد شاملو

 

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را
                                                   من ــ

اگر این آفتاب
               هم آن مشعلِ کال است
                                            بی‌شبنم و بی‌شفق
که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.

 

چه هنگام می‌زیسته‌ام،
کدام بالیدن و کاستن را
                            من
که آسمانِ خودم
چترِ سرم نیست؟ ــ

 

آسمانی از فیروزه‌ی نیشابور
با رگه‌های سبزِ شاخساران،
همچون فریادِ واژگونِ جنگلی
                                 در دریاچه‌یی،
آزاد و رَها
همچون آینه‌یی
                 که تکثیرت می‌کند.

 

 

بگذار
     آفتابِ من
               پیرهنم باشد
و آسمانِ من
               آن کهنه‌کرباسِ بی‌رنگ.

 

بگذار
بر زمینِ خود بایستم
بر خاکی از بُراده‌ی‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد.

  

بگذار سرزمینم را
                   زیرِ پای خود احساس کنم
و صدای رویشِ خود را بشنوم:
رُپ‌رُپه‌ی طبل‌های خون را
                             در چیتگر
و نعره‌ی ببرهای عاشق را
                               در دیلمان.

 

وگرنه چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من؟

 

۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶
پرینستون

 

*برای شرکت در خوانش این شعر، اینجا کلیک کنید.

 

61 total comments on this post

نظر شما چیست؟
  1. شاعر در شعر «هجرانی» از تجربه و حس خود از غربت و دوری از وطن خویش می گوید. حالا که برای اولین بار شعری از شاملو در سایت پست شد، دوستان، نظرتان چیست که با آقای پاشایی این شعر را بخوانیم؟

  2. خوانش شعر یکی از اولین اهداف گروه بوده ، خیلی خوبه اگه از همین شعر اغاز بشه.

  3. خب. نازلی جان. از همین شعر شروع کن. منتظر چی هستین؟ من حرف خاصی ندارم. حرفهای شما برایم مهم است. البته من هم نظرم را به عنوان ناظر خواهم گفت.

  4. کلیات این شعر ، مفهوم و زیباییش رو میتونم درک کنم ولی راستش خیلی از تشبیهات و استعاره ها واسم ملموس نیست!!!! مثلا”
    گر این آفتاب
    هم آن مشعلِ کال است
    بی‌شبنم و بی‌شفق
    که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.
    همچون فریادِ واژگونِ جنگلی در دریاچه‌ی
    بر خاکی از بُراده‌ی‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد

  5. بچه ها جواب نازلی با شما. هر چه میدونید ما را بی نصیب نگذارید. یکی یکی عناصر را تجزیه کنید. ببینیم به کجا میرسیم.

  6. بیایید بنا به توصیه آقای پاشایی بند به بند پیش برویم و عناصر کلیدی شعر را تجزیه کنیم.
    در بند اول ترکیب وصفی «مشعل کال» چند روزی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. شاعر آفتاب را به «مشعلِ کال» تشبیه کرده. چرا؟ خب مشعل بودن آفتاب برایم قابل قابل فهم است. اما چرا مشعلِ کال؟ معنی کال، به تنهایی، روشن است برایم. کال= نرسیده. آنچه نرسیده و ناپخته و ناکامل باشد برایش صفت کال را میاورند. مثل میوه کال. خب چطور میشود مشعل یا همان آفتاب (در اینجا)کال باشد؟ من فکر میکنم تنها به این دلیل که آفتابی که داریم در باره‌اش حرف میزنیم آفتاب دم صبح است. این را با خواندن دو سطر بعد متوجه می‌شویم که می‌گوید «که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است.» ویژگی بارز آفتاب تابش نور و گرماست که در آن ساعتهای ابتدایی روز این ویژگی هنوز به کمال نرسیده است. پس این مشعل،کال است.
    «بی شبنم و بی شفق» را دوستی تجزیه کند. شفق در لغتنامه دهخدا: «… سرخی بامداد و شام که پیش از طلوع آفتاب یا پس از غروب آن پدید آید.»

  7. به نظر من موقعی که برای اولین بار به یک قطعه موسیقی وزین گوش می دهیم ، اگر تمام احساس خود را به آن بسپاریم وچند بار به آن گوش دهیم ، در هر بار گوش دادن، بیشتر متوجه زیبایی ها ومفاهیم احساسی آن می شویم .
    در شعر شاملوی نازنین ، فضا سازی بی نظیر است ،ووقتی چندین بار آن را می خوانم بیشتر غرق تصویر سازی آن می شوم.
    در بخش اول شعر ،شاعر ، از آفتاب بی فروغ سرزمینش و اینکه سقف این خانه که :

    “آسمانی از فیروزه‌ی نیشابور
    با رگه‌های سبزِ شاخساران،
    همچون فریادِ واژگونِ جنگلی
    در دریاچه‌یی،
    آزاد و رَها
    همچون آینه‌یی
    که تکثیرت می‌کند.”

    که متعلق به او نیست ، شکایت میکند.
    آسمان سرزمین خود را به فیروزه با رگه هایی ، که شبیه تصویری از انعکاس جنگل در دریای ارام است، تشبیه میکند.اگر احساس خود را به آن بسپاری می بینی که چقدر بی نظیر است .
    در بخش دوم شعر پاسخ میدهد وترجیح میدهد در سرزمین خودش باشد اگرچه :

    “بگذار سرزمینم را
    زیرِ پای خود احساس کنم
    و صدای رویشِ خود را بشنوم:
    رُپ‌رُپه‌ی طبل‌های خون را
    در چیتگر
    و نعره‌ی ببرهای عاشق را
    در دیلمان.”

    توضیح : منظور از چیتگر ، میدان تیر چیتگر و وقایع اوائل دهه ۵۰ بود.و دیلمان ، منطقه ایست در شهرستان سیاهکل گیلان ، که به وقایع اواخر دهه ۴۰ اشاره می شود.
    دوست دارم دوستان در این مورد نظر دهند و بگویند نظر حقیر چگونه است .
    بامداد

  8. شاعر وطن و زادگاه خودشو جای پیشرفت میدونه و حس بودنشو تجربه میکنه..و دلتنگی واسه بوی خاک و صدای حیوانات و …..زمانی پیش میاد که آدم از وطن و زادگاهش دور باشه

  9. آقای مختاری!
    به نظر شما منظور شاعر از سطر آخرِ بند اول چیه که میگه «که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.»
    نظر دوستان دیگه چیه؟

  10. به نظرم این میشه مفهومش:یعنی طلوع و غروب خورشید زمانی قشنگه که شبنم و شفق ایجاد کنه..و دلیلی باعث میشه که آفتاب به این مهم نرسه ابری بودن هواست..و شاعر غربت رو به مانند ابری تشبیه کرده که نمیداره آدم به زیبایی ها ی اطرافش توجه کنه……….

  11. در بند اول شعر، به نظرمن شاعر شاید به صورت ناخودآگاه اشاره داره به آغاز هستی در جهان قابل رویت ما که آفتاب هنوز شکل نیافته و کال بود و هیچ چیز در وجود نیامده بود و به موجودیت خاص خودش دست پیدا نکرده بود، از جمله شبنم و شفق که هنوز نه مولکول‌های آب درست شده بودکه شبنمی در کار باشه نه اتمسفر که شفقی؛ و شاعر که سیر هستی رو ( از لحظه‌ی آغاز تا کنون) در درون و ناخودآگاه خودش حس کرده سوآل می‌کنه که چه هنگام زیسته؟ شاید بار غربت آنقدر سنگین بوده که به نحوی با حس بی‌زمانی و بی‌مکانی لحظه‌ی ازل مقایسه شده.

    • سولماز جان مرسی از شرکتت. تحلیلت را بسط بده. خیلی زودست که سرش را جمع کنی. در این قدم، استدلالت را بیشتر تحلیلی کن تا حسی و عاطفی کن یا علمی. هر شعری یک مجموعه ی مرکبه. یک کل ملکولیه. یا به قول اهل کامپیوتر ، یک فایل زیپ شده است تو اول آنزیپش کن. بعد اونو بخون. هر کلمه، هر واحد، هر ترکیب کلامی یک «اتچمنت» است. بازش کن، یا، یاز هم به قول اصحاب کامپیوتر، دیکمپوزش کن، (زیادی اظهار فضل می کنم، نه؟ پیری و هزار عیب.)
      تو که در کنار آیدای نازنینی حتمن از ایشون کمک بگیر. اگر خودشان مستقیمن در این بحث شرکت نمی کنند لااقل نامستقیم باشند.

      • چشم آقای پاشایی گرامی، سعی می‌‌کنم نظر آیدا جان را هم در این صفحه انعکاس بدهم و موضوعی را هم که به فکرم رسیده بیشتر بسط بدهم: سطرهای چهارم تا دوازدهم داخل خط تیره قرار گرفته پس توضیحی است که بر سه سطر اول دلالت می‌کند، ــ اگر این آفتاب هم آن مشعل کال است که بی شبنم و بی شفق نخستین سحرگاه جهان را آزموده، پس من چه وقت می‌زیسته‌ام اکنون که آسمان خودم چتر سرم نیست؟ ــ و این سنگینی بار غربت دوری از آسمان خود، به نظر من با سنگینی تنهایی اولین انسان در اولین سحرگاه جهان مقایسه شده. برای شاعر دوری از زادبومش آنقدر گران‌بار است که گویی تنهایی و گم‌گشتگی انسان رهاشده در بی‌مکانی و بی‌زمانی لحظه‌ی پیدایش هستی را حس می‌کند، انسانی در لحظه‌ی بعد از انفجار بزرگ.

  12. به راستی که اشعار شاملو در عین حال تابلوی نقاشی اندو چه چیزی اضافه بر خود شعر میتوان گفت ؟در جای دیگری از این دنیاکه از دور آن چنان تر می نماید ، او همان آسمان آشنا را میبیند با این تفاوت که آسمان خودش را چنان زیبا می داند که گویی یکی از زیباترین تابلوهای نقاشی اش را از او گرفته اند و یا اینکه اگر دیر برسد ، از دست خواهدش داد (نقاشی فیروزه و جنگل ودریاچه) . میداند که درد و رنج در انتظارش خواهد بود …..دردی که او را و ذهنش را رها نکرده است ،حتا به زیر آسمانی دیگر .به موسیقی رپ رپه ی طبل توجه کنیدو به خاکی که می خواهد قدم به رویش بگذارد ؛پر از براده است ولی از جنس الماس ؛پس ارزشش را دارد چون فقط زیر آسمان خودش ، هر چند کهنه تر ، احساس زنده بودن و تداوم دارد .

  13. عارف جان
    من نظر خود را گفتم و این استنباط من است . اینکه درست یا غلط ، صاحب نظر و متخصص این فن باید قضاوت کند . در مورد :”که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.”
    ممکن است شاعر سرزمین خودش رابا غرور می گوید که نخستین تمدن بشری در آن بوجود آمده .
    مطمئنا پس از آنکه دوستان نظرات خود را نوشتند ، استاد پاشایی راهنمایی های لازم را خواهند نمود.

  14. یک خوانش از بخش اول شعر میتونه به این صورت باشه که: به نظر میاد شاعر داره هستی کرانمند و زمانمندخودش رو و شاید همه انسان ها و موجودات رو(با اشاره به سیر زمانی روزها و شب ها) در برابر جهان بی کرانه هستی(دراینجا صرفا خورشید که از صبح ازل تا کنون همواره وجودداشته و کنایه از -بی زمانی- هست) قرار میده و به فکر فرو میره و براش این پرسش پیش میاد که : اگر زمان رو یک -اکنون-فراگیر و گسترده در نظر بگیریم که برایش آغاز و پایانی متصور نباشه پس در اینصورت هستی ما موجودات زمانمند به چه صورتی هست؟؟چطور ممکنه که در برابر و یا در درون بی زمانی و بی کرانه گی، یک هستی زمان مند قرار بگیره و این دوتا باهم وجود داشته باشن؟بدین ترتیب من در کدام قسمت این اکنون فراگیر زندگی کرده ام؟آیا اصلا میشه به اینصورت در مورد زندگی صحبت کرد؟آیا میشه زمان رو قطعه قطعه کرد و هر بخشی از اون رو به موجودات فانی اختصاص داد؟ یا اینکه نگرش و نگاه ماست که برای زمان،حد وحدود درنظر می گیره؟به نظر میاد شاعر به طور شهودی یا فلسفی حس بی زمانی رو تجربه کرده و از قرارگرفتن و ترکیب شدن این دوحالت(زمان و بی زمانی) در موجودانسانی به تفکر فرو رفته و در واقع دچار حیرت شده.

  15. در ادامه شعر و با تصویرسازی های بی نظیری که انجام میشه و مناظر
    آشنای درون وطنی به صورت شعرگونه وصف میشن ، به نظر میاد که شاعر در کل شعر میخواد از احساس از خود بیگانگی و وجود نداشتن یا ریشه نداشتن و بی هویتی که ممکنه هنگام زندگی در یک کشور بیگانه برای انسان پیش بیاد حرف بزنه و حس نوستالژیا و غربت گاهی آنقدر عظیم هست که انسان نسبت به وجود و هویت خودش هم دچار تردید میشه. به یاد شعر فردوسی بزرگ: چو ایران نباشد تن من مباد – بدین بوم و بر زنده یک تن مباد.

  16. یکی از زیباترین و هنرمندانه ترین قسمت های شعر در بخش: آسمانی از فیروزه‌ی نیشابور
    با رگه‌های ….. گفته شده و در این بخش شاعر ، رنگ لاجوردی آسمان رو به رنگ فیروزه نیشابور تشبیه کرده و نیز تصویر آسمان و شاخه های درختان رو که به روی سطح آب منعکس میشه . به نظر میاد که در لابلای تمام این فلاش بک ها و توصیف ها و تصویرها می خواد از مناظر آشنای زمین و آسمان سرزمین خودش خوشه چینی کنه و این ها رو برای ایجاد حس هویت و یکپارچگی روحش بکار بگیره. به نظر میرسه که شاعر در سرزمین غربت به میزان زیادی احساس از خودبیگانگی داشته.

  17. راجع به بخش اول شعر حرفهای خوبی زده شد. بیایید اندکی بیشتر درباره بخش دوم شعر صحبت کنیم. هنگامی که فضای ذهنی شاعر که آمیخته با نگاه فلسفی او در آن زمان است، با فضای اجتماعی تاثر برانگیز روزهای پیش از آن در وطنش پیوند می خورد.
    ” بگذار
    آفتاب من
    پیرهنم باشد
    و آسمان من
    آن کهنه کرباس بی رنگ
    بگذار
    بر زمین خود بایستم
    بر خاکی از براده الماس و رعشه درد”
    شاعر آفتاب وطنش را نزدیک تر از هر چیزی به جسم و روحش طلب می کند و آسمان را همچون پوششی امن بر روی پیرهنش.
    به تفاوت گرمای آفتاب در شرق و غرب توجه کنید.
    “بگذار
    بر زمین خود بایستم
    بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد”
    شاعر خاک غربت را از آن خود نمی داند ( اشاره به ترکیب زمین خود) و سرزمینش را به خاکی تشبیه می کند که سرشار از براده های برنده الماس است و گام نهادن بر روی آن همراه با درد و رنج.
    اما این خاک سرشار از گنج و گوهر است. در واقع شاعر به دو صفت برندگی و قیمتی بودن الماس اشاره می کند. در بند بعدی با اشاره به دو واقعه اجتماعی – سیاسی نمونه هایی از درد و رنج جامعه را در وطنش عنوان می کند.

  18. با خوانش خانم سپهری و آقای دادخواه از بند اول موافقم و به نظرم حتی از برداشتی که خودم داشتم هم منطقی‌تر و عمیق‌تر است. وقتی در خواندن‌های مکرر به آوردن «من» در یک سطر جداگانه توسط شاعر، آنجا که می‌گوید:
    «چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
    کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را
    من ــ»
    تأمل کردم، به این نتیجه رسیدم که راوی دچار نوعی سردرگمی نسبت به زمان بودن و زیستن خود شده است. آنچه در سطرهای بعدی آمده، به گستره زمانی‌ای از پیدایش هستی تا لحظه سرایش شعر اشاره می‌کند. و این پرسش هولناک که «من» چه هنگام و در چه بازه زمانی از این گستره زندگی می‌کرده است را در کل شعر تکرار می‌کند. شاملو در شعری دیگر (از دفتر «در آستانه» فکر می‌کنم) ترکیب «بی‌در‌زمانی» را می‌آورد که به نظرم به خوبی گویای حس و حال راوی این شعر است. یک نوع عارضه یا چیزی شبیه به یک بیماری.

  19. راستی، دوستان هیچ توجه کرده‌اید که شعر با پرسش آغاز می‌شود؟ یعنی راوی شعر را با یک سئوال آغاز می‌کند و با همین سئوال هم ادامه می‌دهد. در این شعر مخاطب وجود ندارد به نظرم. در کل شعر راوی با خودش حرف می‌زند، آن هم با صدایی بلند. صدایی که از این شعر به گوشم می‌رسد، صدای فریاد است! فریاد انسانی که سرش را میان دو دست گرفته و با صدایی ناله‌گون فریاد می‌زند.

  20. ممنون از دوستان و توضیحات خوبی که تا اینجا داده شده… من فکر می کنم خوبه که از آقای پاشایی خواهش کنیم در این بخش یک جهتی به بحث بدهند و آن را هدایت کتتد. چراکه این بحث خوانش برای خیلی از ما شیوه جدیدی از یادگیری است.

  21. نازلی جان. به گمانم بحث دارد خوب پیش می رود. تحلیلهای خوبی داشته ایم. فقط گاهی به جای آنزیپ ـــــــ که پیشتر به آن اشاره کردم ـــــــــ راه مخالف آن را می روید، یعنی حرفتان را زیپ می کنید. در این مرحله نیاز داریم که جز ء جزء شعر بررسی شود. نتیجه گیری را بگذاریم برای بعد. نگاه کلی فرصت فکر کردن تحلیلی را از ما میگیرد، یعنی مخالف تعریف خوانش است: ایستادن برای فکر کردن. هیچ لازم نیست در وقت خوانش خودتان را در چارچوب تنگی محصور کنید. به تداعی هایتان فرصت بروز بدهید. مثلن شاید با تکه یی از فیلمی که دیده اید همخوانی داشته باشد، یا با شعر دیگری از این شاعر یا از دیگران. و مانند این ها.
    محسن امروز به من گفت که سعی می کند در چند روز آینده این مفهوم را با شعر اسپانیایی زبان مقایسه کند.

    • ما شرقی ها عادت داریم که قبل از به دقت نگاه کردن به هر چیزی و از جوانب مختلف در نظر گرفتن ان چیز ، به سرعت میریم سراغ نتیجه گیری و تفسیر. طرز نگرش ما به جهان و پدیده ها به صورتی هست که به دنبال رسیدن به یک نقطه نظر پایانی برای هر پدیده ای هستیم و چه بسا می خواهیم کل پدیده ها رو زیر یک چتر فکری قرار بدیم، دنبال آرام و قرار هستیم و از حرکت و پویایی گریزان.این طرز فکر در خوانش ها هم ناگزیر اثرگذاره. ولی بنا به توصیه استاد پاشایی باید با متن به عنوان یک پدیده پویا و زنده و متکثر برخورد کرد و به اون اجازه جولان و سیلان و آشکارگی مداوم داد .

    • ممنونم از پاسختان آقای پاشایی… حق با شماست هنوز این بحث باید ادامه پیدا کند … منم منظورم این بود که شما کمکی به بحث کنید. مثلا همین نکته ای که اشاره کردید، که تکه یی از یک فیلم یا شعری دیگر برای درک بهتر آورده شود، می تواند تحلیل ها را جهت دار کند.

  22. به محض خواندن کامنت آقای پاشایی شعر ” آغاز” از ” آیدا در آینه” به خاطرم آمد. شاعر درابتدای این شعر نگاه خود را درباره آغاز زندگی انسان در جهان بیان می کند که به نوعی تداعی گر بخش آغازین شعر در حال خوانش است. بخشی از این شعر را در ادامه می آورم.
    بی گاهان
    به غربت
    به زمانی که خود در نرسیده بود

    چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ
    و قلبم
    در خلاء
    تپیدن آغاز کرد

    گهواره تکرار را ترک گفتم
    در سر زمینی بی پرنده و بی بهار

    نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار
    بی آن که با نخستین قدم های ناآزموده ی نوپایی خویش
    به راهی دور رفته باشم

  23. شاملو در تمام طول زندگی‌اش انسان معترضی بود، در غربت در حالی که نمی‌توانست از نزدیک شاهد مبارزات «نعره‌ی ببرهای عاشق در دیلمان» باشد و به «رپ‌رپه‌ی طبل‌های خون در چیتگر» اعتراض کند، احساس دوری از کوران حوادث و جدا افتادن از مردم برای او مردگی بود نه زمانی وجود داشت و نه مکانی و دنیا ایستاده بود. لحظه‌ی آغاز دنیا در شعر … ، اولین بار با شعر «آغاز» این حس را داشتم، بعد از آن بارها تکرار شد. حالا بهتر این احساس را درک می‌کنم. در شعر «رستاخیز» هم این حس هست، زمانی بود که بعد از یک سال تنها ماندن شاملو در ایران، از انگلیس به خانه بازگشتم، انگار رستاخیزی به پا شد. هر بار که یک تحولی می‌خواهد در زندگی شاملو به وجود بیاید، یا آغازی اتفاق بیفتد، شاملو چنین حسی دارد چرا که اولین تجربه‌یی که در این زمینه داشتم شعر آغاز شاملو بود که پس از تمام شعرهای عاشقانه‌یی که پیش از آن گفته بود، شعر آغاز تولدی دیگر بود.

  24. با سپاس فراوان از شرکت شما بانوی گرانمایه در خوانش هجرانی. شعر شاملو یک «کل همپیکر» است و شما در همین نگاه کوتاه اما عمیق آن را نشان داده اید. یاز هم سپاس. تا نظر خوانندگان دیگر چه باشد.

  25. چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
    کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را
    من ــــــ
    می‌خواهیم شعر را بخوانیم. این بند اول شعر است، در سه سطر. راوی، نه شاعر، در سطر اول می‌پرسد «کِی زندگی می‌کردم؟» از کی می‌پرسد؟ از کی؟ از من؟ از شما؟ از خودش؟ سطر دوم، سطر اول را، دقیقتر بگوییم، «چه هنگام» را، توضیح می‌دهد اما با همان شکل سوالی : «کدام مجموعه‌ی …» . اما نه. به گمانم چندان دقتی به خرج نداده‌ام. برای این که « مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان» به «می‌زیسته‌ام» بر می گردد، نه به «چه هنگام». درست می‌گویم؟ بعله. یک اشتباه دیگر هم کرده‌ام. خودم می‌گویم. راوی می‌گوید «زیسته‌ام»، یعنی «زندگی کرده‌ام» نه ‌«کردم». شما با من موافقید که من اشتباه کردم؟ این شد بند اول. همین. برای ما بنویسید که ۱٫ من چه اشتباهات دیگری کرده‌ام و ۲٫ خود شما این را چه‌طوری می‌خوانید، از «می‌خواهیم … » تا «می‌خوانید …» حرفهایم را نقد کنید با مال خودتان. شما فکر می‌کنید من همه‌ی حرفهایم را در باره‌ی بند اول زده‌ام؟ نباید سوالات دیگری از این بند بکنم؟ امروز که پنج شنبه است این طور فکر می کنم. تا جمعه خدا کریم است. عزت زیاد.

    • • در سطر اول راوی به نظرم از خودش سئوال می‌کند «چه زمانی زندگی می‌کرده‌ام؟».
      • «می‌زیسته‌ام» یک فعل ماضی نقلی استمراری است. یعنی بیانگر عملی است که در گذشته بارها و بارها در دوره‌ای انجام شده و اثر آن تا کنون نیز باقی است.
      • به نظر من همان فرض اول درست است یعنی سطر دوم دارد «چه هنگام» را توضیح می‌دهد. به کلمات «روزها» و «شبان» دقت کنید. هر دو از جنس «هنگام» هستند.
      • یک سئوال دیگر هم از بند اول باقی می‌ماند و آن برمی‌گردد به کلمه «من»، که راوی در سطر آخر بند ۱ جداگانه آن را آورده است. به نظرم با این کار می‌خواسته تمرکز خواننده را از کل یک پازل به تکه‌ای از آن جلب کند. «… مجموعه پیوسته روزها و شبان…» شبیه به یک پازل پیچیده و بزرگ است که راوی با آوردن «من» بلافاصله بعد از تصویر کردن این پازل، می‌خواسته تکه‌ای از آن را که مربوط به زمان زندگی خودش است، برجسته کند.

  26. چه هنگام می‌زیسته‌ام؟
    کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزان و شبان را
    من ــــــ
    یک مشت سوال دارم و چاره‌یی ندارم جز این که از خودم بپرسم یا این که آن‌ها را با شما درمیان بگذارم. از خودم می‌پرسم: چرا راوی می‌گوید «مجموعه ی پیوسته‌ی روزان و شبان»؟ یعنی چه؟ عمر؟ زندگی؟ زمان ؟ «مجموعه‌ی پیوسته» یعنی یک چیزی که جمع شدند و به هم چسبیده‌اند. مثل دنباله‌ی بادبادک؟ یک زنجیر با هفتاد تا حلقه؟ هفتاد سال؟ هر سال ۷۰۰ روز و شب چسبیده به هم؟ به نظر میرسد که مجموعه‌ی روزها و شبها توخالیه. ظرف بی مظروف است؟ گویا راوی دارد فقط به پوسته‌یی که اسمش را گذاشته «مجموعه‌ی پیوسته» نگاه می‌کند. گویا چیزی توی این مجموعه نیست. زبان راوی قدیمی نیست؟ یعنی الگویش کهنه نیست؟ مثلاً فرقی هست بین روزها و شبها و «روزان و شبان»؟ روزان و شبان را زیستن؟ یعنی چه؟ زندگی کردن در روزها و شبها؟ آیا در فارسی رایج است؟ منظور «چیزی را زیستن» است. آیا لازم است راوی بگوید «من»، در حالی که از «ام» در «زیسته ام» هم این معلوم است؟ اگر «من» و، مهم‌تر از آن، تیره‌ی پشت «من»، که باید دو برابر تیره‌ی معمولی باشد (ــــــ ) نباشد در معنای شعر خللی یا نقصانی می بینید؟

    • اول سلام.
      بعد…
      چیزی که به ذهن من می‌رسه اینه که مجموعه‌‌ی روزان و شبان دقیقن همونطور که شما گفتید، مجموعه‌ی به هم چسبیده‌ی روزها و شب‌هاست در کل زمان از ازل تا ابد. وقتی شاعر می‌پرسه کدام مجموعه‌ی روزان و شبان، تو ذهن من داره می‌پرسه کدوم بازه از زمان؟ وقتی در این رشته‌ی دراز، سهم ما تکه‌ایست، کدام تکه؟
      روزان و شبان، به نظر من پیوستگی رشته رو بهتر نشون می‌ده. وقتی می‌گیم روزها و شب‌ها، یک مجموعه ناپیوسته روز هست و شب هست. اما روزان و شبان، مجموعه‌ی پیوسته است؛ بی شروع و بی‌پایان.
      «من» و بعلاوه خط تیره‌ی پشتش رو میشه تاکید دونست. اول یک تکه از زمان که معلوم نیست کدوم تکه هست جستجو می‌شه و بعد چه کسی مطرح می‌شه. خیلی مهمه که بدونیم کی هرچند که «ام» در خط اول اومده.
      ولی معنی خط تیره‌ها رو من در شعرها نمی‌فهمم. اینجا به نظرم خط تیره نشان ادامه داشتن است و در ضمن متوقف بودن. وقتی با خط تیره‌ای مواجه می‌شم، صدا تا مدتی در سرم ادامه پیدا می‌کنه در حالیکه کلمه تموم شده. یکجور تعلیق است شاید. منی که زمانی را زیسته و تمام شده… اما چه می‌دانیم کدام زمان؟ چه می‌دانیم؟ این خط تیره همان چه می‌دانیم است در ذهن من.

    • آقای پاشایی گرامی ما در دستور زبان فارسی دبیرستان موضوعی داشتیم به نام «تجزیه و ترکیب» که نوع نگاه تحلیل‌گر شما در واکاوی فعل‌ها و ضمیرها و علائم نگارشی من را به یاد آن درس انداخت که خیلی هم دوستش داشتم و برایم شیرین بود.
      «چه هنگام می‌زیسته‌ام» به نظر من شاعر یا همان راوی دارد با خودش واگویه می‌کند و فعل ماضی نقلی استمراری هم همان‌طور که می‌دانیم اشاره به موضوعی دارد که در گذشته اتفاق افتاده و تا کنون ادامه دارد؛ زندگی؛ زیستن؛ اتفاقی که از به دنیا آمدن در گذشته شروع می‌شود و تا زمان حال که گوینده زنده است ادامه دارد. پس چون راوی هنوز زنده است و زندگی‌اش ادامه دارد نمی‌توانست بگوید، چه هنگام زیستم .
      «کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من ــ » فعل آخر این جمله به نظر من می‌زیسته‌ام بوده که به قرینه‌ی لفظی حذف شده است: کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من می‌زیسته‌ام؟
      درباره‌ی « روزها و شبان» ، روزها که روزهاست و حرفی درش نیست اما «شبان» به نظر من به خاطر آهنگین بودن کلمه انتخاب شده تا توازن موسیقی سطر را کامل کند و بحث ایجاد احساس پیوستگی و یک‌پارچگی کلیتی به نام «روزها و شبان» مطرح نیست، آن احساس پیوستگی را عبارت «مجموعه‌ی پیوسته» که قبلش آمده به ذهن متبادر می‌کند.
      خط تیره‌ی بعد از « من » یک خواهر دوقلو دارد که ۹ سطر پایین‌تر آمده و ۹ سطر میان این دو خط تیره جمله‌ی معترضه است در توضیح این که چرا دارد از خودش می‌پرسد که چه هنگام زندگی کرده است. توضیحی که بعد از پزسش از خود ذهن راوی را مشغول می‌کند

  27. نفیسه جان ممنون. اما من در نقل شعر شاملو یک اشتباه داشتم، و آن عبارت «روزان و شبان» است که در اصل شعر ـــــ همان طور که در بامداد ساری خوانده اید ــــ «روزها و شبان» است. از روشن و از «تیره» هر دو خواهم گفت. اما به من بگو این جور خواندن را که اینجا تازه شروع کرده ایم بیشتر می پسندی یا نوشتن برداشت کلی را در باب این شعر، مثل کاری که داریوش کرد ، سولماز کرد. ناگزیر باید روش کارم را توضیح بدهم. چون این حرفها را در سه کتابم درباره ی خوانش شعر شاملو نوشته ام دیگر لازم ندیدم درباره ی رویکردم به شعر شاملو بنویسم. اما ظاهرن این کار لازم است.

    • آقای پاشایی نازنین،
      شما گفتید من فقط سوالات شما رو بخونم، حالا می‌نویسید باقی نوشته‌ها رو هم بخونم؟ این که نامردیه ؛))
      درمورد روزان و شبان هنوز فکر می‌کنم روزان و شبان پیوسته است. اگه شاعر گفته باشه روزها و شب ها حالت نفس گیری داره. چیزی مثل پله ها شاید. بهرحال اینا ذهنیات من‌ان.
      درمورد مدل کار من چی بگم آخه؟ شما هرکار بگین ما همون کارو می‌کنیم. اما من برداشت کلی رو خیلی دوست ندارم. برداشت کلی برای وقتی آدم حوصله نداره یا نمی‌خواد خودش رو درگیر شعری کنه خوبه. برای توی کافی شاپ خوبه. اما اینجا قرار نیست که گپ بزنیم. شعر می‌خونیم و فرصت هم داریم و حوصله می‌کنیم.

  28. راستی نفیسه جان ببین «یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیء » به آلمانی ترجمه شده. می دانیم به ژاپنی ترجمه شده. ممنون

    • میشه لطفن مشخصات بیشتر برام بنویسید؟
      ممنونم.

      • بله ظاهرن ترجمه شده توسط C.H.Beck. روی اسمم کلیک کنید آدرس کتاب هست در آمازون.

  29. با سلام و احترام…
    حیرت انگیز است که از گفت وگو و مباحثه پیرامون یک شعر چنین مفاهیم عمیق که آگاهانه توسط شاعر تصویر شده
    متجلی شود….. حالا دلیل تاکید واصرار استاد عزیز آقای پاشایی را برای شرکت در بحث درک میکنم.. تا همینجا چیزهای زیادی رو یاد گرفتم… ممنون از همه..
    بار اول که شعر هجرانی را در سایت خواندم ناخوداگاه رمان “بیگانه” ی کامو در ذهنم تداعی شد. گر چه به نظرم جهان بینی شاملوی نازنین و کامو تفاوت اساسی دارند ولی شاید بند اول شعر هجرانی چندان فاصله ای با “بیگانگی” یا حیرت مد نظر کامو نداشته باشد وتنها با کند وکاو در بندهای بعدی شعر است که خواننده تفاوت منظور شاملو را از آن درک میکند…
    همانطور که آقای پاشایی قبلا فرمودند “مجموعه ی پیوسته ی روزها وشبان” ظرفی بی مظروف است که به نظرم علاوه بر اشاره به ‘ از ازل تا ابد’ به منظور دیگری هم اشاره دارد؛
    محل سرایش شعر جایی دور از ایران ، دور از وطن است
    گرچه شاعر دور از وطن است اما وقایع گذشته و جاری در آن را به دقت رصد میکند و هر حادثه یا فاجعه بر او تاثیرگذار است..
    به نظر میرسد آنچه میتواند ظرف بی مظروف “مجموعه پیوسته ی روزها و شبان را از مظروف، از حیات، از زیستن پر کند حضورش در سرزمین خود است… او رپ رپه ی طبل های خون و نعره ی ببر ها را نشانه ی حیات میداند
    شاعر حضور خود در وطن و در متن وقایع را گر چه بران و خطرناک اما ارزنده میداند، حضورش را گر چه با رعشه های درد اما توام با “رویش” می بیند…
    راوی زمانی و تنها زمانی می تواند از روزمرگی ها رهایی یابد و تنها زمانی میتواند صدای رویش خود را بشنود که آفتاب سرزمینش پیراهنش باشد و بر زمینش بایستد؛
    حالا شاید بتوان فهمید منظور از” بالیدن و کاستن” و”زیستن” در مقابل ظرف بی مظروف “مجموعه ی پیوسته ی روزها وشبان چیست.. استفهام انکاری دو سطر آخر نیز موید چنین چیزیست..
    اما در مورد “من” و خط تیره ی پشت آن:
    به نظر من تیره ی پشت “من” می تواند یک توقف ناگهانی و تعلیق در ذهن خواننده ایجاد کند. خواننده باید منتظر باشد تا در ادامه، فلسفه وجودی این توقف و تعلیق را پیدا کند که همانا “نقطه عطف” و یا رستاخیز حضور او در سرزمین خود( با تمام دشواری ها و رپ رپه طبل های خون و…) و رهایی از روزمرگی هاست..
    بنابراین حذف من و مهمتر از آن حذف تیره پشت آن تا حدود زیادی ایجاد تعلیق و توقف را مخدوش میکند..
    جناب پاشایی شاید آخر شب یک جمعه کسالت بار باعث شده خیلی نامربوط و پرت نوشتم؟!!
    ضمنا دوستان ببخشید از زیاده گویی!!!

  30. یعنی “من” و تیره بعد از آن نقشی بیش از ایجاد ضرباهنگ و تاکید ایفا می کند…

  31. نفیسه جان این هم مشخصات انگلیسی این کتاب
    A History of the World in 100 Objects
    by
    Neil MacGregor

  32. سلام جناب پاشایی و دوستان عزیز
    سپید زیبایی بود.
    و این ایده ی خوانش، بسیار ارزشمند می نماید.
    جناب پاشایی
    بنده به سپید علاقمندم و هر از گاهی قلم به دست می گیرم. و با نوشته های شما هم بحمدالله اشنام. به ویژه کتاب هایکوتون رو خیلی دوست دارم که با مرحوم شاملو اونو کار کردید.
    جناب پاشایی
    حقیر یه سوال داشتم و اون این بود که چرا جناب شاملو معمولا به آسمان می تازه و به زمین بیش تر علاقه داره؟ منظورم از “چرا”، اینه که روحیه ی ایشون چه طوری بود که بر خلاف بیش تر ماها و شعرا که عاشق آسمان و ماه و مهتاب هستیم، عشق به زمین و به تعبیری مادرمون زمین، بیش تر در سپیدهای ایشون حضور داره.
    یه سوال هم در مورد موسیقی درونی این سپید داشتم. نمی دونم چرا این اثر نسبت به دیگر سپیدهای جناب شاملو، کم تر آهنگین می نمود. البته احتمالا من خوب شعر رو متوجه نشدم ولی به هرحال منتظر جواب حضرت عالی هستم.
    درود

    • آقای شیرزه‌ی عزیز
      با تشکر از توجه شما به بامداد ساری
      ♣ منظورتان از «سپید» شعر سپید است؟ این اصطلاح را ما امروزه دیگر به کار نمی بریم. فقط می‌گوییم شعر شاملو. همین.
      ♣ مگر در آسمان چه خبرست؟ ما زمینی هستیم و مسایل‌مان هم زمینی است. از روزی که سقراط فلسفه را از آسمان به زمین آورد ما دیگر زمینی شده‌ایم. آسمان را به اهالی ناسا وا می‌گذاریم. در این شعر آمده چیتگر و دیلمان. این هر دو روی زمینند و خون گرم نازنینان ما را در رژیم زشت و پلشت گذشته آن جاها می ریختند. خون احمد فرهودی و عباس و اسدالله مفتاحی را، که سه تن از ببرهای عاشق دیلمان بودند. سه تا از نازنین‌های ساری که سالی را در دبیرستان ساری شاگرد من بودند و حالا عمریست که معلمان منند. دست‌شان را می بوسم. این گونه آموزگاران بسیارند. وقتی این ها را به رگبار بستند، از قضا شاملو در همین ساری بود و میهمان ایرج بودیم . شنیدیم. اشک ریختیم. و نطفه ی شعر «ضیافت» در همین ساری بسته شد. محسن، دوست این سه نازنین، ماجرای آن شب را در همین سایت خواهد نوشت. می‌بینی شیرزه جان، این زمین ، این خاک، این رعشه‌ی درد واقعیت ما است، نه ماه و مهتاب. هر گاه از ماه و مهتاب هم بگوییم برای این است که آن ها به خاک ما نگاه می کنند.
      ♣ اگر به ضرب شعر گوش کنی رپ رپه ی طبل های خون را خواهی شنید. بچه‌ها بی شک در قدم های بعدی این خوانش به این نکته اشاره خواهند کرد. عزت زیاد.

      • درود جناب پاشایی
        پاسختون بسیار جالب و ارزنده و استادانه بود.
        واقعا برام هیجان انگیزه که در محضر شما می تونم از شاملو بپرسم و حضرت عالی پاسخ بدبد. جدا متشکرم.
        فقط یک نکته در مورد پاسخ شما به ذهنم رسید و اونم اینه که شما جریان شعر سپید رو از شاملو جدا می دونید؟ یا نه هیچ به اصطلاح سپیدی رو اون قدر قابل نمی یابید که زیر مجموعه ی شعرشاملو قرار بگیره؟ بنده یه کم سردرگم شدم.

  33. به نظر من در لابلای آثار شاملوی فقید میشه دو درون مایه(موتیف) اساسی رو حس کرد: اعتراض و رویارویی با واقعیت( نه خیالپردازی شادمانه و شاعرانه صرف و دلخوش کردن به اون).به همین خاطر خیلی ها ایشون رو دارای یک نگاه بدبینانه و نیهیلیستی به زندگی می شناسن،شاملو جزو معدود افرادی هست که با خوندن آثارش میشه درد ورنج واقعی زندگی انسانی رو احساس کرد،درد و رنجی که همیشه هست ولی انکار می شود،درد و رنجی که در بن و عمق و کنه زندگی وجود داره و در صورتی که از عمق جان احساس بشه می تونه رهایی بخش و الهام بخش باشه.با شاملو میشه به خوبی -هم ذات پنداری -کرد.آثار شاملو و تفکر شاملو طپش و نبض زندگی واقعی یک انسان آزاده رو داره که نمی تونه همرنگ جماعت باشه و دغدغه آزادی رو داره . میشه ایشون رو یکی از پیشگامان نگاه اگزیستانسیال به زندگی در ایران به شمار آورد.

  34. ۱-کلمه فقید بدنبال نام اقای شاملو راروانمی دارم ۲- بخش اول شعر. هربار که خواندمش این تصورهیچ گاه رهایم نکرده که این فریاد انسانی (انسان به معنای عام ) است که از ابتدای تاریخ تاکنون -چه زمانی که درغار تصویر دستهایش را می کشیده تا به دیگری پیام دهد من هستم وچه حالاکه موشکی به اسمان می فرستد باهمان پیام–با تنهایی و غربت دست به گریبان است. بیام های دوستان را می خوانم انهارا باحرف های خودم می سنجم به خودم می گویم تو اشتباه میکنی . حتی شده یکی دو روز سراغش نمیرم.چند بار این کاررا کردم. ولی هر وقت که به اون صفحه رفتم باز هم همان تصورات به ذهنم خطور می کنه. ناچار نوشتمش تا شاید دیگر ولم کنه .

  35. با سلام…
    ای کاش استاد عزیز جناب آقای پاشایی در رابطه با نظر آقای شکری ما رو راهنمایی کنند…
    نگاه جناب آقای شکری در ابتدا ذهن من رو هم بشدت درگیر کرده بود… شاید مقصود شاعر واقعا همین بوده…
    اما اگر این نظر درست است اولا آیا نگاه او نهیلیستی یا اگزیستانسیالیستی است؟! ( من هم بار اول که بخش اول شعر رو خوندم ناخوداگاه به یاد “بیگانه”ی کامو افتادم….
    ثانیا اگر منظور او حیات و فریاد “انسان” از آغاز آفرینشش تا کنون است ارتباط بین بخش اول شعرو بخش های بعدی را چگونه می توان متصور شد؟ شاعر در بخش های بعدی شعر مرتبا نشانه هایی از زمانه ی خود و سرزمین خود و رخداد های آزادی طلبانه آن می آورد..
    نه از عصر دیگری سخن می گوید و نه نشانه هایی از مبارزات و اعتراض های انسان های آزاده ی دیگر سرزمین ها و زمان ها را به تصویر می کشد…
    این مساله بیشتر به نفع این است که مقصود شاعر زمانه ی خود است هر چند “نخستین سحرگاه جهان” در این باره تردید ایجاد میکند……..
    نکته ی بعدی این است که بله! نگاه شاملو واضحا حقیقت جویانه و البته اعتراضی است…. به شعر چلچلی توجه کنید:
    من آن مفهوم مجرد را جسته ام
    پای در پای آفتابی بی مصرف که پیمانه می کنم
    با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است..
    من آن مفهوم مجرد را جسته ام…
    او به عنوان یک روشنفکر( نه فقط شاعر و نه فقط متعلق به سرزمین خود ) تیرگی هارا می بیند، سیاهی ها را در می یابد اما هرگز شاملو پوچ گرا نیست.. او در میانه ی سیاهی ها همیشه روزنه ی امیدی می بیند…و این خصلت غالب روشنفکران است… جز در تعداد محدودی از اشعارش نگاه او این است:نه!
    هرگز شب را باور نکردم
    چرا که در فراسوهای دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم…
    یا به شعری از کتاب “باغ آینه” گمان مینم با نام ماهی توجه کنید:
    من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من
    این گونه
    گرم و سرخ
    احساس میکنم
    در بدترین دقایق این شام مرگزای
    چندین هزار چشمه خورشید
    در دلم
    می جوشد از یقین

  36. سولماز جان و امین جان. از بحثها راضیم. اما منتظرم اول بچه ها در این بحث شرکت کنند بعد من. دوستان لطفن در بحثها شرکت کنید و نخواهید من به یک معلم متکلم وحده تبدیل شوم. این کلاسٰ محل بحث و نظر است. حرف دیگران را گوش می کنیم و می سنجیم و پیش می رویم. به امید شرکت بیشتر در همه ی بخش ها.

  37. با هربار بازخوانی این شعر و نیز خواندن نظرات دوستان فاضل و ارجمند، هوس گفتن چیز جدیدی درباره این شعر زیبا در من شکل می گیره.این دفعه که شعر رو خوندم احساس کردم که قرار دادن دو جمله مشابه (با این مضمون که پرسشی فلسفی بصورت تردید درمورد زمان زندگی پرسیده میشه) در ابتدا و انتهای شعر(چه هنگام می زیسته ام…) و در مابین این دو بخش صحبت از مجموعه شرایط و اتفاقاتی که در زندگی یک شخص و در یک دوره از تاریخ ممکنه رخ بده که بنظر من در مورد این شعر شامل دو قسمت مناظرطبیعت موطن شاعر و نیز مشاهده جنبش های اعتراضی و انقلابی در آن دوره خاص است، میتونه حاکی از این باشه که شاعر معتقد به لزوم یک بستر و زیرمتن جغرافیایی، تاریخی و فرهنگی برای شکل گیری هویت انسانی هست وگرنه همانطور که شاعر در شعر ،هم در ابتدا و هم در انتها تاکید میکنه : در غیر این صورت باید نسبت به امکان وجود و ظهور انسان شک و تردید روا داشت، انگار که اصلا وجود نداریم و اصلا زندگی نکرده ایم.به نظر میاد شاعر حداقل در این شعر بین عناصر هویت بخش موطن و زادگاه اصلی یک فرد و شخصیت و ماهیت اون فرد پیوند محکمی رو برقرار می کنه که در صورت گسسته شدن( مثلا زندگی در یک محیط و بستر زبانی جغرافیایی تاریخی فرهنگی متفاوت )، هویت اون فرد رو هم در معرض تهدید و بحران وجودی قرار میده و ایجاد اون حس نوستالژیک ناشی از زندگی در محیط بیگانه رو به اشتیاق به بازگشت به وطن اصلی فرد برای حفظ تمامیت و انسجام شخصیتی پیوند میزنه. انتخاب عنوان -هجرانی – برای این شعر هم این رو به ذهن متبادر می کنه که ظاهرا شاعر این اوضاع و احوال رو در غربت تجربه کرده و احساس شخصی خودش رو به رشته تحریر در آورده.به نظر من در این شعر ذهن شاعر بر گرد موضوع های: هویت ،وطن، اعتراض و انقلاب و نیز ته مایه ای از رنج می چرخه یعنی همان مفاهیمی که در اکثر آثار شاملو می یابیم.

  38. در لب‌برگردان ژاکت یا روکش کتاب «یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیء» در معرفی این کتاب از هفته‌نامه‌ی اکونومیست The Economist این عبارت آورده شده است که دانستنش هم برای خواندن این تاریخ ضروری است و برای خواندن هجرانی احمد شاملو، و یا هر شعر دیگری. آن عبارت این است: “A book to savour and start over” و پیشتر در یادداشت‌هایم گفته بودم که خوانش یعنی «توقف برای فکر کردن» که ترجمه‌ی این عبارت بود: stop to think .
    در معنی ،To savour یا با املای آمریکایی to savor ، در فرهنگ هزاره آمده : « با لذت خوردن، با عشق خوردن، لذت بردن از؛ با لذت نوشیدن، با عشق نوشیدن؛ مزه مزه کردن، مزه‌ی … را فهمیدن» این لغت ترکیباتی هم دارد. در فرهنگ لِرنِر آکسفورد آمده «۱٫ لذت بردن از مزه و طعم چیزی، خصوصاً با آرام آرام خوردن و نوشیدن آن. ۲٫ لذت بردن از یک احساس یا تجربه به تمامی.» اما to start over یعنی از نو یا دوباره شروع کردن کاری، یا برگشتن و از سر گرفتن آن کار.
    برای معنی to savour در ادبیان فارسی «مزیدن» را داریم. در فرهنگ معین آمده: «مزیدن: مزه کردن، چشیدن» یک نمونه از کتاب عاشقانه‌ی ویس و رامین شاهد می‌آورد: بنفشه بر دو زلفت کی گزیدی؟ / طبرزد با لبانت کی مزیدی؟ (طبرزد / تبرزد: قند سوخته یا کارامل. معین). اما در مثنوی مولوی مزیدن خیلی خوشترست. در دفتر سوم، در حکایت «ملاقات آن عاشق با صدر جهان» این بیت‌ها آمده درباره ی زمین و آسمان:
    پس زمین و چرخ را دان هوشمند / چون که کار هوشمندان می‌کنند
    گرنه از هم این دو دلبر می‌مزند / پس چرا چون جفت در هم می‌خزند
    بی زمین کی گل بروید وارغوان / پس چه خیزد زآب و تاب آسمان.
    این مقدمه چینی درازدامن برای این بود که بگویم خوانش، این‌جا خوانش شعر شاملو، مزیدن بارها و بارهای اتم به اتم این شعرست. مزه‌دار شکل خوردن بستنی مزیدن ، یعنی لیس زدن آن است و بهترین شکل خوردن شکلات کاکاﺋویی؟ …
    ♣ راوی و شاعر و شاملوــــــــــــ وقتی شعری می خوانیم با راوی یا سخنگوی شعر رو به روییم نه با شاعر. می خواهد شاملو باشد یا دیگری. شما در شعر دنبال کی میگردید؟ خودتان یا شاعر؟ شما خواننده اید نه منتقد یا تاریخ نگار شعر یا مقاله نویس یا شاعرشناس و خیلی چیزهای دیگر از این جور چیزها. لطفن برگردیم به شعر نه به شاعر. برگردیم به همان هجرانی نه به همه ی شعرهای شاملو.
    ♣ همه می دانیم گل نرگس چه گلیست . آن را بوییده ایم و خوش شده‌ایم. اما این جا گل نرگسی «حضور» دارد، پیش روی ما یا در دست‌های ما. شما چه طوری به آن نگاه می‌کنید؟ مثل رهگذرها؟ مثل گیاه شناس یا نقاش؟ ما می خواهیم مثل گیاه شناس- نقاش به این شعر نگاه کنیم. همه چیز این گل و فقط همین گل را. نه نرگس چون نرگس یا گل چون گل را.
    می خواهیم این گل را، این شعر را، اتم به اتم نگاه کنیم، آن را مزه مزه کنیم، بارها و بارها. لطفن قورت ندهید. شعرست نه شکم پرکن.

  39. باتشکر از نظرهای استادانه جناب پاشایی، برام این سوال پیش اومد که وقتی یک خواننده شعری رو میخونه و پس از خواندن شعر تفسیری از شعر در ذهنش شکل میگیره و فکر می کنه که ذهنیات شاعررو کشف کرده ؛آیادر واقع غیر از اینه که داره ذهنیات خودش رو از طرف شاعر برون ریزی میکنه؟آیا اگر هم خواننده ای ادعا بکنه که داره خودش رو در جایگاه و اوضاع و احوال روحی شاعر قرار میده ،چقدر میتونه موفق به انجام این کار بشه؟آیا نهایتا خوانش او چیزی فراتر از اوضاع و احوال خودش و زمینه ذهنی خودش خواهد بود؟و اما در مورد خوانش اتم به اتم شعر یک سوال دارم و اینکه: در علوم انسانی چه تفاوتی هست میان نگاه کل نگر و یکپارچه کننده و نگاه تحلیلی و اتمیک ؟و آیا هیچ کدام بر دیگری رجحان داره ؟ آیا در علوم انسانی واقعا باید یک محصول ذهنی مثل شعر رو مثل یک شکلات مزه مزه کرد؟ در برخورد با آثار ادبی و هنری چه روشی رو باید در پیش گرفت؟ آیا قطعه قطعه کردن یک محصول ادبی هنری منجر به تغییر ماهیت اون نخواهد شد؟

  40. داریوش جان ممنون از شرکت فعالت در بحث. یادم رفت بگویم شعر را باید بو هم کرد. چند نکته خوب را مطرح کردی. اجازه بده دوستان در پاسخ به تو حرفهاشان را بزنن. من هم نظرم را می گویم. این را هم اضافه کنم که این نوع از خوانش منحصر به شعر یا هنر به طور کلی نیست. دیدید که اکونومیست آن حرف را برای کتاب «یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیء» گفته است.

  41. من فکر می کنم شعر ، موسیقی ، هنر های تجسمی و هر آن چه که می توان بر آن اسم هنر نهاد بیشتر با احساس تعریف می شود . می شود در مورد یک اثر هنری و ادبی نقد نوشت و نتیجه گیری هایی در مورد اثر و صاحب اثر داشت ، اما استنباط من از توضیحات اقای پاشایی عزیز مزه مزه کردن ، همان با احساس برخورد کردن است نه با سنبه و زورکی . اثر مثل زورقی تورا با خود به هر جا که بخواهد می برد(البته اگر خود را به آن بسپاری و اگر خوب گوش کنی ، خوب نگاه کنی ، خوب بخوانی و … ) ( شاملوی عزیز چقدر خوب شعر هایش را دکلمه می کرد). دوست ندارم کلمات را از هم جدا کنم و برای هر کدام تفسیری بگویم . کلمات در رابطه با هم مثل تکه های رنگ ودر کنار هم
    که به زیبایی ترکیب شده اند ، احساس صاحب اثر را منتقل می کند.با بارها خواندن این شعر دچار لذتی آمیخته با درد می شوم . مگر می شود احساس را جز با قالب های ادبی و هنری بیان کرد؟

  42. روزها اغلب تلفنی با آقای پاشایی صحبت می‌کنم. حرف ها بیشتر در زمینه ی کارهای سایت است اما گاهی به مقولات دیگر هم می‌رسد. این گفتگوی تلفنی مثل همه‌ی گفتگوهای ازاین نوع گاهی قطع می‌شود و بعضی مواقع هم از این شاخه به آن شاخه. مقصرش هم منم. چون با تلفن مغازه صحبت می‌کنم گاهی کسی میاید آدرسی می پرسد بهر حال صحبت قطع می‌شود. ازجمله چند روز پیش با آقای پاشایی بحث خوانش بود. با آمدن مشتری لاجرم صحبت ها باخداحافظی قطع شد.اما حرفها درگوشم بود تا خانه. داشتم فکر می‌کردم که اگر باید در هر کلمه درنگ کرد این کار با آنچه در کلاس درس بوسیله ی معلم ادبیات مان انجام می‌شد چه فرقی دارد؟ مگر نه آنکه هر آدمی تجربه‌ی یگانه‌ای از حیات دارد و وقتی که می‌بیند یا می‌شنود و یا می‌خواند حس‌گرهایش به گونه ی یگانه‌ای آن را می‌یابد. در این گفتگو با خویش، منیژه -همسرم- صدایم کرد.اندکی بگذشت تا تسبیح گسست. گفت کجا بودی، گفتمش. گفت بنویس.

  43. اسماعیل جان. قبل از هر چیز این را یادآوری کنم که یک نسخه از شعر همیشه باید دم دست ما باشد، حتا اگر تمام شعر را کاملن حفظ باشیم.
    اما بعد. در دنباله‌ی یادداشت تو. درنگ، مکث، توقف همه یک معنی دارند. توقف، برای من ماندن و تماشا کردن و پرسیدن و پاسخ دادن به تک تک مفردات شعرست، نه فقط کلمات. مثلن انواع حروف ــــ اضافه و ربط و مانند این‌ها، و علایم، مثل تیره ی پشت «من» در بند اول. این همان معنی کردنی نیست که معلم ادبیات می‌کرد. شما معنی کلمه را بلدید. مثلن «کال» را در این شعر همه بلدیم. خوب حالا می‌خواهیم با «کال» همخانه و همدل شویم که می‌پرسیم «مشعل کال» یعنی چه. یادداشت عارف در این باره مفید بود. اما حرف آخر نبود. نه آن که کال معنی بخصوصی داشته باشد که من از آن باخبر باشم و شما بی خبر. نه. منظورم از «کال یعنی چه» یعنی چه حسی از آن در این شعر، در این مجموعه، در این فضای راوی هست. این کلمه چه تداعی‌های دیگری به ذهن می‌آورد، چه باری، چه حجمی دارد. کال در کنار مشعل، و هر دو در کنار آفتاب، معنی انعکاسی پیدا می‌کند. مقصودم این است که پرتو آفتاب به مشعل و به کال میتابد و بازتابی از کال به آفتاب و به مشعل برمی‌گردد. تازه این همه‌ی ماجرا نیست. اینها هردو و با هم در سراسر شعر منعکسند. منظورم حسی است ـــــــ مثل بو، رنگ، دما، سرگذشت و مانند این‌ها که هر کلمه‌یی در خود و با خود دارد ــــــــ که این‌ها از ایستادن در کنار آن کلمه و سیر در آن به ما عیان می‌شود. یک چیز دیگر. کال مدام مشعل را و هر دو با هم آفتاب را در فضای نامطمﺌن، در فضای «اگر» قرار می‌دهند. ـــــــ «اگر این آفتاب / هم آن مشعل کال است / که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.ــــــ (توجه می‌دهم به «این» در «این آفتاب» و «نخستین» در «سحرگاه جهان». این‌جاکلمات، و حسی که کلمات در ما ایجاد می‌کنند، متفاوت، یا دقیق‌تر بگویم، فراتر از معنی واژگانی یا به اصطلاح قاموسی آن‌هاست. تو گفتی «مگر نه آن که هر آدمی تجربه‌ی یگانه‌ای از حیات دارد و وقتی که می‌بیند یا می‌شنود و یا می‌خواند حس‌گرهایش به گونه ی یگانه‌ای آن را می‌یابد.» بله. فرمایشْ درست. توقف تو همین است که تجربه‌ی یگانه‌ات را برای خودت و برای ما عریان کنی. بی حجاب کلمه.
    اما برگردیم به صفت «کال». اول ببینیم چند و چون صفت‌های این شعر را. این‌ها صفت‌اند: پیوسته‌، کال، بی‌شبنم و بی‌شفق، نخستین، سبزِ، واژگونِ، آزاد و رَها، کهنه‌، بی‌رنگ، عاشق. توقف اول ما این است که ببینیم کدام‌یک از این صفت‌ها این‌جا حضور دارند و کدام یک ندارند، نیستند و آرزو می‌کنیم که باشند یا نباشند. فقط ۴ صفت کال، بی‌شبنم و بی‌شفق و نخستین حضور دارند. و ۷ صفت دیگر را آرزو می‌کنیم که باشند، و نیستند. پس ۴ صفت اول در شعر انعکاس مثبت دارند و هفت صفت دیگر نه. به بیان دیگر، چهار صفت هستند و در هستی شعر کارکرد دارند، و هفت صفت دیگر نیستند، دورند، غایب‌اند. از راوی دورند و در خیال راوی هستی دارند و دیربه‌دست‌اند. چهار صفت اول در بخش شروع شعر، یا طرح مساله‌اند، این‌ها در ساختارِ بندی آمده‌اندکه واقعیت یا فضای حقیقی راوی را بیان می‌کند؛ چهار صفت اول منفی‌اند اما حاضرند، و ۷ صفت دوم مثبت اما غایب‌اند‌. این جهان واقعی یا فضای حیاتی راوی است، کال، بی شبنم و بی شفق است. و در مجموعه‌ی ۷ صفت دوم که همه یکدستند اما حضور ندارند، از همه مهم‌تر، «عاشق» است، آن‌هم در نیرومندترین و پرصداترین ترکیب شعر: «نعره‌ی ببرهای عاشق» ــــــ که من این‌جا، در این شهر، که زادگاه چندتن از آن ببرهای عاشق است، نمی‌توانم شعر را خصوصی نکنم : برای من این‌ها احمد و عباس و اسدالله و دیگرانند، که این سه خصوصن همیشه برای من «اسد الله » هستند، شیر‌های خدا، در این مصرع دوم این بیت مولانا: زین همراهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.
    راستی کال چی شد؟

  44. اگر کتابی بنویسیم فرض این است کسی که آن می‌خرد می‌خواند، اگر کلاس درس و بحث باشد شنونده داریم، اما اگر در سایت چیزی بنویسیم و کسی در آن زمینه چیزی ننویسد از کجا بفهمیم چی به چیه؟ از کجا بفهمیم حرف‌مان خریدار داشته، موافق یا مخالف، رد یا قبول؟ اگر خوانش هجرانی را دنبال می کنید نظر بدهید. یا شاید این سکوت معنیش این است که این بحث کسالت‌آور شده و وقتش شده کرکره را بکشیم پایین؟

  45. تلاش شاعر براى تعریف “من” بسیار ژرف و حساس ،فاصله از مکانی بی زمان رو به رخ میکشه . این حس دورى از مکان فاقد زمان یه جور حس سورئال و آشنا به نظر میرسه . تصاویر موجود هم همینطور،تا اینکه اشاره صریح به چیتگر و دیلمان که زمان رو در دل شعر هویدا میکنه.

  46. با عرض سلام خدمت همه عزیزان امروز با خواندن چندین باره شعر هجرانی این حس برایم به وجود آمد که شاملو ایامی که در زمین خودش نبوده را به حساب زندگی خودش نمی آورد و آن مقاطع فقط شب و روز هایی بودن که دنبال هم چسبیدن و چند سالی از عمرش را به وجود آوردند . توجه کردیم که با چه آب و تابی راجع به زیبایی های زمین خودش گفته ؛ زمین ، آسمان ، جنگل و …..رو مثل زیبا ترین تابلو نقاشی تصویر میکنه از آخر هم میگه با اینکه میدونم درد و رنج انتظارمو میکشه , بذارین برم اونجا که احساس کنم زنده ام .این همون حسی ایست که وقتی عزیزی سلامتی اش رو از دست میده ، بیشتر از سابق می خواهیم در کنارش باشیم . حال شاملو ، حال اون دختری است که خیلی از اینجا دوره و وقتی شنید مادرش مریضه بلیط پیدا نمی کرد بیاد و چه تب و تابی داشت ….. میخوادزیر آسمانی باشه که گنجهای دیلمان و چیتگر و…..را در آغوش داره ؛ میخواد پاهاشو بذاره روی خاک زمین خودش که پر از براده های الماسه و نهایتن میخواد بیاد تو خونه خودش و بگه «آخی مٍه جان سٍٍرٍه » همه ما این تجربه رو داریم و در فرهنگ ها ی دیگه هم حتمن واژه های مشابه هست ، راستی آقای پاشایی عزیز از وقتی که به شعر هجرانی پرداختیم توجه من به اطراف بیشتر شده و همه چیز رو زیبا تر می بینم ،دستاتونو می بوسم و سپاسگزارتون هستم .

  47. سلام . کاش ایکونی برای لایک کردن نظرات هم وجود داشت و کاش رو نظرات همدیگر هم بیشتربحث کنید. برای افرادی مانند من که تازه وارد آموزش شعرخوانی شده ایم می تواند آموزنده تر باشد. ممنونم.

  48. ****
    اگر برای خوانش این شعر با پیش فرض هایمان وارد شویم حتمن دچار سرخوردگی و یاس خواهیم شد چراکه پرسونالیتی و کانسپ های شاملو با برخی از مفاهیم و کانتکست های مطرح شده در تضادی آشکار است. ما در این شعر با یک نوستالژی عریان و بی پرده روبرو هستیم و یک “میل” رها شده برای “بازگشت”. مضمونی که با غرور ذاتی و زبان فاخر شاملو جور در نمی آید و به نوعی نقیض “شیر آهنکوه مردی” است که می شناسیم.اما
    (چه هنگام میزیسته ام؟) هم پرسش است هم تردید.هم بیان یاس است هم فوران خشم.
    تصویر آغازین شعر به مدد ارجاع بلافصل به پرسشی دیگر (کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را /من) و شرطی کردن این پرسش ها با تردید مرکبی که بی درنگ بر احوالات مخاطب چیره میشود(اگر این آفتاب /هم آن مشعلِ کال است…) فرصتی برای همذات پنداری احساسی پدید می آورد طوری که خواننده از بی اهمیتی ادامه شعر چشم پوشی میکند که البته این هنر شاعر است ( بی‌شبنم و بی‌شفق /که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.) هیچ تاثیر فرمال و معنایی , بودن یا نبودن این بخش بر شعر ندارد.صرفن نقض غرض و توضیح اضافات است… نکته مهم ضربه حسی موثر و بجاییست که با تکرار پرسش به مخاطب وارد میشود و فرصت هر گونه چینش مدلولی برای رها کردن دال ها از بند معنامندی را میگیرد.(چه هنگام می‌زیسته‌ام،/کدام بالیدن و کاستن را/ من/که آسمانِ خودم/چترِ سرم نیست؟)استمرار پرسش و تردید هم به زیبایی شعر افزوده است هم عمق فلسفی خاصی به اثر بخشیده که یاد آور پرسش بنیادین “من که ام ؟ از کجا آمدم؟ به کجا می روم ؟” است. قدرت شعر هم از تلفیق تجربیات شاعرانه به همراه تسلط بر نحوه پرسیدن از خود است به گونه ای که زبان شاملو را به هستی شناسانه ترین وجه ممکن باز می شناساند. این توانایی شاعر است که باز هم یک جمله توصیفی و بی اثر در متن را به مخاطبش می قبولاند( آسمانی از فیروزه‌ی نیشابور/با رگه‌های سبزِ شاخساران،/همچون فریادِ واژگونِ جنگلی/در دریاچه‌یی،/آزاد و رَها/همچون آینه‌یی/که تکثیرت می‌کند.) اینها صرفن عکس برداری از یک سری خاطرات هستند که ارزش شعری به تنهایی ندارند و تنها به کمک مهارت شاعر است که در متن مقبول می افتد. پس از بیان پرسش و تردید فراز دوم شعر که گویا خواهش های دستوری هستند برای به کرسی نشاندن آرمان و آرزو ها….درد ها و خستگی هایی که بوی خون و مرگ میدهند.(بگذار/آفتابِ من/ پیرهنم باشد/و آسمانِ من/ آن کهنه‌کرباسِ بی‌رنگ.)تشبیه آسمان به کهنه کرباس بیرنگ حکایت از یاس و نا امیدی محض و آوردن آفتاب در ابتدای گزاره امید را تداعی میکند که نشاندهنده خوف و رجا و اتمسفر برزخی شاعر است.( بگذار/بر زمینِ خود بایستم/بر خاکی از بُراده‌ی‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد.) خود زنی یا خودآزاری خود خواسته که نمایانگر گذشتن از خود برای رسیدن به آرمان هاست و رفتن به پیشواز رنج و درد است.این مازوخیسم مقدس برای رهایی لازم است. برای فراروی از مولفه هایی که احساسات رامحدود می کنند.( بگذار سرزمینم را/زیرِ پای خود احساس کنم/و صدای رویشِ خود را بشنوم:/رُپ‌رُپه‌ی طبل‌های خون را/در چیتگر/و نعره‌ی ببرهای عاشق را/در دیلمان) در اینجا شاعر با فراروی از خود به سرزمینش , وارد نوعی آرمان جمعی میشود که نمایانگر گذشتن از فرد و استحاله شدن در جمع است که شاید این برگردد به پیشینه “چپ”ی شاملو که اشاره ها هم تایید کننده این مدعا هستند. گلسرخی و سیاهکل . مارکسیتهای اسلام زده و چریک های فدایی خلق. البته گرایش به کمونیسم در آن دوران “مد” بود و هنوز بی خاصیتی این شیوه و اندیشه به درستی آشکار نشده بود. هنوز ماشین کشتار چه گوارا و کتاب سرخ مائو الگو بودند و پراتیک انقلابی لنین و ماتریالیسم دیالکتیک مارکس سرمشق انواع و اقسام گروه هایی بودند که فکر میکردند باید با قهر انقلابی جهان را ویران کرد تا بورژواها این “سگ های کثیف” به تعبیر لنین نابود شوند..تا زحمت کشان با برقراری دیکتاتوری پرولتاریا به بی عدالتی جهان پایان دهند.در غیر اینصورت (وگرنه چه هنگام می‌زیسته‌ام؟/کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من؟)…

1 pingback on this post
یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

اگر اندازه‌ی نوشته‌ها برای شما کوچک می‌باشد، می‌توانید با فشردن هم‌زمان کلیدهای Ctrl و + اندازه‌ی نوشته را افزایش دهید.

بامداد ما © 2017 تمام حقوق محفوظ است.